درباره چیزهایی جز پول درآوردن | اعتماد


داستان «پیربچه»، اتوفیکشنی از هشت روایت خواندنی با چاشنی طنز است. یک هم‌آمیزی از تخیل و واقعیت. پدرام ابراهیمی نویسنده داستان، این روایت‌های از دوران کودکی‌ تا زمان حال را برای مخاطب گلچین کرده است. روایت‌ها ترتیب خاصی ندارند و نخستین روایت، ردپایی از دوران جنگ را نشان می‌دهد. در طول روایت‌ها، راوی طوری اتفاقات و خاطرات معمول آن روزها و سال‌ها را با طنازی به سخن می‌آورد که مخاطب به قطع یقین پیوسته بخواند و از خوانش آن تا انتهای کتاب، لذت ببرد.

پیربچه» پدرام ابراهیمی

پدرام پسربچه‌ای که در کودکی، پدرش را از دست داده و حال با برادر کوچک‌ترش پرهام و مادری کارمند در خانه‌ای استیجاری زندگی می‌کنند.

آبا مادربزرگ مادری پدرام در دوران جوانی‌ا‌‌ش بیوه شده و بعد از زمینگیر شدنش دخترانش نوبتی مسوولیت مراقبت از او را به عهده گرفته‌اند. پدرام نوه محبوب آبا بوده و بارها در طول روایت این مورد توجه قرار گرفتن‌ها ‌به‌طور محسوسی بیان شده است. پدرام در یکی از بخش‌ها از ارتباط و دوستی‌‌اش با دختران می‌گوید و شرح وقایع و چندوچون ماجرا را این‌طور روایت می‌کند: «از روزی که با کسی شروع می‌کردم، یک ساعت شنی در ذهنم سروته می‌شد که رسیدن زمان جدایی را نشان می‌داد. تمام شدن رابطه دیگر قاعده بود نه استثنا.» این روابط که الحق والانصاف کم هم نبوده، تکه‌هایی از پازل داستانی نویسنده هستند که در عین صحت و تلخ بودن، لحظه‌ای لبخند را از لبان مخاطب دور نمی‌کند. تکه آخر این پازل به آشنایی و ازدواج با تصویرگری مطرح به‌نام نسیم ختم می‌شود.

«فکر می‌کردم بیداری من اشتباه است»، پدرام پیوسته رفتار خود را در دادگاه تفتیش عقاید ذهنش مورد شماتت قرار می‌دهد و از همان ابتدای داستان‌، جملات مبهم و کنایی از وضعیت حضورش در زندگی می‌گوید که مخاطب در ابتدای داستان آن را جزیی از طنز داستان می‌شمرد اما در واقع یک دهن‌کجی به زندگی و لحظات زیسته راوی‌ است. ‌ پدرام در خانه‌ای بزرگ شده که زنان نقش پررنگی در کیفیت آن داشته‌اند، از مادربزرگی که شیرازه یک خانواده بوده و مادری که در جوانی سرپرست خانواده شده بود و در نهایت پسری که می‌دانست از دست دادن این زنان نقطه‌ ضعف بزرگی در کارنامه او محسوب می‌شود. زنانی که نگران برآورده کردن مخارج زندگی و حرف‌های مردم بودند. شاید به همین روی نویسنده نیز در ارتباطش با شخصیت زنان، اینگونه منفعل عمل می‌کند اما کماکان ترس از به هم خوردن رابطه‌اش را دارد، آن هم در شرایطی که اوضاع اقتصادی‌اش وابسته به اعانه مادرش است.

در روایتی دیگر از دوران کودکی و ادوکلن یادگاری پدر که اثر انگشتش بود، می‌گوید. از نبودن‌های پدر که تمامی ندارد؛ خصوصا در زمان خواستگاری و به دنیا آمدن پدرام. بعد از مرگ پدر، نور صحنه روی پدرام و پرهام متمرکز و قول کمک‌ها و مساعدت‌های آشنایان برای برپایی آینده‌ای درخشان بازگو شده که صدحیف زود برچیده می‌شود.

در ادامه اضافه شدن کوتاه‌مدت شخصیت شمس‌آقا به داستان؛ مردی که به علت بیماری‌‌اش از دانمارک برگشته و هنوز جاگیر نشده، صدای تلاوت الرحمن‌اش دارد بلند می‌شود که دوباره به دانمارک برمی‌گردد و همزمانی‌اش برای نوشتن داستانی با مضمون مهاجرت با الهام از زندگی شمس‌آقا. داستانی در داستان. پدرام شخصیت داستان را از جهاتی شبیه به خود می‌سازد. مردی که ترس از رها شدن دارد و احساساتی ‌و وابسته است که بعد برگشت شمس‌آقا به دانمارک ماجرای داستان پایان می‌یابد.

پدرام عکاسی می‌کند، برای ستونی از روزنامه یادداشت می‌نویسد، دوکتابش چاپ و رونمایی شده‌اند و دستی به روی همه‌چیز می‌کشد، او برای پول درآوردن و مستقل شدن، تمام تلاش خود را می‌کند. اما انگار یک همه کار‌ه هیچ‌کاره تلقی می‌شود. پدرام قهرمان داستان است و قهرمان خانواده‌ و زندگی‌ خودش نیست.

روایت پیربچه، روایت «اما من می‌خواستم شب‌ها در خانه خودمان باشم.»ها است. روایت اولین نسلی که وقتی پیر شد، همانطور که با پای خودش به مدرسه و دانشگاه می‌رفته، به خانه سالمندان هم می‌رود. پیربچه روایتی از جمعیت بزرگی از دهه پنجاهی و شصتی است که نتوانستند مهاجرت کنند و حالا باید مثل تمام مراحل زندگی‌شان در صف انتظار بمانند تا نوبت‌شان بشود، که از قضا در روایت بعدی داستان نوبت نویسنده هم می‌شود. در روایت «دست از سرم بردار، بابا»، پدرام هم دچار همان بیماری بحرانی پدر و پدربزرگ می‌شود و این دومینو انگار می‌خواهد ادامه پیدا کند که راوی لگدی به آخرین مهره می‌زند و درصدد برمی‌آید تا با مراقبت‌های ویژه‌تری پایان غیرغم‌انگیزی برای خود ثبت کند و آخرین روایت آخرین وصیت پدر است که مربوط به سال ۷۱ است.

در جایی از داستان از جلسات روانشناسی پدرام می‌خوانیم، جلساتی که مشخص می‌کند او از نبود پدرش نه ناراحت که خشمگین است، پدری که بعد فهمیدن بیماری‌اش و پایان زندگی، در حالی که دستاوردی برای خانواده‌اش به جای نگذاشته کارش را رها می‌کند و راوی را در دنیایی از مصیبت و غصه تنها می‌گذارد. دنیایی که بر دوش پدرام سنگینی می‌کند، مدام یادآور حجم بزرگی از نادیده گرفته ‌شدن و بار مسوولیت زندگی است. پسری که می‌داند ادامه زندگی به حضور مادر وابسته است اما طی سالیان این ترس را معترف نشده است. «خودم را با این فکر مهار می‌کنم که اگر او نبود من در پرورشگاه‌های تاریکی که بوی وایتکس می‌دهند بزرگ می‌شدم.» فی‌الواقع شاید راوی می‌خواهد ادامه نقش پدر در داستان زندگی مادر باشد اما می‌داند که اوضاع اقتصادی آنقدر آشفته است که او را از ورود به هر چالشی بازمی‌دارد. روایت زندگی او هرچیزی است جز پول درآوردن. ایماژی که رو به چشمان مخاطب شکل می‌گیرد، ترکیبی از رها شدن پدرام از خاطرات است و سبک کردن گوشی. سبک کردن او از تمام باری که این سال‌ها به دوش گرفته است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ................

جلد سوم از جایی آغاز می‌شود که دو بحث قبلی به سیاست می‌رسند: اگر آزادی به قانون عمومی و نظم غیرمتمرکز نیاز دارد، چگونه باید قدرت سیاسی را مهار کرد؟ در واقع، کتاب از اقتصاد شروع نمی‌شود و به سیاست ختم نمی‌شود؛ بلکه از محدودیت دانش انسان آغاز می‌کند و به محدودیت قدرت انسان می‌رسد... زبان، عرف، بخش مهمی از حقوق و البته بازار، بدون طراحی و برنامه‌ریزی ایجاد شده و حاصل مشارکت میلیون‌ها انسان است... آیا انسان می‌تواند جامعه را به‌طور عقلانی و از بالا طراحی کند؟ ...
نویسنده سعی دارد به این پرسش اساسی پاسخ دهد که آیا مشروعیت و ساختار حاکمیت در اسلام می‌تواند بر پایه‌ی عقد «وکالت» (نمایندگی از طرف مردم و شهروندان) استوار باشد یا لزوماً باید در قالب «ولایت» تعریف شود؟... در اسلام، هیچ‌کس بر دیگری حق حکومتِ تحمیلی ندارد؛ بلکه این حقِ خودِ انسان‌هاست که برای اداره‌ی زندگی اجتماعی‌شان، نماینده و وکیل انتخاب کنند. بنابراین، مشروعیتِ اعمال قدرت در دولت، از تنفیذ و توکیل آحاد شهروندان نشأت می‌گیرد ...
پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...