شبهای روشن (سپید) [Belye Nochi]. (White Nights) داستان بلندی است از فئودور میخایلوویچ داستایفسکی (1821-1881)، که در 1848 منتشر شد. خود داستایفسکی، در یکی از نامه­‌هایش، آن را «رمان احساساتی» تعریف کرده است. در ادامه 14 طرح روی جلد از این کتاب که توسط ناشران مختلف و در سالهای متفاوت منتشر شده است، قابل مشاهده است.

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights


کلیه حقوق محفوظ است و بازنشر مطالب با ذکر کتاب‌نیوز و درج لینک، بلامانع.

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

شبهای روشن | 14 طرح جلد داستایفسکی [Belye Nochi]. (White Nights

جلد زيبا شبهای روشن داستایفسکی

 جلد زيبا شبهای روشن داستایفسکی

جلد زيبا شبهای روشن داستایفسکی


همچنین در ادامه پوستر فیلم سینمایی شبهای روشن آمده است که در سال 1381 به کارگردانی فرزاد موتمن ساخته شد. فیلم‌نامه‌‌ی این اثر به قلم سعید عقیقی از همین کتاب اقتباس شده است:

شبهای روشن فرزاد موتمن پوستر فیلم سعید عقیقی هانیه توسلی مهدی احمدی

کلیه حقوق محفوظ است و بازنشر مطالب با ذکر کتاب‌نیوز و درج لینک، بلامانع.

او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...