در اهمیت و ضرورت غیرمستقیم بودن مذاکرات و ارجح بودن آن بر نوع مستقیم و سیخکی اش، از همان قدیم الایام سخن‌ها گفته شده است. یک پدیده‌ی جدید مربوط به الآن نیست. چرا که خب مستقیم رفتن کاری ندارد. شما جلو تاکسی را هم که می‌گیری، اگر بگویی«مستقیم»، فی الفور سوارت می‌کند. مهم این است که غیرمستقیم بروی و سوارت بکند. پیدا کردن راه غیرمستقیم، سخت است و کاربلدی می‌خواهد. شما حتی در ترانه های امروز هم مشاهده می‌کنید که طرف برای پیدا کردن مسیری غیرمستقیم، التماس می‌کند:
بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو می‌تونه برسونه؟

مذاکرات غیرمستقیم

تازه قبلش هم حالت آماده باش پیدا می‌کند وبا چشم گذاشتن روی برخی چیزها، به مقصد و مقصود مورد نظرفکر می‌کند:
چشامو رو هم میذارم و تو رو به یادم میارم و
در مذاکره‌ی غیرمستقیم لذتی است که در نوع مستقیمش نیست. در شکل مستقیم آن، طرفین مجبورند توی چشم همدیگر نگاه کنند و به یاد خیلی از چیزها بیفتند که یادآوری آنها در وضعیت حساس کنونی، مخلّ حیات است و مضرّ مذاکرات. ممکن است گونه‌ها گل بیندازد و این وسط، واسطه‌ی مذاکرات هم رفته باشد گل بچیند!

ما در بین شاعران و عارفان، از جناب سعدی که رندتر نداریم. ایشان وقتی برای برگزاری یک مذاکره موفق اقدام می‌کرده، شیوه‌ای را در پیش می‌گرفته که اثرگذارتر بوده و کمترین ضایعات را داشته. ملاحظه بفرمایید دیپلماسی مذاکره‌ای جناب سعدی علیه الرحمه را:
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی!

فلذاست که مذاکرات غیرمستقیم، همیشه بر نوع مستقیم آن ارجحیت داشته است. مسبوق به عهد بوق هم هست. اینطور نیست که ما از خودمان درآورده باشیم. دیپلماسی ما که من درآوردی نیست. کلی زیر و روی آن فکر شده است. کرونایاب مستعان که نیست!

از سعدی نمونه آوردیم، حالا می‌رسیم به بعدی؛ به خواجه حافظ شیرازی که حتی خارجی‌ها هم قبولش دارند و شخصی مثل «گوته»ی فیلسوف و شاعر آلمانی، خود را تخته پاره‌ای سرگردان در اقیانوس اندیشه‌های حافظ می‌داند. شاعری که خودش نیز جزو کشتی نشستگانی بوده که چشم به باد شرطه دوخته بودند. باشد که باز بینند دیدار آشنا را!

جناب حافظ وقتی می‌خواهد با طرف مقابلش وارد گود مذاکرات فیمابین به جهت بر طرف شدن برخی سوء تفاهمات موجود شود، خودش بلند نمی‌شود مستقیم برود پیش یارو، زل بزند به چشم های مسأله دار وی و طرح موضوع کند. بلکه ابتدا «باد صبا» را واسطه قرار داده و از طریق نامبرده، پیام خویش را ارسال می‌کرده است. یک نمونه اش را عرض می‌کنیم:
صبا، به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

ملاحظه می‌کنید چقدر لطیف بیان کرده است!.... در صورتی که اگر همین «صبا» را واسطه قرار نداده بود و مستقیم اقدام می‌کرد،‌ ای بسا این قدر لطیف و «ظریف» نمی‌توانست پیش برود. آدم همیشه لازم نیست منویات و مطالبش را در شیپور بدمد و با ترومپت بترامپد!

حالا بعد از مذاکرات غیرمستقیم، اگر مصلحت بود و صواب، می‌تواند گفت و گو وارد فاز آشکار و مستقیم هم بشود. ضرر نکردیم از غیرمستقیم بودن. فقط در نماز است که از خدا می‌خواهیم ما را به راه راست و مستقیم هدایت نماید؛ در سایر موارد، غیرمستقیم بودن، بهتر جواب می‌دهد. بعداً سر فرصت، می‌توان راست و مستقیمش کرد. همین حافظ فوق الذکر، به این مورد استراتژیک هم اشاره کرده و گفته:
دوستان، در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم!

اطلاعات

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...