هاینریش بل

12 فروردین 1385

هاینریش-بل

مادرش را در یکی از بمباران ها هوایی متفقین و بر اثر حمله ی قلبی از دست داد. او سه بار در طی جنگ در جبهه ی روسیه مجروح شد و چندین ماه نیز در اواخر جنگ در اردوگاه آمریکائیان در فرانسه به زندان رفت... پس از بازگشت از جنگ چندین سال در رشته ی زبان آلمانی و ادبیات در دانشگاه تحصیل کرد و برای تامین مخارج تحصیل و زندگیش مجبور شد در کارگاه نجاری برادرش مشغول به کار شود. اما یک سال بعد اولین داستان کوتاهش را به نام "ژنرال روی تپه‌ای ایستاده بود" را نوشت.

هاینریش بل ( Heinrich Boll ) در بیست و یک دسامبر سال 1917 میلادی در  حالی که جنگ جهانی اول ماه‌های پایانی عمر خود را می گذراند در شهر کلن به دنیا آمد. بل پانزده ساله بود که آدولف هیتلر به قدرت رسید. پنج سال بعد در ششم فوریه سال 1937 بعد از آنکه موفق به اخذ دیپلم شد در یک کتابفروشی مشغول به کار شد. اما یک سال بعد یعنی در سال 1938 به ناچار به خدمت سربازی رفت و هفت سال از عمرش از سال 1939 تا 1945 را در جنگ گذراند در خلال این سالها در سال 1942 با آنه ماری سش ازدواج کرد.

در سوم نوامبر 1944 مادرش را در یکی از بمباران ها هوایی متفقین و بر اثر حمله ی قلبی از دست داد. او سه بار در طی جنگ در جبهه ی روسیه مجروح  شد و چندین ماه نیز در اواخر جنگ در اردوگاه آمریکائیان در فرانسه به زندان رفت و پس از پایان جنگ در 1945 به آلمان بازگشت و در همین سال اولین فرزندش کریستوف بر اثر بیماری درگذشت. پس از بازگشت از جنگ چندین سال در رشته ی زبان آلمانی و ادبیات در دانشگاه تحصیل کرد و برای تامین مخارج تحصیل و زندگیش مجبور شد در کارگاه نجاری برادرش مشغول به کار شود.

حدود یک سال بعد از پایان جنگ در ماه می 1946 اولین داستان کوتاهش را به نام "ژنرال روی تپه‌ای ایستاده بود" را نوشت. و این آغازی بود برای آنکه هاینریش بل از اوایل سال 1947 وارد دنیای نویسندگی شود. در 1947 " تولد پسر رایموند" را نوشت و در 1948 " تولد پسرش رنه" را به چاپ رساند. در 1949 با چاپ اولین داستانش به نام " قطار به موقع رسید" به شهرت رسید.

از تابستان 1950 در اداره ی کلی آمار به عنوان مسئول سرشماری آپارتمان‌ها و ساختمان‌ها مشغول به کار شد. در 1951 با داستان " گوسفندان سیاه" برنده جایزه "گروه 47" شد که اولین جایزه ادبی وی به شمار می آید که توجه صاحب نظران جهانی را به خود جلب کرد. در 1952 برنده ی جایزه "رادیویی جنوب" و در 1953 برنده جایزه "منتقدان آلمان" شد. در همین سال داستان " حتی یک کلمه هم نگفت" را منتشر کرد که بازتابی از اوضاع جامعه آلمان در نخستین سال های پس از جنگ جهانی دوم بود.

یک سال بعد در 1954 جایزه ادبی انجمن فدرال صنایع آلمان را از آن خود کرد. در همین سال بود که "خانه بی سرپرست" را نوشت رمان کوتاهی که مشکلات دو پسر بچه  که والدین خود را در جبهه روسیه از دست می دهند را توصیف می کند. در 1955 جایزه "تریبون دو پاری" را از آن خود کرد و "نان سال‌های جوانی" را به خوانندگان خود عرضه کرد. کتابی که داستان سال‌های قحطی و گرسنگی را از زبان مرد جوانی مطرح می سازد که خود در بحبوحه این دوران زندگی نموده و تمامی این زمان را پشت سر گذارده است و در کنار این مضمون یک عشق پاک و زیبا را به دور از مادی گرایی زندگی روزمره لمس می کند.

نویسنده ی آلمانی برای اولین بار در سال 1956 به ایرلند سفر کرد و یک سال بعد "یادداشتهای روزانه ایرلند" را به خاطر علاقه‌ای که به این کشور پیدا کرده بود به رشته ی تحریر درآورد. در1961 سالی که دیوار جدایی برلین در حال قدبرافراشتن بود به چکسلواکی، ایتالیا و یوگسلاوی سفر کرد و در همین سال جایزه ی ادبی کلن را از آن خود کرد. در سال 1962 برای با دوم به ایرلند سفر کرد و دو داستان به نام های "وقتی جنگ در گرفت" و " وقتی جنگ پایان یافت" را نوشت که در ابتدا با عنوان آسیای قهوه‌ای مادر بزرگم در یک برنامه رادیویی اجرا شد. در سال 1963 "عقاید یک دلقک" و در 1964 " جدایی از گروه" از او منتشر شد.

بل در عرصه ی سیاست به دنبال برخی تصمیمات سوسیال دمکراتها از آنها جدا شد و در سال 1956 در جریان ائتلاف بزرگ به حزب دموکرات مسیحی پیوست و چندی بعد به روسیه سفر کرد. " پایان یک ماموریت" را در 1966 نوشت و در 1971 "سیمای زنی در میان جمع" را که طولانی ترین رمان اوست. رمانی که شخصیت زنی چهل و هشت ساله را در کنار انسان های دیگر بررسی می کند. در سالهای 1971 ریاست انجمن قلم آلمان را به مدت یک سال عهده گرفت و این در حالی بود که همزمان از همان سال 1971 تا سال 1974 به عنوان رئیس انجمن بین المللی قلم مشغول به کار بود. در سال 1972، درست چهل و چهار سال بعد از توماس مان او نخستین نویسنده ی آلمانی بود که جایزه ادبی" نوبل" را برای خودش و کشورش به ارمغان آورد.

در سال 1973 در سفری که به روسیه داشت از آزار و تعقیب نویسندگان در شوری انتقاد کرد و موجبات انتشار دست نوشته های سولژنیستین را در غرب فراهم آورد. سولژ پس از رانده شدن از روسیه مدتی میهمان بل بود. در سال 1974 "آبروی از دست رفته کاترینا بلوم" که حکایتی از درگیری های سیاسی در آخرین دهه زندگیش به شمار می رود را نوشت. در سال 1976 بل به همراه همسرش از کلیسای کاتولیک بیرون آمدند و در 1979 بازتابی از وضعیت اجتماعی مردم آلمان در دهه هفتاد را در رمان "شبکه ی امنیتی" به تصویر کشید.

هاینریش بل نویسنده بزرگ آلمانی در شانزدهم ژوئیه سال 1985 در سن شصت و هفت سالگی درگذشت و جسد او در نزدیکی زادگاهش در بورنهایم – مرتن به خاک سپرده شد.
آخرین رمانش با نام "زنان در چشم انداز روخانه" پس از مرگ او انتشار یافت.

مریم سادات فاطمی   
معرفی کتاب نقد کتاب خرید دانلود زندگی نامه بیوگرافی

دشنام‌های ناموسی، حالا رسیده است به شعارهای ضد میهنی... حذف نود فقط بر می‌گشت به حذف مرجعیت اجتماعی به دست گروهی که هیچ مرجعیتی نداشتند!... یک شترمرغ می‌آورم که در یک مسابقه‌ی رقاصی برنده شده است.... در ارشاد کسی می‌نشست که ماموریت‌ش کشیدن ماژیک روی تصاویر زنان برهنه‌ی مجلات بود... هیچ‌کدام در هیچ کاری حرفه‌ای نشدید... با ستاره مربع این بحران را حل کن مدیر شبکه! ...
برای وصل‌کردن آمده بود، وقتی همه در پی فصل بودند. سودای «مکتب تلفیق» داشت، وقتی «مکتب تفکیک» فراتر از نام یک جریان فکری، توصیفی بود برای کنش غالب فعالان مذهبی و سیاسی. دنبال تطبیق بود. دنبال جوش‌دادن... منبر جای حدیث و آیه و تفسیر است، جای نصیحت و تذکر... موعظه‌ی واعظ قرار است کسی که پای منبر نشسته را متنبّه کند؛ نه آن‌که او را بشوراند. باید به آرامش برساندش، نه آن‌که به هیجان. ...
«مراقب قدرت دایره‌ها باش!» این توصیه‌ی مادربزرگ شافاک به نوه‌ی دختری‌اش است. به نظر او هر یک از ما درون یک مجموعه دایره زندگی می‌کنیم. دایره‌هایی که اگر مراقب منطقه نفوذ و حدود آنها نباشیم؛ خطر مرگ ما را تهدید می‌کند. مرگی در سکوت و بی‌ هیاهو... ...
نوشتن برایم هم دشوار است و هم آسان... با آثار هنری، كتاب و آدم‌های بی‌نظیری هم برخورد كرده‌ام اما در لحظه‌ای اشتباه و هیچ اتفاقی نیفتاده است... كلاس درس پادزهری است برای داشتن سیاستمدارهایی كه داریم و اتفاق‌هایی كه در جهان اطراف‌مان روی می‌دهد. ...
وقتی مهندسی را رها کردم، فقط می‌دانستم ترجمه را دوست دارم و مهندسی را دوست ندارم... مترجمی جوان را صدا می‌زند و به او می‌گوید که «این را کپی کن، منتها کمی تغییرش بده. اسم تو رو هم می‌زنیم روش و معروف می‌شی»...دانشگاه‌های ما باید «نقد ترجمه» کنند که نمی‌کنند... کتابی که امروز در آمریکا چاپ می‌شود و هفته بعد در ایران پشت ویترین است، چگونه در عرض یک هفته ترجمه و چاپ و صحافی می‌شود و مجوز هم می‌گیرد؟ ...