توماس مان به هنگام توصیف قهرمان رمان «مرگ در ونیز»(1912) [Tod in venedig یا Death in Venice‬]، چهره یک نسل از متفکران و نویسندگان آلمانی در اوایل قرن بیستم را نیز به تصویر می‌کشد. نسلی که خود او نیز یکی از برجسته‌ترین آنها بوده است. آنهایی که در آستانه از پا افتادگی‌اند اما هنوز کار می‌کنند. آنها که باری بس سنگین بر دوش‌های فرسوده‌شان سنگینی می‌کند اما هنوز هم می‌خواهند که سرپا و شق‌ورق باقی بمانند. توماس مان اینان را قهرمانان عصر خویش می‌نامد که به نیروی شور و اراده نشانه‌های عظمت را بروز می‌دهند.

مرگ در ونیز توماس مان  [Tod in venedig یا Death in Venice‬]،

مرگ در ونیز به مانند دیگر آثار توماس مان، تصویرگر تناقض‌ها و بحران‌ها و کشمکش‌های فرهنگ آلمانِ اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است. تناقض میان عقل و احساس، خرد روشنگری و عقل‌ستیزی، لذت و پرهیز و زندگی و هنر. توماس مان حد اعلای فرهنگ عقلانی بورژوای آلمان را کسب کرده و توانسته ایده‌های فلسفی‌اش را به‌عنوان جزوی از اثر هنری ارایه کند. او چهره عصر خویش را در آثارش بازمی‌تاباند و تاریخ نگار زندگی در جامعه بورژوایی این دوران از آلمان است. توماس مان وارث سنتی است که به آن علاقه دارد اما در عین حال خواستار نابودی‌اش هم هست. او به‌رغم تعلق به این سنت، فاصله‌اش را با آن حفظ می‌کند و در آثارش سویه‌هایی از انتقاد به این سنت از جمله نسبت به از خودبیگانگی و از بین‌رفتن جنبه‌های انسانی در مناسبات بورژوازی دیده می‌شود. دوره حیات توماس مان مجالی برای یک شاهد و نظاره‌گر صرف بودن باقی نمی‌گذارد و او از مرگ در ونیز به بعد، از استان‌هایی می‌گذرد و دورانی را پشت سر می‌گذارد.

قهرمان بورژوای مرگ در ونیز، گوستاو فن آشنباخ، نویسنده و هنرمند مشهوری است که با نظم و قاعده‌ای آهنین عمری به کار هنر مشغول بوده اما در آستانه پیری، خسته از کار و شیوه زندگی‌اش، به نیروی غریزه تن می‌دهد و به‌سوی تباهی میل می‌کند. غریزه نویسنده سالخورده بر نیروی عقلش چیره می‌شود و آشنباخ در تبعیت از میل برانگیخته‌اش به ونیز افسانه‌ای سفر می‌کند. نیروی غریزه او چنان مسلط می‌شود که در ونیز عاشق پسربچه‌ای لهستانی می‌شود و اعتبار و منطق روزمره زندگی‌اش به چالش کشیده می‌شود. ونیزِ گرم، آلوده به وبا و گرفتار وضعیتی بحرانی است اما اینها هیچ اهمیتی برای آشنباخ ندارد و او روزبه‌روز بیشتر به نیروی عشق و غریزه‌اش تسلیم می‌شود. در اینجا زندگی شخصی و حیات اجتماعی در هم تنیده‌اند و بحران شخصی آشنباخ با بحران بیماری شهر پیوند می‌خورد. کشش او به پسربچه لهستانی آمیزه‌ای از عشق و مرگ است که در نهایت به مرگ او می‌انجامد. غلبه غریزه و احساسات او بر عقلانیت و اخلاقیات جامعه بورژوایی نقطه آغاز تباهی و نابودی نویسنده سالخورده است. او بی‌اعتنا به جایگاه و اعتبار خویش و نیز بی‌اعتنا به بیماری شهر، در ونیز با آن فضای وهم‌آلودش به دنبال عشق پیرانه‌سر خود به پسربچه سرگردان است و از بازگشت به خانه سر باز می‌زند. آشنباخ گوش‌سپردن به صدای غریزه را تا نقطه نهایی‌اش ادامه می‌دهد و در نهایت از بین می‌رود. وضعیت رقت‌بار آشنباخ، یادآور عبارت پایانی مقاله «قدرت پول در جامعه بورژوایی» مارکس هم هست: «اگر عشق می‌ورزی ولی ناتوان از برانگیختن عشق هستی یعنی اگر عشقت، عشقی متقابل نمی‌آفریند، اگر با نمود زنده خود به‌عنوان آدمی عاشق، محبوب دیگری نمی‌شوی، آنگاه عشقت ناتوان است و این عین بدبختی است.» و جهان بورژوازی نیز جایی برای عشق یا عرفان آشنباخ ندارد و بدبختی نتیجه محتوم عشق اوست. برای آشنباخ، غریزه همچون امری سرکوب‌شده است که حال به طریقی بازگشته. چیزی که به‌صورت بالقوه وجود داشته اما در شیوه زندگی بورژوایی نادیده انگاشته و مهار شده است. بازگشت همین امر بالقوه اما سرکوب‌شده است که فضای این رمان کوتاه توماس مان را دلهره‌آورکرده است. سرکوب غریزه و میل بالقوه موجود توسط باورها و اخلاقیات و قواعد اجتماعی جامعه مدرن به نوعی همان چیزی است که فروید ناخرسندی‌ها و ملال‌های تمدن می‌نامد. نویسنده سالخورده مرگ در ونیز، «ورای اصل لذت» به سوی مرگ در حرکت است و بازگشت غریزه سرکوب‌شده اگرچه با ویرانی و تباهی همراه است اما خود این ویرانی ریشه در فرهنگ همین جهان موجود دارد.

وجود آشنباخ با بحرانی روبه‌رو است که بیش از هرچیز نتیجه تضاد زندگی و هنر در جهان عصر جدید است. همان تضادی که لوکاچ نیز در مقاله «شیوه زندگی بورژوایی و هنر برای هنر» بر آن دست می‌گذارد. لوکاچ این پرسش را پیش می‌کشد که آیا شیوه زندگی بورژوایی و هنر برای هنر به‌مثابه دو قطب نافی یکدیگر می‌توانند در شخصی واحد همزیستی کنند؟ و اینکه آیا ممکن است هر دو همزمان و با جدیت و صداقت در زندگی انسانی واحد ترکیب شده و زیسته شوند؟ آشنباخ از مظاهر لذت زندگی روی برگردانده و نیازی به شادی ندارد و به سفر نمی‌رود، مگر به ضرورت؛ و در مقابل، همه‌چیز خود را وقف هنر کرده و در همان زمان حیاتش کلاسیک شده و به‌عنوان یک الگو و نماد پذیرفته شده است. او تمام شور و درخشش زندگی را نفی کرده تا کمال را در اثر هنری بیافریند و این همان چیزی است که لوکاچ جوان نیز بیان کرده است. لوکاچ شیوه زندگی بورژوایی را صورتی از ریاضت، کار اجباری و بیگاری شاق می‌داند که به نفی و انکار تمام درخشش‌های زندگی می‌پردازد. تا شاید تمامی درخشش‌ها و شکوه و جلال به درون اثر هنری انتقال یابد. زندگی قهرمان مرگ در ونیز نیز اینگونه است و حال غریزه حیات علیه این شیوه زندگی طغیان کرده است. آشنباخ در منطق روزمره زندگی بورژوایی‌اش، فرسوده شده چراکه به قول لوکاچ زندگی نقطه مقابل شیوه زندگی بورژوایی است. شیوه زندگی بورژوایی تازیانه‌ای است برای واداشتن به کار بی‌وقفه، درست در مقابل زندگی با تمام شکوه و درخشش، همراه با نفی همه قیدوبندها و «رقص فاتحانه مستانه و عیاشانه جان در بیشه همواره دیگرگون حالات شاعرانه.» و در نهایت شیوه زندگی بورژوایی «نقابی» است بر چهره ویران و ناکامِ یک زندگی بی‌ثمر. نقابی که «سلبی» است و فقط با نفی چیزی واجد معنا می‌شود. نفی هر آنچه زیباست، هر آنچه خواستنی می‌نماید و هر آنچه غریزه حیات به آن شوق دارد.

زندگی هنرمند سالخورده مرگ در ونیز در سیطره نظمی سیستماتیک و قانونمند قرار دارد که بی‌توجه به میل و لذت، تکرار و بازتولید می‌شود. اما لغزش آشنباخ نه لغزش یک فرد که لغزش کلیت یک فرهنگ است و به قول لوکاچ مختص به کلیت جهانی است که تا شالوده به لرزه افتاده. لغزشی که ریشه در ماهیت بورژوایی این جهان دارد. آشنباخ در ونیزِ وبازده، به‌دنبال شادی، سعادت و به معنای بهتر به دنبال زندگی می‌گردد اما درحقیقت رو به زوال و تباهی دارد. عقل‌گریزی و تن‌دادن به نیروی غریزه در چارچوب مناسبات جامعه بورژوایی نتیجه‌ای جز تباهی و مرگ ندارد. اما مساله این است که زوال و تباهی در همین جهان کنونی ریشه دارد و چیزی بیرون از قلمرو جامعه بورژوایی نیست. مرگ در ونیز تصویر یک زوال تمام‌عیار است. پیرمردی نشسته بر صندلی کنار یک ساحل، «با چشم‌هایی کبود از اشک‌های ناریخته» و گرفتار عشقی که عین بدبختی است و نظاره‌گر سعادت و شادی‌ای که تنها از پیش رویش عبور می‌کند بی‌آنکه حتی دمی به آن نزدیک شود و بعد مرگ او بر همان صندلی کنار ساحل. و هنوز هم همه‌چیز همچنان برقرار است. به قول لوکاچ، «چیزی محو می‌شود، کسی گذر آن را تماشا می‌کند... و به زیستن ادامه می‌دهد و نابود نمی‌شود اما خاطره همیشه زندگی می‌کند: چیزی بود، چیزی رفته، چیزی شاید بوده... روزی روزگاری.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

فرم اولیه‌ای که سال 84 به ارشاد ارایه دادیم، کاملا فرم سناریویی داشت... «مکبث» بهترین کار شکسپیر است... موضوع‌های همیشگی که گرفتارش هستیم. جاه‌طلبی. قدرت‌طلبی. نقش تعیین‌کننده زن‌ها، خیانت و... شما فقط از آقازاده‌ها صحبت می‌کنید. از خانم زاده‌ها صحبت نمی‌کنید... به دلیل ممیزی سه بار اسم کتاب را عوض کردم... گفته بودند از نظر لوکیشن و هزینه و اینها برای ساخت در ایران دشوار است ...
اطلاعات ریز و دقیقی از افراد، جریان‌ها و تحولات لحظه به لحظه‌ای که در نیمه نخست حکومت مصدق ارایه می‌دهد... باید توجه داشت که در جدال بین کاشانی و مصدق، هر دو جناح به تدریج به این نتیجه رسیدند که نیازی به طرف مقابل ندارند... دکتر مصدق یا نخواست یا نتوانست برخی پیشنهادهای بین‌المللی مثل پیشنهاد بانک جهانی را در مساله نفت قبول کند و جامعه بین‌المللی را به این سوق داد که دولت ایران سازش‌ناپذیر، مذاکره‌ناپذیر و مصالحه‌ناپذیر است ...
یک پیشگویی انجام می‌شود و پدر برای محافظت از پسرش و پسر برای نجات جان خود به تکاپو می‌افتند... هر کسی تو این مملکت چند پدرخوانده دارد. پدرخوانده دولت، خدا، سردار، مافیا و … وقتی به خانه می‌آمد کتاب می‌خواند و با شوریدگی و سرگشتگی درباره آنها صحبت می‌کرد. من هم می‌خواستم مثل آن نویسنده‌ها کتاب بنویسم و مثل آنها نویسنده شوم. توی خانه از این سردار و فلان شخصیت تعریف نمی‌کرد بلکه مسخره‌شان می‌کرد ...
هفته‌هاست که حتی یک ماهی نیامده است که به طعمه‌ی قلاب‌های او دهن بزند، ولی ناامید نمی‌شود و برای بار هشتاد و پنجم راه دریا را در پیش می‌گیرد... وقت ظهر، ماهی بزرگی به قلاب می‌اندازد... ماهی در اعماق حرکت می‌کند و قایق را به دنبال خود می‌کشد...ماهی‌گیر پیر زمزمه می‌کند: «ای ماهی، من دوستت دارم و احترامت می‌گذارم، خیلی احترامت می‌گذارم. ولی تو را خواهم کشت»... ماهی سیمین‌فامْ سرانجام خط‌های ارغوانی پوست خود را بر سطح دریا نشان می‌دهد ...
به رغم کم‌حجم بودنش در واقع یک کتابخانه عظیم است... یکی از چالش‌های زمخشری در تفسیر کشاف این بود که مثلا با عرفا گلاویز است، چون عقل کلی که عرفا مطرح می‌کنند برای‌شان قابل قبول نیست... از لحاظ نگرشی من اشعری هستم و ایشان گرایشات اعتزالی دارد... حاکم مکه وقتی می‌بیند زمخشری به مکه می‌رود، می‌گوید اگر تو نمی‌آمدی، من می‌خواستم به خوارزم بیایم و تقاضا کنم این متن را به پایان برسانی... هنوز تصحیح قابل قبولی از آن در اختیار نداریم ...