هاینریش بل هم میخواست با سیستم کاپیتالیستی در آلمان فدرال مبارزه بکند... خیلی از کارهای شکسپیر پیرامون مسائلی است بیزمان... وقتی جامعه با سلطهی دیکتاتوری عقب میکشد و به رجوع به درون خودش میل میکند، ادبیات هم چنین میکند... اعلیحضرت بفرمایند دمشان تا کجاست تا ما حواسمان باشد روی دم اعلیحضرت پا نگذاریم... ما در ایران هر نوشتهای را سیاسی میدانیم برای اینکه مبتلابه هستیم... اگر نقد ارائه شده در قالب رمان، ساختاری و درست باشد، آن اثر ماندگار میشود
...
کشتی هیچوقت یک ورزش نبوده است، همیشه چیزی بیشتر بوده است... پرداختن به جنوب شهر باید خصلت انتقادی داشته باشد و اگر غیر از این باشد، هدفش خراب کردن جنوب شهر است... ۷۵ درصد سریالهایی که در پلتفرمهای آمریکایی و بزرگ دنیا ساخته میشود اقتباسی هستند... ما همیشه یک خود تخریبی داریم و میخواهیم صفاتی را به خودمان بچسبانیم، فارغ از این که در جهان شاید از ما بدتر باشند... مردم خودشان را در قهرمانی میبینند که خودش را به جای بزرگی میرساند
...
سری به آذری، فلاح و جادهی اسلامشهر زده و بیغولهای به نام جزیره را دستمایهی داستان قرار داده... در نهایت فقر، با مادری هوایی و پدری عملی، آدم حسرتمند این داستان است... نه برق دارد و نه آب و زیر دست داوود لجن (ارباب خشن جزیره) مواد میفروشد... کنترل جزیره را به عنوان رئیس جدید به عهده میگیرد... زنی اغواگر با تتوی پروانه به کمر... نفر اول تیم ملی کشتی بوده و انقلاب سبب شده مسابقات جهانی تیر ۵۸ را در سن دیگو آمریکا از دست بدهد
...
با دلبستگی به دختری به نام «اشرف فلاح» که فرزند بانی و مؤسس محله است، سرنوشتِ عشق و زندگیاش را به سرنوشت پرتلاطم «فلاح» و روزگار برزخی حال و آیندهاش گره میزند... طالع هر دویشان در کنار هم نحس است... زمینی برای بازی خردهسیاستمدارها و خردهجاهطلبها... سیاست جزئی از زندگی محله است... با آدمها و مکانی روبهرو هستیم که زمان از آنها گذشته و حوادث تکهتکهشان کرده است. پوستشان را کنده و روحشان را خراش داده
...
در حال بارگزاری ...
بیفایده است!/ باد قرنهاست/ در کوچهها/ خیابانها/ میچرخد/ زوزه میکشد/ و رمههای شادی را میدرد./ میچرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشکهایم میشویم/ پاک نمیشود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف میشد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیدههای آن، ورای نظام موسیقایی، لازمههای شعری فاخرند
...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومیرفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبهرو میشد، روی زمین دراز میکشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود میسپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش میدهد... دو خواهر در دل سرزمینهای دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونتهای وحشتناک را تجربه میکنند
...
احمد کسروی بهعنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادیهای مذموم میپنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزشهای والای اخلاقی دفاع میکنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بودهاند
...
داستان در زاگرب آغاز میشود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایهدار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت میکند... دیگر مهمانان سکوت میکنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بیاخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» مینامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید میکند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود
...
معلمی بازنشسته که سالهایسال از مرگ همسرش جانکارلو میگذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی میگذراند... این روزگار خاکستری و ملالآور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته میشود، الماسی که آنسلما آن را در میان زبالهها پیدا میکند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود میگذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطرهاش نه محو میشود، نه با چیزی جایگزین...
...