گزارش شماره...گروه تحقیقاتی اعزامی از کنفدراسیون به زمین!

عذرخواهی بخاطر تاخیر به دلیل اتفاقات اخیر. رییس عزیز سر این ماجرای نابودی زمین به کشفیات جدیدی رسیدیم اول اینکه آدم‌ها شجاعند و ترسی از مرگ ندارند و ما از اول تصور می‌کردیم این قضیه مختص نژاد چرخ دار آدم‌ها است که به‌شان موتور سوار می‌گویند ولی بعد فهمیدیم همه‌شان بدین صورت نترس هستند و اگر قرار است فردا بمیرند می‌پرسند ساعت چند است که تا آن موقع به حال و هولشان برسند و بعضی اجناس را حراج و در عوض بعضی اجناس را در زیر زمین قایم می‌کنند.

و یک رسم جالبی دارند که وقتی قرار است بلایی برسد مثلا زلزله بیاید یا جنگ شود یا قیمت دلار بالا برود، جهت رفع بلای مذکور سوار ماشینشان شده می‌روند در صف بنزین می‌ایستند و بلا دور می‌شود. اما ما با تحقیقات دقیقمان بالاخره پی به دلیل این شجاعت غیر عادی انسان‌ها بردیم آنها نوعی وسیله دفاعی بیولوژیک دارند که نامش "امید" است.

چیزی که ما درباره امید دستگیرمان شد این است که یک جور سپر حفاظتی نامرئی است که باعث می‌شود آدم ضد ضربه شود و آدم‌ها را دچار این احساس می‌کند که در آینده همه چیز قرار است بهتر شود و یک جوری می‌شوند که در مقابل همه سختی‌ها مقاوم می‌شوند و اگر اتفاق بدی بیفتد؛ خوشحال می‌شوند که اتفاق بدتری نیفتاده و در وضعیتی که اگر ما بیفتیم با دست خودمان سیاره‌مان را منفجر می‌نماییم اینها با دل راحت می‌نشینند، شامشان را می‌خورند و امید می‌ورزند به اینکه حقوقشان می‌رود بالا و قیمت‌ها می‌آید پایین. این ها هوا را آلوده می‌کنند و همه چیزشان دودزاست حتی خودشان هم دودزا هستند و امید دارند که باد می‌آید و دودها را می‌برد و هوا تمیز می‌شود و به همین دلیل کارخانجات خودروسازی‌شان روزی چند هزار خودرو به این ترافیک اضافه می‌کنند و بجای صرف هزینه و وقت زیاد برای برنامه‌ریزی و محاسبه اینکه آیا این تعداد خودرو توی این تعداد خیابان جا می‌شود یا خیر، امیدشان را تقویت می‌کنند و بد به دلشان نمی‌آورند.

و مردم هم امیدوارانه می‌نشینند توی ماشین‌هایشان، منتظر می‌شوند که راه باز شود که بالاخره می‌شود و می‌دانند آب کم دارند ولی دلاورانه آب مصرف می‌کنند و به امید باران می‌نشینند و تا حالا اینجا کسی از تشنگی نمرده است و مسئولان زمین که همه دلسوزانه برای آدم‌ها کار می‌کنند بیشتر از اینکه به آنها امکانات و کار و مسکن و اینها بدهند "امید" می‌دهند که جواب می‌دهد و کم خرج و به صرفه است و به نسبت مساوی بین همه تقسیم می‌شود و کسی سر آن با دیگری دعوا ندارد زیرا منابعش نامحدود است و سهمیه بندی و کارت و کوپن و اینها نمی‌خواهد.

یک نکته جالب دیگر درباره امید هم خواص درمانی آن است و بیماران هرچه امیدوارتر باشند زودتر بهبود می‌یابند و حسن‌ش این است که مجانی است و گویا روی دفترچه بیمه حساب می‌شود.

حالا یک خبر خوب رییس! ما توانستیم امید بدست بیاوریم...اینه‌هاش! و ما این امید را از جایی حوالی طحال گدای سر کوچه‌مان بیرون کشیدیم که در دمای منفی 200 درجه تبدیل به مایع شد و حالا من برای اولین بار آن را روی خودم آزمایش می‌کنم...به به حالم خوب است کمی سرگیجه دارم ولی خوبم...اوه اوه! امروز چه هوای خوبی است رییس... چقدر یهو حالم بهتر شد... رییس اگر از نظر شما اشکالی ندارد من می‌خواهم برای ریاست کنفدراسیون کاندیدا بشوم!

راوی یک‌جور مصلح اجتماعی کمیک است... در یک موسسه همسریابی کار می‌کند. روش درمانی‌اش بر این مبناست که به‌جای بحث برای حل مشکل مراجعین، صورت مساله را پاک می‌کند... روزی دوبار عاشق می‌شود... همسر یواشکی، گروه‌(1+2) و راهکار راضی کردن نگار به ازدواج (چانه‌زنی از بالا و فشار از پایین) حکایت هجو گره‌های کور سیاستگذاری‌هاست... آنها که زندگی را دو دستی می‌چسبند زودتر از بقیه می‌میرند. ...
بوف کور را منحط می‌خواند و سنگ صبور را تلاشی رقت‌آور برای اثبات وجود خویش از جانب نویسنده‌ای که حس جهت‌یابی را از دست داده... پیداست مترجم از آن انگلیسی‌دان‌های «اداره‌جاتی» است که با تحولات زبان داستان و رمان فارسی در چند دهه اخیر آشنایی ندارد، و رمانی را مثل یک نامه اداری یا سند تجارتی، درست اما بدون کیفیت‌های دراماتیک و شگردهای ادبی ترجمه کرده است... البته 6 مورد از نقدهای او را هم پذیرفت ...
می‌گوید کسی که بابی باشد مشروطه‌خواه نمی‌شود و از طرفی دیگر عده کثیری از فعالان موثر در مشروطه را در جای‌جای آثارش بابی معرفی می‌کند و البته بر اثر پافشاری مجری برنامه اندکی از دیدگاه خود عقب‌نشینی می‌کند... مجری می‌پرسد: «حسن رشدیه را هم بابی می‌دانید؟» و نویسنده در جواب می‌گوید: «بله.» در برابر مواجهه با سوال بعدی مبنی بر اینکه «سند دارید؟» جواب می‌دهد: «خیر.» ...
گفت‌وگو با مردی که فردوسی را برای بار دوم دفن کرد... روایتی کوتاه و دیدنی از نبش قبر، تخریب و بازسازی آرامگاه فردوسی و دفن دوباره حکیم طوس در 1347 شمسی... ...
کارمند جوانی است که خود را به این شهر منتقل کرده است تا سر و صورتی به زندگی ضایع‌اش بدهد... با رفیقه‌­ی خود، به سفر می‌رود. اما به جای آنکه در صراط مستقیم بیفتد، تمام روز را در خلوت به غذا خوردن و می­ زدن و ورق­ بازی و نقل داستان‌هایی بی سر و ته می­‌گذراند... زیست شناس آلمانی عقیده دارد که او به حکم قانون تنازع بقا از میان خواهد رفت. ...