محمدرضا بایرامی، بعد از بیست سال رمان «سایه‌ی ملخ‌ها» را پس از بازنگری برای نوجوانان منتشر می‌کند.

«محمدرضا بایرامی» بیش از 20 سال است که برای نوجوانان داستان می‌نویسد و بارها برای کتاب‌هایش جایزه گرفته است. چند سال پیش او جایزه‌ی معتبر «کبرای آبی» را برای «قصه‌های سبلان» از کشور سوییس دریافت کرد و حتی داستان‌هایش به کتاب‌های درسی بچه‌های این کشور راه یافت!
 
بایرامی به‌ ما خبر داد که یک داستان نوجوانانه‌اش را که سال‌ها پیش چاپ کرده بود، برای چاپ دوباره، بازنویسی می‌کند. این کتاب را بایرامی  بیست سال پیش نوشت و در همان زمان هم منتشر شد؛ ولی امکان چاپ دوباره‌ی آن فراهم نشد و حالا بعد از گذشت این همه سال این نویسنده‌ی خوش‌ذوق به فکر انتشار دوباره‌ی آن است.
 
«سایه‌ی ملخ» درباره‌ی نوجوانی از طایفه‌ی اعراب صحرانشین منطقه‌ی خوزستان است. نویسنده در این کتاب، حوادثی را در منطقه‌ی خوزستان و از زبان این نوجوان روایت می‌کند که در نهایت به جنگ تحمیلی می‌رسد.

«محمدرضا بایرامی» یواشکی به ما گفت که این رمان، یکی از داستان‌هایی است که خودش آن را خیلی دوست دارد. او همچنین به ما گفت که قرار است این کتاب را تا پایان مهرماه امسال توسط انتشارات «سوره‌ی مهر» به بازار کتاب بفرستد.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...