دادگاه عالی ایالتی آمریکا، پنج‌شنبه با انبوهی از سوال‌های جدید، تلاش نویسنده سوئدی که قرار بود به عنوان دنباله‌ای بر ناتوردشت در آمریکا منتشر شود، را بررسی کرد و آن را افتضاح خواند.

به گزارش ایبنا ‌به نقل از آسوشیتدپرس، این دادگاه که با حضور سه قاضی تشکیل شده بود، با تشکیک بر رای دادگاه پیشین که حکم بر عدم انتشار این کتاب در آمریکا داده بود، شروع به کار کرد.


یکی از قضات این دادگاه نظر خود را درباره بررسی اجمالی اثر «فردریک کالتینگ» نویسنده سوئدی که در بریتانیا منتشر شده، اعلام کرد و آن را «مزخرف‌ترین اثری که خوانده است» نامید.

با این حال این دادگاه وظیفه خود دانست که به بررسی این مساله بپردازد که آیا اثر «کالتینگ» به حد کافی از اثر «سالینجر» فاصله گرفته که بتوان آن را به صورت منصفانه از حق کپی رایت مصون دانست یا خیر؟

وکیل کالتینگ و ناشری که قرار است این اثر را در آمریکا منتشر کند در دادگاه گفت که قاضی دادگاه پیشین با وجود این که این کتاب به حد کافی از موضوع و داستان آقای سالینجر فاصله گرفته بود دستور به جلوگیری از انتشار آن در آمریکا داده است.

از سوی دیگر وکیل سالینجر گفت انتشار این کتاب موجب تضییع حقوق نویسنده‌ای می شود که اثرش بیش از نیم قرن در بسیاری از کلاس‌های درس جهان، بررسی شده است. وی در دادگاه بر این امر تکیه کرد که هر کس با خواندن این کتاب می‌تواند متوجه شود که این کتاب با استفاده از داستان و سبک نوشتاری سالینجر نوشته شده و آنقدر از «ناطوردشت» فاصله نگرفته است که قانون کپی رایت شامل حال آن نشود.

«ناطوردشت» که تاکنون 35 میلیون جلد از آن در سراسر جهان فروخته شده، داستان پسر 16 ساله‌ای به نام «هولدن کالفیلد» است که پیش از کریسمس مدرسه شبانه‌روزی را ترک می‌کند و به جای برگشتن به خانه تصمیم می‌گیرد تا نیویورک را کشف کند.

این کتاب که در سال 1951 منتشر شده، اثری جهانی از دیوید سالینجر است.


«کالتینگ» که این کتاب را با نام مستعار «جی.دی.کالیفرنیا» منتشر کرده و بعد در جریان دادگاه مجبور شد تا هویت واقعی خود را افشا کند، گفته است که متعرض به حق کپی رایت نیست.

هنوز حکم دادگاه عالی درباره سرنوشت این کتاب اعلام نشده است.

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...