زمانی بود که ما حتی جرات پچ پچ کردن هم نداشتیم... غرور ناخواستهای از دستیابی به کهکشانها داریم؛ در حالی که فقر و بدبختی هم در کشورمان داریم... ما فقط از این میترسیم که نکند از گله عقب بمانیم... ما متهم هستیم، فقط ما... ساده ترین و قابل دسترسترین کلید برای آزادی در این نکته قرار دارد، در عدم مشارکت شخصی در دروغ... این مسیر خیلی آسانتر از اعتصاب غذا یا شورش است.
ترجمهی منصور بیطرف 1
الکساندر سولژنیتسین برندهی نوبل ادبی 1970 هفتهی گذشته درگذشت. یادداشت زیر جزء آخرین نوشتههایی است که سولژنیتسین در شوروی سابق و پیش از تبعید نوشته بود. تاریخ این یادداشت 12 فوریه سال 1974 است؛ روزی که پلیس مخفی شوروی به آپارتمان وی حمله و روز بعد از آن او را به آلمان غربی تبعید کرد. شاید توصیههای او ــ که "ماکیاولیسم" را از نزدیک تجربه کرده است ــ برای برخی که به تازگیها در اسلام هم به دنبال تعبیرهای ماکیاولی میگردند؛ مفید فایده باشد!
زمانی بود که ما حتی جرات پچ پچ کردن هم نداشتیم. اما حالا ما مینویسیم و «سامیزدات»2 میخوانیم. گاهی اوقات هم در اتاق دودگرفته از سیگار "انستیتو علوم" جمع میشویم و به صراحت از همدیگر شکایت میکنیم که: «ببینید آنها چه حیلههایی را علیه ما به کار میگیرند و در کجا به ما ضربه میزنند؟»
غرور ناخواستهای از دستیابی به کهکشانها داریم؛ در حالی که فقر و بدبختی هم در کشورمان داریم. رژیمهای نامتمدن از راه دور پشتیبانی میکردند و در جنگ داخلی میدمیدند و ما بیمحابا به بهای خودمان "مائو تسه تونگ" را تغذیه میکردیم و باز این ما بودیم که به جنگ علیه او فرستاده شدیم و باز هم مجبوریم که برویم. آیا راه دیگری وجود دارد؟
و باز آنها هستند که هر که را خواسته باشند به دادگاه میبرند و افراد بیگناه را به سمت پناهندگی میفرستند. آنها همیشه هستند و باز این ما هستیم که بیقدرت ماندهایم. تقریباً همه چیز به قعر دره میرود. همهی ما را یک مرگ معنوی جهانی در بر گرفته و مرگ فیزیکی هم به زودی شعلهور خواهد شد و ما و بچههایمان را خواهد سوزاند. اما ما هم همانند قبل مذبوحانه لبخند میزنیم و بدون آنکه زبانمان گره بخورد زمزمه میکنیم.
اما آیا ما میتوانیم مانع از آن شویم؟ آیا قدرت آن را نداریم؟
ما ناامیدانه آنچنان غیربشری شدهایم که برای گرفتن حداقل سهمیه غذاییمان دوست داریم تمام اصول، روح و تلاشهای پیشینیانمان را زیر پا بگذاریم و فرصتهای مطلوب برای آیندگانمان را هم از بین ببریم. آن هم به این خاطر که موجودیت شکنندهمان آسیب نبیند. ما فاقد پایداری، غرور و اشتیاق هستیم. ما حتی از "مرگ هستهای" جهانی نمیترسیم، ما از یک جنگ جهانی سوم هم ترس نداریم. ما تقریباً به لاک خود فرو رفتهایم.
ما فقط از این میترسیم که نکند از گله عقب بمانیم. به تنهایی گام بر میداریم و ناگهان متوجه میشویم که نه نان سفید داریم و نه گاز خانگی.
ما را در مراحل و روند سیاسی آموزاندهاند، درست همانطور که ایدهی زندگی راحت را به ما خوراندهاند، و این روند برای مابقی زندگیمان هم ادامه خواهد داشت. اما شما نمیتوانید از محیط و شرایط اجتماعیتان فرار کنید. زندگی روزانه، وجدان ما را تعریف میکند. این زندگی با ما چه میکند؟ آیا ما نمیتوانیم نسبت به آن کاری انجام دهیم؟
اما ما میتوانیم. همه کار میتوانیم بکنیم. فقط برای اطمینان به خودمان «دروغ» میگوییم. آنها را نباید برای همه چیز متهم کرد، ما متهم هستیم، فقط ما. یک چیز میتواند اعتراض کند آن هم یک اسباب بازی است که میتواند هر چیزی را که شما دوست دارید به فکر وا دارد. پوزهبندهایی که به دهان ما زدهاند. هیچ کس نمیخواهد به ما گوش دهد و کسی از ما چیزی نمیپرسد. ما چگونه میتوانیم آنها را به گوش دادن وادار کنیم؟ تغییر فکر آنها غیرممکن است.
بسیار طبیعی است که با رای دادن میتوان آنها را از دفاترشان بیرون کرد؛ اما در کشور ما انتخاباتی برگزار نمیشود. مردم در غرب دربارهی اعتصاب و تظاهرات اعتراض آمیز همه چیز میدانند اما ما خیلی منکوب شده هستیم و از این لحاظ چشم انداز دهشتناکی جلوی ما متصور است، از این قبیل که چگونه میتوان شغل را نادیده گرفت و به خیابانها ریخت؟ با آنکه در قرن گذشته و در تاریخ دردناک روسیهمان راههای مرگ آوری هویدا شده، با این حال این راهها برای ما نیستند و در حقیقت ما به آنها نیازی نداریم.
حالا که تبرها کارهای خودشان را انجام دادهاند؛ آن هم در زمانی که هر بذری که پاشیده شده، جوانههای تازهای از آن سر برآورده، ما میتوانیم ببینیم که مردم جوان و جسوری که فکر میکردند کشور را از میان ترور، شورشهای خونین و جنگ داخلی، عادلانه بیرون آوردهاند، از راه به در شدهاند. پدران آموزش، از شما نباید هیچ تشکری کرد. اکنون ما میدانیم که حاصل روشهای غیرمعروف، نتایج غیرمعروف بوده است. بگذارید دستانمان را پاک کنیم، آیا ما به یک دور گردشی افتادهایم؟ آیا واقعاً راهی به بیرون نیست؟ و آیا فقط یک کار برای ما باقیمانده و آن اینکه بدون هیچگونه کنشی، منتظر بمانیم تا شاید چیزی خود به خود رخ دهد؟
اما تا زمانی که ما روزانه «دروغ» را تایید میکنیم، میستاییم و آن را تقویت میکنیم و خودمان را از آن خلاص نمیکنیم، هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. زمانی که خشونت خودش را به زور وارد زندگی صلح آمیز میکند، صورتش را با اعتماد به نفس برافروخته نگه میدارد، گویی که پرچمی را برافراشته و فریاد میزند «من خشونت هستم. فرار کنید و تا داغونتان نکردهام راهی برای من باز کنید.»
اما واقعیت آن است که خشونت به سرعت قدیمی میشود و اعتماد به نفسش را از دست میدهد و برای آنکه چهرهی خود را قابل احترام نگه دارد «دروغ» را به عنوان متحدش احضار میکند و این کار را به این خاطر میکند که خشونت نمیتواند پنجهی سنگینش را نه هر روز و نه روی هر شانهای نگه دارد. خشونت از ما فقط اطاعت میخواهد و مشارکت روزانهاش هم در دروغ است؛ تمام وفاداری در این دروغ است.

ساده ترین و قابل دسترسترین کلید برای آزادی در این نکته قرار دارد، در عدم مشارکت شخصی در دروغ. دروغ، ولو اینکه هر چیزی را پنهان کند، ولو هر چیزی را در آغوش بگیرد، نباید با کمک من باشد. این کار در دایرهی تصوراتی که به خاطر بیکنشی ما ایجاد شده رخنهای را باز میکند. این سادهترین کار برای ما و مخربترین چیز برای دروغ است؛ زیرا مردم به راحتی با انکار دروغ، زندگی آن را کوتاه میکنند. درست مثل یک عفونت. عفونت فقط در یک ارگانیسم زنده میتواند وجود داشته باشد.
ما خودمان را تشویق نمیکنیم. ما به اندازهی کافی بالغ نشدهایم که به خیابانها بریزیم و حقیقت را با صدای بلند فریاد بکشیم یا آنچه را که فکر میکنیم با صدای بلند بیان کنیم. این کار لزومی ندارد و در ضمن خطرناک است. اما میتوانیم آنچه را که باور نداریم بیان هم نکنیم.
این مسیر ماست. سادهترین و قابل دست یافتهترین مسیر که تقریباً ترس و زبونی موروثی را که به خوبی ریشه دوانده به حساب آورده است. و البته گفتن این هم خطرناک است که این سادهتر از نافرمانی مدنی است که گاندی به حمایت از آن برخاسته بود.
مسیر ما ترغیب به سمت قانقاریا نیست. اگر ما استخوانهای مرده و پوستههای ایدئولوژی را به یکدیگر نچسبانیم، اگر ما الیافهای پوسیده را رفو نکنیم، آن موقع متعجب خواهیم شد که دروغ چگونه به سرعت و ناامیدانه محو میشود و اینکه خواهیم دید چگونه جلوی دنیا عریان و واقعاً عریان خواهد شد.
بنابراین بگذارید در حالت بیاعتمادیمان هر کدام از ما یک حق انتخاب داشته باشیم؛ اینکه آگاهانه در خدمت دروغ باشیم و خانواده را با آن تغذیه کنیم و بچههایمان را در فضای دروغ بپرورانیم که البته این احساس ما نیست، یا آنکه دروغ را کنار بگذاریم و یک انسان صادق و ارزشمندی باشیم که احترام بچهها و افراد همزمانهی خود را بر انگیزانیم.
و از آن روز به بعد این انسان؛
- به هیچ وجه جملهای را که بر خلاف دیدگاههایش باشد نخواهد نوشت یا امضا نخواهد کرد.
- این نوع جملات را نه در مکالمهی خصوصی و نه در حضور مردم چه به نفع خودش باشد و چه در جهت ارتقای دیگری کامل نخواهد کرد. حال میخواهد در نقش معلم باشد یا آموزشدهنده.
- اگر کاملاً به ایدهای معتقد نیست، هیچ متنی را چه شفاهی و چه کتبی برای آنکه خوشایند کسی باشد تا به ازای آن خودش را بالا ببرد یا کارش را پیشرفت دهد، نقل نخواهد کرد.
- در تظاهرات یا نشستی که مخالف میل و خواستهاش باشد شرکت نمیکند و نیز پوستر یا شعاری را که کاملاً قبول ندارد؛ در دست نمیگیرد.
- به اهدافی که از آنها هواداری نمیکند، رای نمیدهد، همچنین محرمانه یا آزادانه به شخصی که وی را نالایق میداند یا در تواناییهایش شک دارد، رای نمیدهد.
- همچنین به خودش این اجازه را نمیدهد در نشستهایی که انتظار میرود بحثی را به زور تحمیل میکنند یا موضوع را منحرف میکنند؛ شرکت کند.
- اگر در نشست یا سخنرانی یا در نقد نمایش فیلمی بشنود که سخنران دروغ میگوید؛ سریعاً به آن اعتراض میکند.
- مجله یا روزنامهای را که در آن اطلاعات منحرف شده یا حقایق اولیه پنهان شده نمیخرد یا مشترک نمیشود.
البته ما تمام شکلهای ممکن و لازم انحرافی از دروغ را فهرست نکردیم. اما شخصی که خودش را از دروغگویی پاک کرده به سادگی آن را با نگاه پاکش تشخیص میدهد. هر چند پیامد این کار در وهلهی اول برای همه یکسان نخواهد بود. بعضیها در مرحلهی اول کارشان را از دست میدهند. برای جوانانی که میخواهند با حقیقت زندگی کنند؛ زندگی آنها در شروع خیلی غامض و پیچیده خواهد شد، زیرا حافظه آنها با دروغ پر شده و لازم است انتخاب کنند.
اما برای افرادی که می خواهند صادق باشند، تبصرهای وجود ندارد. لااقل هر کدام از ما روزی با یکی از انتخابهای بالا حتی در امنیتیترین علوم فنی مواجه شدهایم. یک کدام، یا راست یا دروغ؛ یا پیش به سوی استقلال معنوی یا پیش به سوی تسلط معنوی.
و اما برای آنهایی که حتی برای دفاع از روح خود به اندازهی کافی تشویق نشدهاند، نگذارید از منظر «پیشرفتی» که دارند خودخواه شوند یا آنکه نگذارید از اینکه عضو هیات علمی یا یک هنرمند مردمی، یا یک فرد متواضع هستند به خود ببالند، یا در کل نگذارید به خود بگوید: "من عضوی از گله هستم و زبون. برای من تا زمانی که میخورم و میپوشم هیچ چیز فرق نمیکند."
برای ما طی این مسیر که معتدلترین مسیر مقاومت است؛ آسان نخواهد بود. اما خیلی آسانتر از اعتصاب غذا یا شورش است؛ شعلههای آن بدن شما را نخواهد گرفت، چشمان تان از گرما نخواهد سوخت و نان برشته و آب تمیز همیشه در دسترس شما و خانوادهتان خواهد بود. چکسلواکیها را ببینید. این ملت بزرگ اروپا را که ما آنها را خُرد و ذلیل کردیم؛ آیا آنها به ما نشان ندادند که یک سینهی شکسته اگر درونش یک قلب ارزشمند باشد، میتواند حتی علیه تانکها مقاومت کند؟
شاید شما بگویید که این امر آسان نیست. اما این کار از آسانترین راههای احتمالی است. شاید این کار برای یک جسم انتخاب آسانی نباشد؛ اما قطعاً برای یک روح آسانترین انتخاب خواهد بود. نه، این مسیر راحت و آسانی نیست اما تقریباً هستند مردمانی که طی سالها این نکات را گرفتهاند و با حقیقت زندگی کردهاند. بنابراین شما اولین نفراتی نخواهید بود که این مسیر را طی میکنید، بلکه به آنهایی که تقریباً این مسیر را طی کردهاند، ملحق میشوید.
این مسیر اگر با تلاشهای مضاعف و یا نزدیک به یکدیگر طی شود؛ برای همه ما آسانتر و کوتاهتر خواهد شد. اگر هزاران نفر بشویم آنها نمیتوانند با ما کاری کنند. اگر دهها هزار نفر شویم آن موقع ما کشورمان را به رسمیت نشناختهایم. اگر بترسیم در این صورت نباید از کسی که ما را خفه میکند، شکایتی داشته باشیم. چون ما خودمان مسوول این کار هستیم. پس بگذارید بیشتر خم شویم و بلندتر گریه کنیم و در این صورت شاید زیستشناسان بتوانند آن روز را که دیگر خواندن افکارمان را که دیگر ب ارزش و ناامیدانه شده است؛ نزدیکتر کنند.
و اگر پاهای ما در برداشتن این گام یخ بزند، در آن صورت ما آنقدر بیارزش و ناامید شدهایم که سزاوار این اهانت پوشکین شویم: «چرا باید به گلههای گاو آزادی را هدیه کرد؟ آنها نسل به نسل یوغ و شلاق را به ارث بردهاند.»
پی نوشت: .........................................
1. روزنامه اعتماد
2. سامیزدات، دست نوشته های ادبی بود که در شوروی سابق حق چاپ نداشتند اما به صورت کپی منتشر و توزیع می شد.