آدم‌ها یا بلدند به یکی بزرگتر از اندازه‌های خودشان سلام کنند یا بلد نیستند یا بلدند با یک روح بزرگ نجوا کنند یا بلد نیستند. خوبی‌اش این است که اصلا به قیافه و ادا و حرف نیست. بعضی‌ها که خیلی حرفش را می‌زنند؛ خیلی قیافه‌اش را می‌آیند و زورش را می‌زنند از پس این سلام ساده بر نمی‌آیند و ساختگی بودن ادایشان به راحتی لو می‌رود. بعضی‌ها که اصلا بهشان نمی‌آید آن قدر نرم و سبک از پس این رویارویی بر می‌آیند که تماشایش از بیرون مثل لذت ایستادن روبروی تابلویی شاهکار است.

زیارت، قیامت کوچکی است. باورها و شک‌هایمان را عریان می‌کند. تجربه‌ی ساده‌تری است از حضور که به پیچیدگی رویارویی روز بزرگ نیست، ولی آزمایش ساده‌ی همان لحظه است. درست مثل همان روز بزرگ، دو حالت بیشتر ندارد. یا حضور کسی را در آن روبرو حس می‌کنی یا نمی‌کنی. همین. همین ما را به دو گروه تقسیم می‌کند. دو حالت و دو گروه. یک تقسیم ساده.

در آوردن ادای زیارت یکی از سخت‌ترین اداهاست. زود معلوم می‌شود چه کاره‌ای. مردمی آن جا هستند که ساده‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین آرزوهایشان را جوری می‌گویند که انگار نه و آره‌اش را همان لحظه می‌گیرند. انگار اشارات سر و چشم روح بزرگ را می‌بینند.

کنار اینها، ادا در آوردن خودش را زود معلوم می‌کند. تصنعی بودن سلام آنهایی که باور ندارند توی چشم می‌زند. ادای ملاقات در آوردن کار راحتی نیست.

هر زیارت، قیامت کوچکی است که پاهایمان را می‌لرزاند. یعنی این بار حضورش را باور می‌کنم یا از دسته‌ی دوم می‌شوم؟ می‌رویم زیارت تا این آزمایش ساده را از خودمان بگیریم و ترس دارد اینکه نتیجه‌ی آزمایش منفی باشد. 

مشهد خوبیش این است که آزمایش قیامت را در ساده‌ترین حالتش از خودت می‌گیری. تست حضور را اگر با کسی که اسمش رضا است از خودت بگیری، معلوم است که خیلی راحت‌تر جواب می‌دهد. یکی آن جاست که خیلی زود راضی می‌شود به تو مزه‌ی ملاقات بچشاند. مشهد خوبیش همین است. ترس آدم را می‌ریزد. با رویی از خدا روبرو می‌شوی که روی راحت راضی شدن اوست. مشهد رفتن، خودش زرنگی است. آدم باید بلد باشد که با خدا از کدام در وارد شود.

مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...
خانواده‌ای تاجر در شهرکی نیمه‌روستایی نیمه‌صنعتی... ناشنواست و زنش فریبش می‌دهد... کنسروهای مشکوک، مواد غذایی فاسد و به‌خصوص شراب قاچاق می‌فروشد... زنی است بلندبالا و باریک‌اندام، با چشم‌هایی خاکستری، معصوم و رفتاری پر قر و فر... لبخندزنان نگاه می‌کرد، همچون یک مار ماده که در بهار از لای گندم‌زار زردرنگ سر بلند کند تا گذار کارگر راه‌آهنی را از جاده تماشا کند... حال دیگر دوران سلطنت آکسینیا شروع می‌شود ...
کلیسای کاتولیک نگران به‌روزشدن علوم و انحراف مردم از عقاید کلیسا بود... عرب‌ها میانجی انتقال مجدد فرهنگ یونان باستان به اروپا شدند... موفق شد از رودررویی مستقیم با کلیسای کاتولیک بپرهیزد... رویای دکارت یافتن روشی برای تبیین کلیه پدیده‌های طبیعی در چارچوب چند اصل بنیادی بود... ماده ماهیتاً چیزی جز امتداد یا بعد مکانی نیست... شناخت یا معرفت را به درختی تشبیه کرد که ریشه‌هایش متافیزیک هستند، تنه‌اش فیزیک و شاخه‌هایش، علوم دیگر ...
وازهه که ما چرا نباید کتاب بخوانیم اما... مال اون‌وقتاس که مردم بیکار بودن... «لایک» نداره. بیشتر کتابا حتی ازشون «کپشن»م درنمیاد یا اگه درمیاد لایک‌خور نیست... بهداشتی هم نیست. آدم هرورقی که میخواد بزنه، باید انگشت‌شو تفمال کنه... میدونید همون درختا اگه برای کتاب قطع نشن، میتونن چقدر ذغال لیموی خوب بدن و چقدر قلیون دوسیب... کی جواب کله‌های سم‌گرفته ما رو میده؟... ندونی این هفته «فاطما گل» چیکار کرده، تو دورهمی نمیتونی تو بحس شرکت کنی ...