مولوی-جلالالدین-محمد

متولد شهر بلخ است. نام او به اتفاق تذکره نویسان "محمد" و لقب او "جلال‌الدین" است و همه‌ی مورخان او را بدین نام و لقب شناخته‌اند... پـدرش ملقب به بهاءالدین از بـزرگان مشایخ عصرخـود بـود... جلال الدین که تحصیلات مقدماتی را نـزد پـدر به پایان رسانیده بود، پس از فـوت وی در خـدمت یکی از شاگردان پدرش، برهان الدین ترمذی به تحصیل علم عرفان مشغول شد... مولانا پس از رفتن شمس از فراق او به سرودن غزلهای عاشقانه پرداخت.

جلال الدین محمد بلـخی یا مولوی (604- 672هجری قمری) متولد شهر بلخ است. نام او به اتفاق تذکره نویسان "محمد" و لقب او "جلال‌الدین" است و همه‌ی مورخان او را بدین نام و لقب شناخته‌اند. او را جز "جلال‌الدین" به لقب "خداوندگار" نیز می‌خواند‌ه‌اند. لقب "مولوی" که از دیر زمان میان صوفیه و دیگران بدین شاعر اختصاص دارد، در زمان خود وی و حتی در عرف تذکره نویسان قرن نهم شهرت نداشته و جزو عناوین و لقب‌های خاص او نیست و ظاهرا این لقب از روی عنوان دیگر یعنی "مولانای روم" گرفته شده است. علت شهرت او به رومی و مولانای روم هم، اقامت طولانی وی در شهر قونیه است.

پـدرش محمد بن حسین الخطیبی البکری، ملقب به بهاءالدین از بـزرگان مشایخ عصرخـود بـود و به عـلت شهرت و معـرفتی که داشت مـورد حسـد سلطان محمد خوارزمشاه واقع شد و به ناچار با پسرش جلای وطن نمود. آنها از طریق نیشابور ابتدا به زیارت شیخ عطار نایل آمدند و سپس از راه بغـداد به زیـارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطیه رفتند. ازآنجا به ولارنده رفته و مدت هفت سال درآن شهر ماندند . در طول این مدت بود که جلال الدین تحت ارشاد پدرش قرارگرفت و در دانش و دین به مقاماتی رسید. دراین زمان سلطان علاءالدین کیقباد از سلجوقیان روم از آنان دعوتی کرد و آنان بنا بر ایـن دعـوت به شهر قـونیه که مقر حکومت سلطان بــود، عزیمت کردند. پـدر جلال‌الدین در همین شهر و در تـاریخ هیجدهم ربیع الثانی سال 628 هجری دار فـانی را وداع گفت. جلال الدین که تحصیلات مقدماتی را نـزد پـدر به پایان رسانیده بود، پس از فـوت وی در خـدمت یکی از شاگردان پدرش، برهان الدین ترمذی به تحصیل علم عرفان مشغول شد.

مولانا در آستانه چهل سالگی مردی به تمام معنی و عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و عامه مردم از وجود او بهره ها می‌بردند؛ تا اینکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس‌الدین محمد بن‌ ملک داد تبریزی، روز شنبه 26جمادی الآخر سنه 642 هجری قمری به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش قلب و روح مولانا را بگداخت و شیدایی‌اش کرد. پس از این دیدار، مولانا تحت ارشاد شمس درآمد. پس از این بود که وی به احـترام و یـاد مرادش بر تمام غـزلیات خـود به جـای نام خویشتن، نـام شمس تبـریـزی را درج کرد.

اینکه شمس الدین به مولانا چه آموخت و چه افسونی به کار برد، که وی آنچنان فریفته و شیفته او گشت که از همه چیز در گذشت، بر ما مجهول است. ولی کتب مناقب مولانا همه یک سخنند که وی پس از این خلوت، شیوه کار و رفتار خود را دگرگون ساخت و به جای پیشنمازی و مجلس وعظ، به سماع و محضر صوفیان نشست. یاران و شاگردان و خویشان مولانا که همواره با نظری خشم‌آلود به شمس‌الدین تبریزی می‌نگریستند و رفتار و گفتار او را بر خلاف ظاهر شریعت می‌دانستند، از شفیتگی مولانا به وی سخت آزرده خاطر شدند و به ملامت و سرزنش‌ او برخاستند. آورده‌اند که شمس‌الدین از تعصب عوام و یاران مولانا که او را جادوگر می خواندند رنجید و بر آن شد که از آن شهر رخت بربندد و هر چه مولانا اصرار کرد، در او کارگر نیفتاد و در روز پنجشنبه 21 شوال 643 از قونیه به سوی دمشق رهسپار شد.

مولانا پس از رفتن شمس از فراق او به سرودن غزلهای عاشقانه پرداخت و نامه‌هایی پیاپی به وی فرستاد. یاران مولانا که استادشان را در فراق محبوب خود دلشکسته یافتند، از کرده خود پشیمان شدند و از او خواستند که شمس را دیگر باره به قونیه دعوت کند. اقامت شمس در دمشق بیش از پانزده ماه طول نکشید تا اینکه سلطان ولد، پسر مولانا، شمس الدین را در دمشق بیافت و شرح مشتاقی پدرش را با وی باز گفت و وی را به اصرار در ســال 644 به قونیه باز آورد. مولانا به شکرانه وصال شمس، بساط سماع می گسترد و با شمس خلوتها می نمود. تا اینکه باز مریدان و عوام قونیه  بدگویی از شمس آغاز کردند. مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند و به دشمنی شمس الدین کمر بستند و روزی کمین کرده و او را کارد زدند. پس از این واقعه معلوم نشد شمس‌الدین به کجا رفت؛ آیا از آن زخم به هلاکت رسید و یا به شهری دیگر گریخت . سال غیبتش به اتفاق تذکره نویسان در 645 هجری بوده است.  مولانا پس از این هجرت ناگهانی شمس، اخباری از وجود شمس در دمشق دریافت کرد و بدین جهت دیگر بار شهر خود را گذارده و در طلب او به دمشق رفت.

چون مولانا از جستن شمس ناامید شد و آن حال انقلاب و غلیان روحیش، رفته رفته تسکین یافت، به روش مشایخ صوفیه به تربیت و ارشاد مردم مشغول شد و بنای نوینی در شیوه کار خود نهاد. وی از سال 647 تا 672 (سال وفاتش) به نشر معارف الهی مشغول بود. گویند در شب آخر که مرض مولانا سخت شده بود، خویشان و پیوستگان اضطرابی عظیم داشتند. سلطان ولد فرزند مولانا هر دم بی تابانه به سر پدر می‌آمد و باز تحمل آن حالت نیاورده و از اطاق بیرون می‌رفت. مولانا این غزل را در آن وقت نظم فرمود و این آخرین غزلی است که مولانا سروده است:

 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

مائیم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده‌ی ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

مـولـوی دو اثـر بـزرگ و برجسته از خـود باقی گـذارده است. یکی مثنوی است که بـه "مثـنوی معـنوی" معروفست و دیگری غـزلیات و رباعیات و ترجیع بندهای وی است که همانطور که ذکر شد به احترام و عقیده‌ای که به مـراد خـویش داشت، آن را "دیـوان شمس تـبریـزی" نـام نهاد. غـزلیات مـولانا از بـزرگترین آثار نظم زبان فارسی به شمار می‌رود. وی پس از 68 سال عمر، در سال 672 هجری درگذشت و پسرش درسال 684 هجری درقونیه جانشین پـدر گـردیـد و آثـار وی را به نام «فیه ما فیه» جمع نمود. مورخین دفترهفتم مثنوی را هم به او نسبت داده‌اند.

زهره مرتجی 

بزرگ ترین رمان انگلیسی قرن نوزدهم... شرح و نقد زندگی چند خانواده ... دورتا بروک دختر جوانی است که به درخواست ازدواج کشیشی فرتوت و دانشمند! به نام ادوارد کازوبن پاسخ مثبت می‌دهد. این ازدواج نشانه‌ای از احساسات و عقاید افراطی... دلایل شکست یا موفقیت ازدواج‌های میدل مارچ از جمله رزاموند زیبا و دکتر لایدگیت، فرد وینسی و مری گارت و در نهایت لادیزلا و دورتا را بررسی می‌کند... ...
روایتگر داستان رویارویی نهایی پرچمداران سیاست عصر پسا مشروطه با باقی‌مانده جنبش تئاترکراتیک قوام یافته‌ در آن عصر است... سارنگ، حین شنیدن قیژوقیژ تختخواب اتاق کناری‌اش، شاهد رژه پیروزمندانه پوسترها و پلاکاردهای رقاصه‌های معروفی چون «رومبا» و «تامارا» برسردر تماشاخانه‌های لاله‌زار است؛ لحظات بهت‌آور و غم‌باری که طی آن می‌شود حتی، پیش درآمد ماهور حضرت اجل به سفارش مرکز حفظ موسیقی سنتی ایران را هم شنید ...
کتابخانه شخصی قزوینی، از نخستین گنجینه‌های نفیس آثار ایران‌شناسی در کشور به شمار می‌رود که از تمام مراکزی که قزوینی به آنها دسترسی داشته فراهم آمده است... برای اوراق، یادداشت‌ها، کاغذها و حتی کارت‌پستال‌های برجای‌مانده در کتابخانه خصوصی یکی از اسلام‌شناسان بنام اروپایی و از هم‌عصران قزوینی، سایتی طراحی شده که تصویر تک‌تک صفحات و مدارک و اسناد مربوط به او، در آن عرضه شده است. نمی‌دانم در ذهن ما چه می‌گذرد؟ ...
داستان پنج زن است: دو خواهر و سه غریبه. زنی بی‌خانمان، مسئول پذیرش هتل، منتقد هتل، روح خدمتکار هتل و خواهر روح... زندگی را جشن بگیریم، خوب زندگی کنیم؛ زندگی کوتاه و سریع است، زود به آخر می‌رسد... بدون روح، جسم نمی‌خواهد کاری به چیزی داشته باشد، فقط می‌خواهد در تابوت خود بخوابد... زبان زنده است: ما کلماتی هستیم که به‌کار می‌بریم... آخرین نبرد برای زندگی، تا آخرین نفس پرواز کردن، رفتن تا مردن. ...
نخستین ژاپنی برنده نوبل ادبیات... کاراکترها دیواری اطراف خود کشیده‌اند و در انزوا با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند... چندین نامه‌ عاشقانه با هم رد و بدل و برای آینده خود برنامه‌ریزی کردند... یک ماه پس از نامزدی،‌ هاتسویو برای او نوشت که دیگر هرگز نمی‌تواند او را ببیند... در سائیهوجی، معبدی که‌ هاتسویو در آن زندگی می‌کرد، یک راهب به او تجاوز کرده است ...