نقدی کوبنده بر زندگیِ نظامی‌ها | سازندگی


«زمان به قدری زود گذشت که قلبش فرصت پیرشدن نیافت.»
در سال ۱۹۳۸ در پس‌زمینه‌ عدمِ قطعیتِ جغرافیای سیاسی درحالی‌که جهان در انتظارِ جنگ است، «بیابان تاتارها» [The Tartar Steppe یا Deserto dei tartari‬] سایه‌ای تاریک بر حرفه‌ نظامی می‌اندازد. این رمانِ پیشگو و مخوف، ردپای افسر جوانی را دنبال می‌کند که برای هجومِ قریب‌الوقوعِ تاتارها به قلعه‌ای دورافتاده در کوهستان اعزام شده است.

خلاصه کتاب معرفی بیابان تاتارها» [The Tartar Steppe یا Deserto dei tartari‬]  دینو بوتزاتی [Dino Buzzati]

داستانی پیش‌نگر که همچون درسی ارزشمند عمل می‌کند- و شاید حتی یک هشدار- برای آن دسته از افسرانی که تمامِ هم‌‌وغمِ خود را صرفِ خدمت کرده و درعین‌حال فراموش می‌کنند که زندگیِ معناداری داشته باشند. این داستان، افسرانِ ارتش را به چالش می‌کشد تا تعادلِ بینِ کار و زندگیِ خود را درنظر بگیرند، درضمن به کسانی که در ارتش نیستند نیز منظری از مبارزاتِ ملا‌ل‌آور و پیش‌نگرانه‌ سربازانی ارائه می‌دهد که منتظرِ دیدنِ نبرد هستند.

سبکِ نوشتاری دینو بوتزاتی [Dino Buzzati] ساده و جذاب است، مشاهداتِ او از تفاوت‌های ظریفِ زندگی روزمره نظامی به‌همان اندازه که آشناست، قابل توجه نیز هست. سبکی ادبیِ آن یادآور همینگوی است و پس از هفت‌دهه که از انتشار آن می‌گذرد، همچنان اثری تازه است؛ آنطور که در سال 1999 روزنامه لوموند، آن را در فهرست صد کتاب برتر تمام دوران قرار داد. ترجمه فارسی این رمان -ترجمه سروش حبیبی- پس از یک‌دهه که از چاپ اول و دوم آن می‌گذرد، به‌تازگی‌ از سوی نشر ماهی تجدید چاپ شده است.

«بیابان تاتارها» خواننده را در داستانی از امید غوطه‌ور می‌کند، اما بعد نشان می‌دهد که چگونه می‌توان به‌طرز بی‌رحمانه‌ای چنین حسی را با یاس از بین بُرد. بوتزاتی هرگز در ارتش خدمت نکرده، اما نمی‌توان از کسی که این‌گونه پنداشته است خُرده گرفت. او به‌خوبی مقوله‌ ملال‌آور و تکراری وظایف نگهبانی را توصیف می‌کند و به‌شکلی بی‌عیب‌ونقص بیان می‌کند که چگونه ظاهرا تصمیمات روی زمین توسط یک سلسله‌مراتبِ ناشناخته‌ قانونمدارانه اتخاذ می‌شوند.

قهرمان داستان، جووانی دروگو، روزهای خود را در مقرِ کوهستانی قلعه‌ باستیانی می‌گذراند که مشرف به زمین‌های بایر بیابان‌های تاتارها است. دروگو به‌عنوان یک افسر جوان، مشتاق یک زندگی سرشار از ماجراجویی و هیجان است. شوروشوق و خوش‌بینی اولیه‌ او هم‌راستا با شعر «آن‌گونه که تو بخواهی» شکسپیر، شرحی درباره‌ هفت مرحله‌ عمر انسان به‌ویژه مرحله‌ جسورانه و هیجان‌انگیز زندگی یک سرباز را ارائه می‌دهد: «و سپس سربازی/ که به سوگندهای عجیبی تقید دارد و همچون یوزی ریش‌دار است/ که به افتخارات دیگران رشک می‌ورزد و در پیکار سریع و چالاک است/ و حتی در دهانه‌ توپ در پی حبابِ شهرت.»

اما پس از آغازِ ملالتِ اولیه‌ زندگیِ نظامی، دروگو ناامیدانه می‌کوشد تا امنیت را به شهر بازگرداند. ناموفق در این امر، به‌تدریج دلبسته‌ قلعه می‌شود و تقریبا ناخوداگاه خود را متقاعد می‌کند که بماند. پیش از اینکه کم‌کم به جاذبه‌ وظیفه و خدمت رجوع کند- و البته حمله‌ قریب‌الوقوع تاتارها که باید برای آن آماده شود- مصداقِ ماموریت تغییر می‌کند. در همین حین، این قلعه مورد غفلت مرکز فرماندهی قرارگرفته و همه آن را به فراموشی می‌سپارند. طولی نمی‌کشد که دروگو در دامِ روزمرگی گرفتار می‌شود: «روزها و اتفاقات صدهابار درپی هم تکرار شده بودند، بی‌آنکه قدمی به جلو بردارند. رودِ زمان بر قلعه جاری شد، دیوارها فروریختند، گردوغبار و تکه‌های سنگ را با خود برد، پله‌ها و زنجیرها را از هم درید، اما بی‌اثر از کنارِ دروگو گذشت- هنوز نتوانسته بود درحالی‌که جریان داشت او را از پا درآورد و با خود ببرد.»

دهه‌ها می‌گذرند و دروگو به‌مقام معاونت فرمانده در قلعه نائل می‌شود. اما پس از آن بیمار می‌شود و دستور خروج او از قلعه صادر می‌گردد. درحالی‌که پیکر فرتوتش از کوه به‌سمت شهری برده می‌شود که مدت‌ها پیش آن را ترک کرده بود، سربازان و افسران جوانی که برای تقویت قلعه گسیل شده بودند، از کنارش می‌گذرند. دروگو بیمار و محتضر، در مسافرخانه‌ای کوچک، دیگر توانی برایش باقی نمانده تا پیش از مرگ به‌طرز غم‌انگیزی درآستانه‌ نبردی که مدت‌ها انتظارش را می‌کشید اندکی بیاندیشد.

«بیابان تاتارها» در بیشترِ مواقع با رمانِ «قصرِ» کافکا مقایسه می‌شود؛ رمانی که هم نقدی کوبنده بر زندگی نظامی پیش از جنگ است و هم تعمقی بر عطشِ یک سرباز برای شهرت. داستان یک زندگی تلف‌شده و تمثیلی از زمانِ بربادرفته. هشداری به کسانی که افراط‌گونه چشم بر آینده دوخته و از حال غافلند. این داستان حتی به‌مثابه یک کمدی سیاه درباره‌ خودبیگانگی، بوروکراسی نظامی بی‌تفاوت، ناامیدی از تلاش برای مدیریت با نظام‌های کنترل غیرشفاف و ظاهرا خودسرانه، و پیگیری بیهوده‌ هدفی دست‌نیافتنی، به‌شمار می‌رود.

این رمان برای هرکس که با خود فکر کرده است: «اگر بتوانم از این پُست عبور کنم، سال آینده همه‌چیز روبه‌راه خواهد شد»، داستانی از تاج‌های دروغین است؛ داستانی گویا از ناامیدی و تذکر دلخراش این حقیقت که زندگی بسیار کوتاه‌تر از آن است که بتوان آن را هدر داد.

زندگی دروگو با انتظار خاتمه یافت. گاهی خواننده می‌خواهد بر سر دروگو فریاد بکشد و به او بگوید که از کوهستان بازگردد؛ به تعطیلات برود، عشق را جست‌وجو کند، کاری لذت‌بخش انجام دهد، و زندگی معناداری داشته باشد- اما خواننده مستاصل می‌شود و این بخش از کتاب قلبش را به درد می‌آورد: «در همین حین، زمان درحال سپری‌شدن بود ‌و همچون خوره بی‌صدا و با سرعتی فزاینده به جانِ عمر افتاده بود؛ هیچ زمانی برای توقف، ولو برای یک ثانیه، وجود نداشت. حتی برای یک نگاه گذرا به پشت‌سر. صبر کن، صبر کن! اشک به سراغ انسان می‌آید، اما بعد درمی‌یابد که بی‌فایده است. همه‌چیز در گریز است- آدم‌‌ها، فصل‌ها، ابرها، همه شتابان‌اند. چسبیدن به تخته‌سنگ بی‌فایده است، بیهوده است روی سنگی در میانه‌ رودخانه، جنگیدن با این گریز. انگشت‌های از فرطِ خستگی بازمی‌شوند و دست‌ها بی‌حرکت به‌عقب می‌افتند و این شطِ به‌ظاهر کُندحرکت که هرگز بازنمی‌ایستد، پیوسته تو را باخود می‌برد...»

«بیابان تاتارها» استعاره‌ نهاییِ بوتزاتی است، داستانی منحصر‌به‌فرد درباره‌ سختی‌های زندگی نظامی و پتانسیل بی‌معناشدن آن درصورتی‌که هرگز جنگی درنمی‌گرفت. یکنواختی در تقابل با خواننده قرار می‌گیرد- هنگامی که سربازان چشم‌ها و عمر خود را برای محافظت از قلعه‌ای دورافتاده تلف می‌کنند؛ جایی‌که به‌نظر می‌رسد دیگر هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، تنشی نامحسوس و نامعلوم در سرتاسر کتاب درکمین است و خواننده را با حس حیرتی ماندگار مواجه می‌کند. این رمان برای رهبرانِ بلندپرواز، معمایی پیچیده درموردِ ماهیتِ انسان و جنگ یا نعمتِ نبودِ جنگ است. درواقع فرصتی را برای تامل بر چالشِ حفظِ یک طرزِ فکر فراهم می‌کند؛ طرزِ فکری که متمرکز بر ماموریت در محیطی دشوار است که همه‌ امیدها در آن از دست رفته‌اند.

در آخرین بخش‌های غم‌بار داستان، دروگو در تنهایی می‌میرد، بی‌آنکه هرگز به افتخار و شهرتی دست ‌یابد که زمانی در پی آن بود. درعوض او با درکِ بزرگ‌ترین ترس خود روبه‌رو می‌شود: اینکه نامش برای همیشه فراموش شود. موخره‌ بوتزاتی خواننده را با احساسِ پوچی و مهجوریت رها می‌کند و دوباره شکسپیر را تکرار می‌کند:
آخرین صحنه که این تاریخ عجیب و پرحادثه را به‌پایان می‌برد،
طفولیتی دوباره است و نسیانِ کامل
بی‌دندان، بی‌چشم، بی‌ذوق، بی‌هیچ‌چیز.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...