حکماً حکایتِ امیر تیمور گورکانی را شنیده‌اید؛ آن‌گاه که از دلیلِ ظفرمندی‌ِ آن خون‌ریز پرسیدند، جواب داد:
- وقتی از دشمن فرار کرده بودم، به ویرانه‌ای پناه بردم و ناامید در عاقبت کار خویش اندیشه کردم؛ ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه‌ا‌ی غله، بزرگ‌تر از خود را برداشته از دیوار بالا می‌برد. چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم، دیدم آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد. از دیدارِ این کردارِ مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچ‌گاه آن را فراموش نمی‌کنم. با خود گفتم ای تیمور! تو از مور کم‌تر نیستی، برخیز و در پی کار خود باش. سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم...

* * *
در این روزها البته میانِ نوشته‌جاتِ اهلِ سیاست مرسوم است که در هم‌چه حکایتی، خود را امیرتیمور بدانند و جناحِ روبه‌رو را کم از مور! برای همین بایستی به جِدّ متذکر شد که در حکایتِ مذکور، من، امیر تیمور نیستم... من همان مورم!

هیچ اهلِ مجامله و مداهنه هم نیستم. از این تواضعات کشکی هم که هزار برابرِ تکبراتِ بسته‌بندی‌شده، پروتئین دارند، بیزارم. من به جدّ همان مورم!
شصت و هفت بار نه، اما از دوره‌ جاهلی و جوانی به این سو، چندین بار تصمیم به فتحِ دماوند گرفتم؛ و به قله نرسیدم. یعنی هر بار جایی نرسیده به قله فرو می‌افتادم و ناکام به تهران برمی‌گشتم. دقیقا ماننده‌ همان مور! یک‌بار در بارگاهِ سومِ جبهه‌ جنوبی (پناه‌گاهِ بینِ راه) حال‌م خراب می‌شد، باری دیگر نرسیده به آب‌شارِ یخی (میانه‌ راهِ قله و پناه‌گاه) خوابِ مرگ می‌گرفت‌م و آخر بار هم گنبدنمای قله، یعنی وسطِ تپه‌ گوگردی، به دلیلِ استنشاقِ بخاراتِ گوگردی دهانه‌ آتش‌فشانِ نیمه‌فعالِ دماوند، نفس‌م می‌گرفت و فرو می‌افتادم... عینِ همان مورچه‌ تیموری!

دماوند را از تهران که می‌بینی، مخروطی است در کمالِ وقار و زیبایی، پای کوه، پلور که می‌رسی، همین حس و حال را داری. کمی بالاتر می‌روی، می‌رسی به گوسفندسرا، باز هم همان مخروط زیبا را می‌بینی با تاجی از برف. نصفِ روز جان می‌کنی تا برسی به بارگاهِ سوم و پناه‌گاه، باز هم همان مخروطِ مغرور را می‌بینی! بی‌آن که ذره‌ای کوچک و بزرگ شده باشد. انگار نه انگار که این‌قدر بالا آمده‌ای. همین کافی است تا بالکل مشکلِ روحی-روانی پیدا کنی از دیدنِ این مخروطِ ثابت که به قاعده‌ای بلند است که بعدِ هشت ساعت کوه‌پیمایی می‌بینی باز هم همان شکلی است که بود!
بارِ اول، اوایلِ دهه‌ هفتاد بود به گمان‌م. با دو-سه رفیق هم‌دانش‌گاهی هوسِ دماوند کردیم.

آن سفر نتوانستم قله را بزنم. خوب یادم هست. جوان بودم و سرِ حال. برنامه‌ گذاشته بودیم برای صعود شبانه. قرار بود هیچ‌کدام بارِ اضافه‌ای نبریم. همه بریده بودیم. از شدتِ خسته‌گی و ضعف. در سکوتِ شب راه می‌پیمودیم. بدونِ حتی یک گرم بارِ اضافی؛ حتاتر به توصیه‌ سرگروه بدونِ یک کلام حرفِ اضافی؛ مبادا که نفس کم بیاوریم!
یک‌هو دیدم سر و صدایی می‌آید. انگار بزن-برقصی در کار بود! اول خیال کردم توی تاریکی دچار وهم شده‌ام، اما بعد دیدم باقی هم همین حس را دارند. زودتر از وقت ایستادیم به استراحت. یادِ حمامِ جنیان افتاده بودیم. فقط نمی‌دانستیم وقتِ عزاست یا عروسی. نفس‌هامان گرفته بود و حتی نمی‌توانستیم راجع به این اتفاق چند کلمه‌ای اختلاط کنیم. عاقبت صدا نزدیک‌تر شد!

یک گروه بودند از هم‌وطنانِ کرد‌مان از مهاباد. در حالی که ما به خاطرِ خسته‌گی و فشارِ پایینِ هوا، حتا نای حرف زدن نداشتیم، یکی دو تا دف گرفته بود دست‌شان و می‌زدند و باقی هم می‌خواندند. در حالی که ما حتی یک گرم بارِ اضافه از پناه‌گاه بالا نیاورده بودیم و فقط توی قمقمه‌های تخصصی کمی شربتِ آب‌لیموی شیرین داشتیم، چند تایی پیتِ پنیر را سر دست گرفته بودند و بالا می‌بردند. دیگری هم نصفه گونی سیب زمینی روی دوش انداخته بود. ما لباس‌های کوه داشتیم، اما دوستان‌مان با همان لباس‌های کردیِ معمولی بودند... بعد هم شروع کردند با ما به حال و احوال و این که دارید برمی‌گردید که این‌قدر بی‌حال‌ید یا...
من از دیدنِ این گروه چنان حال‌م خراب شد، که همان‌جا از خیرِ قله زدن گذشتم و برگشتم و تا صبح تخت خوابیدم! با خدا گلایه می‌کردم که اگر آدمی این است که تو آفریدی و می‌تواند در ارتفاعِ بالای چهار هزار متر، پیتِ حلبی روی دوش بگذارد و با صدای بلند چه‏چهه‏ بلبلی بزند، پس ما را برای چه خلقت فرمودی؟!

این بخشی از مقدمه‌ کتاب جدیدم بود و حکایت، همان حکایتی که ما به مثلِ زبان‌زد به آن می‌گوییم جانِ کردی... بگذار صادقانه بگویم که هم‌چنان در بسیاری از عرصه‌ها کردها را با همان روحیه در حالِ صعودِ به قله‌ تمدنیِ شرق می‌توان دید.

نه از دیدِ اهلِ سیاست، که از دیدِ اهلِ فرهنگ، حرکت به سمتِ قله‌ای تمدنی در شرق، میسور نمی‌شود الا با تعمیقِ هویت‌های قومی و مذهبیِ اصیل. بنابراین روی‌کردِ هویتی در مساله‌ قومیتی نه تنها تهدیدی سیاسی به حساب نمی‌آید که مهم‌ترین ابزارِ اتحادِ فرهنگی است.
در غربِ عالم، از شرقِ استرالیا تا غربِ کالیفرنیا، تمدنِ غرب توانسته است این جغرافیای پراکنده و هویتِ گسسته را متحد بنمایاند چرا که همه‌ اعضا، احترامِ فرهنگی به یک‌دیگر را پذیرفته‌اند. در فرانسه، مهم‌ترین انجمن‌های حمایت از حیوانات فعالیت می‌کنند و حتی همین فردا و پس‌فردا نسبت به ذبحِ آیینیِ گوسفند در عیدِ قربان در اقلیمِ کردستان نیز اعتراض خواهند کرد؛ اما همین گروهِ معترض، هیچ‌گاه اعتراضی پر سر و صدا نسبت به جشنِ گاوبازان و ماتادورهای پرشمارِ اسپانیایی، نخواهد داشت. چرا که پذیرفته‌اند اتحادِ عمومی را زیرِ سایه‌ احترامِ فرهنگی.

ما اما هرگز حاضر نیستیم اشتراکاتِ پرشمارِ خود را بنمایانیم در قیاس با اختلافاتِ کم‌شمار. می‌توان چنین جشن‌واره‌هایی* را و البته نوعِ نگاهِ داعیان را در دعوت از هیات‌های عرب و ایرانی و ترک و اروپایی، گامی مهم دانست در نجاتِ کردستان از تفکر ملی‌گرایانه‌ تاریخِ مصرف گذشته. این یعنی آشنایی فرهنگِ کرد با سایرِ فرهنگ‌های متحد و هم‌راه در راهِ رسیدن به قله‌ تمدنی شرقی.

منِ ایرانی، بایستی منصفانه و معقولانه، ممنونِ برادرانِ کردم در ایران و عراق و ترکیه باشم که سدی بودند انسانی و فرهنگی در مقابلِ اسلامِ سلفی و برادرانِ کردِ من نیز بایستی منصفانه و معقولانه، بپذیرند که اگر ارزش‌گذاریِ انسانیِ اسلامی در ارزش‌گذاری‌های سیاسی لحاظ نشود، فجایعی برای اقلیتِ کرد در نظام‌های سکولار پیش خواهد آمد، چنان که کردهای خارجِ ایران، طعمِ تلخِ این فجایع را هم‌چنان در کام دارند. قله‌ تمدنِ آینده‌‌ شرق، بر دامنه‌های هویت‌های منفردِ به هم پیوسته بنا خواهد شد؛ تک قله‌ای بشکوه بر دامنه‌هایی با لهجه‌های فارسی و عربی و ترکی و کردی و بلوچی و پشتون و... و من هنوز صدای برادرانِ کردم را می‌شنوم که هلهله‌کنان در حال صعود از این کوه هستند...

* فستیوالِ گلاویژ در سلیمانیه‌ کردستانِ عراق با شعار «آزادیِ خرد، دروازه‌ی خلاقیت»

خبرآنلاین

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...