مادرِ من «آسیه»
انقلابِ کوخ‌ها افسانه بود، انگار!
انقلابِ سادگی‌های شگفت‌انگیز،
انقلابِ عقل سرخِ عشقبازان
در هوای دلکشِ نهج‌البلاغه
انقلابِ سالکانِ پابرهنه
نغمه‌خوان در سایه‌سارِ چشمِ بی‌تردیدِ روح‌الله،
انفجارِ نور...

آسیه پناهی

فرض کن؛ این ماجرا افسانه‌ای از قرن‌های دور
یا نمای سحرآمیزی؛ رهآوردِ شبِ رؤیاست...
سارقانِ انقلابِ بینوایان
فربه از بلعیدنِ نُه‌توی بیتُ‌الحال،
برج می‌سازند و با رخشِ طلا
بر استخوانِ مستمندان پیش می‌تازند؛
شادخوار و مست در آغوشِ لعبت‌های افسونکار،
داستانِ دیگ‌ها و گربه‌های بی‌حیا و چشم‌های تلخِ حسرت‌بار...

آه… واویلاست،
واویلاست،
واویلاست!

شرمسارم، مادرا،
از چشم‌های تو که حیرانند و پُرسانند!
کاش می‌شد خون بگریم،
چشم‌هایت
خارِ چشمِ تنگِ این بلعندگانِ جیفه‌ی دنیاست،
کوخ ناسازِ تو
وهنِ کبریای کاخِ قارون‌هاست!

اشتباهی آمدی، عالیجناب،
آلونکِ تاریک من ملکِ نجومی نیست!
چرخ‌ها آهندل و بی‌رحم...
زوزه‌ی بی‌انقطاع گرگ‌ها در باد می‌پیچد،
مادرِ من در مصافِ زور و زر تنهاست،
در دلِ من شورِ عاشوراست!

بس کنید ای واعظانِ هفت‌خطِّ دلخوشِ حرّاف!
بس کنید ای نشئگانِ رندِ مُهمَل‌باف!
مادرِ من آسیه
باید بمیرد،
دیگر اکنون دورِ طرّاران و تردستان
دیگر اکنون دورِ شومن ها و دلقک‌ها
دیگر اکنون دورِ «شبنم» ها و «بابک» هاست!

................ هر روز با کتاب ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...