40 روز تا پنجاهمین سال درگذشت آلبر کامو، نویسنده فرانسوی مانده است و رسانه‌های جهان این سؤال را پرسیده‌اند که آیا پیکر او به خواسته نیکلا سارکوزی به پاریس می‌رود؟

به گزارش فارس، اگر بخواهیم صحنه مرگ آلبر کامو را مرور کنیم باید بگوییم: او اول یک بلیط قطار گرفته بود که با آن به پاریس برود، ولی بعد سوار یک اتومبیل شد. بعد یکی از لاستیک‌های ماشین ترکید و آلبر کامو که آن موقع نویسنده معروفی شده بود به خاطر همان حادثه جانش را از دست داد. او 46 سال بیشتر نداشت.

کامو را سال 1960 در روستای کوچکی به اسم «لورمارین» دفن کردند که بیشه‌های زیتون و سروهای بلندش او را به یاد زادگاه الجزایری‌اش می‌انداختند. آخر او در شهر کوچک موندووی که آن زمان بخشی از الجزایر فرانسه بود به دنیا آمده بود. اما کامو آن‌قدر زنده نماند تا شاهد تغییراتی شود که در 1962 با پایان یافتن جنگ استقلال الجزایر، این کشور را بدل به یک جمهوری کاملاً مستقل و خودمختار کرد. خود او همیشه می‌گفت «وارث فرهنگی مدیترانه است» و هیچ وقت نمی‌گفت «وارث فرهنگی فرانسه است.»

حالا باید کامو را از خاک یک چنین جایی که برای او همیشه پر از خاطره بوده درآورند و به پانتئن ببرند؛ جایی که انبوهی از مشاهیر و بزرگان فرانسوی دفن شده‌اند.

این چیزی است که دست کم نیکلا سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه به آن فکر می‌کند. منتقدان می‌گویند سارکوزی با این کار می‌خواهد دنیای پس از مرگ این نویسنده را تصاحب کند تا از این طریق به خواسته خود برسد. سارکوزی یک ویژگی شناخته شده دارد و آن این است که فقط کتاب‌های انگشت‌شماری را می‌خواند. او وقتی کتابی را می‌خواند تیم مطبوعاتی‌اش کاری می‌کنند که کتابی را که رئیس جمهور خوانده است، رسانه‌ای کنند.

وقتی ژان ماری لوکلزیو، نویسنده فرانسوی جایزه نوبل ادبی سال 2008 را برد سارکوزی در سفرش به واشنگتن برای اجلاس سران G20 یکی از کتاب‌های او را با خود برد. بلافاصله بعد از آن، گزارشگرانی که نزدیک به دولت بودند و حوزه فعالیتشان دولت است درباره آن مطلب نوشتند. سارکوزی در سفرش در سال 2007 به الجزایر در بازدید کوتاهی که از یکی از شهرهای ساحلی دریای مدیترانه داشت با شوق و ذوق از آثار کامو تعریف کرده بود. از آنجا که او خودش را کاموخوان حساب می‌کرد، گفته بود تقریباً متأسف است از اینکه خودش در الجزایر به دنیا نیامده است.

در ساحل همان دریای مدیترانه و جلوی چشمان رئیس جمهور بخشی از قسمت اول رمان معروف «بیگانه» که در آن مرد جوان به یک عرب شلیک می‌کند، به صورت تئاتر اجرا شد. سارکوزی حالا دوست دارد که کامو را در پانتئون دفن کنند و از این طریق علاقه خودش را به ادبیات فاخر نشان دهد اما نویسندگان این ادبیات چندان محل نمی‌گذارند.
او در گذشته این مسأله را که متقاضیان کارهای خدمات عمومی باید رمان‌های تاریخی را بخوانند مسخره کرده بود. تعدادی از روشنفکران علیه این رفتار اعتراض کردند و کتابی که رئیس جمهور آن را مسخره کرده بود به یک از کتاب‌های پرفروش فرانسه تبدیل شد.

سارکوزی درباره برنامه اش برای خاکسپاری کامو در کلیسای پانتئون گفته است «اگر این کار انجام شود به یک سمبل خارق العاده تبدیل می شود.» او قبلاً با خانواده کامو درباره این مسأله صحبت کرده است تا رضایت آنها را به دست آورد.

ژاک شیراک، رئیس جمهور فرانسه قبل از آن توانسته بود پیکر های آندره مالرو و الکساندر دوما را که از نویسندگان سرشناس فرانسوی هستند به پانتئون ببرد. در کنار نویسندگان و فیلسوفان معروفی که در پانتئون دفن شده اند شمار زیادی هم از سیاستمداران و دانشمندان فرانسوی به چشم می خورد. مثلاً ژان مونه و ماری کوری از جمله این افراد هستند. خود ماری کوری تا امروز تنها زنی است که در پانتئون به خاک سپرده شده است. کاخ الیزه وقتی پیشنهاد رئیس جمهور فرانسه در رسانه ها منعکس شد در اظهارنظری گفت «کامو لایق این کار است.»

چهارم ژانویه (14 دی) پنجاهمین سالگرد درگذشت کامو است. احتمالاً سارکوزی حساب مقاومت‌ها در برابر خواسته‌اش را نکرده چرا که تاکنون کسی از آن حمایت نکرده است. کاترین کامو، خواهر این نویسنده فرانسوی گفته است کامو این تشریفات و احترام‌ها را دوست نداشته است. او حتی جایزه نوبل ادبیات را که سال 1957 به او اهداء شد به دلیل نیازهای مالی قبول کرد. کامو بی آنکه خودش را در دسته اگزیستانسیالیست ها حساب کند نویسنده ای با این طرز فکر شمرده می شود و اعتقاد زیادی به سیاستمداران ندارد. او در کتاب «انسان طاغی» خودش بارها از حرف‌های سیاستمدارن انتقاد کرده و گفته است اعتقادی به دروغ های آنها ندارد.
اما اینکه قبر کامو در قبرستان دورفرید شکافته می‌شود و به پانتئون در مرکز پاریس آورده می شود مسأله ای است که خانواده او تصمیم گیری می کنند.

ژان کامو، پسر این نویسنده فعلاً با نبش قبر پدرش مخالفت کرده و تلویحاً پیشنهاد رئیس جمهور فرانسه را نوعی کج فهمی نسبت به شیوه زندگی آلبر کامو توصیف کرده است. از سوی دیگر کاترین کامو نیز در اظهارنظری گفته است: پدرم از کارهای تشریفاتی اینچنینی بیزار بود.

اگر قرار باشد تابوتی تازه برای آلبر کامو بسازند و به پانتئون منتقلش کنند، این مَرکَب چوبی در کنار امیل زولا، ژان ژاک روسو و ویکتور هوگو دفن خواهد شد.

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...