در نوجوانی هرچه به دستم می‌رسید می‌خواندم: از رمان و داستان کوتاه تا تاریخ، از مقاله‌ی سیاسی تا سفرنامه، از «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» تا آثار جلال آل‌احمد. اما ژول ورن رنگ دیگری داشت: خیال‌پرور، رازآلود، سحرانگیز. با آن حس و حال نوجوانی که آدم فکر می‌کند دنیا یک جعبه‌ی شکلات مکینتاش است و هر کتاب، یکی از شکلات‌های رنگارنگ داخل جعبه.

حالا سال‌ها گذشته. در میانسالی بسیاری از لذت‌های نوجوانی رنگ باخته‌اند و بستنی‌های یخی تابستان دیگر آن طعم را ندارند. اما علمی‌تخیلی؟ همان شوق، همان کشش، همان جادو. فقط جای «ژول ورن» را ایزاک آسیموف، آرتور سی. کلارک و رابرت شکلی (Robert Sheckley، ۱۹۲۸–۲۰۰۵) گرفته‌اند و من هنوز همان نوجوانم که مانده است از جعبه کدام شکلات را بردارد، فندقی یا وانیلی. خجالت‌آور است؟ کمی. از آدم میانسال توقع می‌رود سراغ چیزهای «جدی» برود: فلسفه بخواند، تاریخ بخواند، کتاب‌هایی که روی جلدشان عکس مردی اخمو یا برگی پژمرده باشد. همه‌ی این‌ها را می‌خوانم، اما عادت علمی‌تخیلی‌خوانی هنوز دست از سرم برنداشته است.



نکته‌ی عجیب این است که این لذت با گذشت زمان کمرنگ نشده، عمیق‌تر شده. چه چیزی در این ژانر هست که از خامی نوجوانی تا پختگی میانسالی جذابیتش را از دست نمی‌دهد؟

آسیموف داستان کوتاهی دارد به نام «آخرین سؤال». دو تکنسین از کامپیوتر عظیمی به نام مولتی‌واک می‌پرسند: «آیا می‌توان آنتروپی جهان را معکوس کرد؟» کامپیوتر جواب می‌دهد: «هنوز داده کافی نیست.» این سؤال در طول تریلیون‌ها سال تکرار می‌شود. نسل‌ها می‌گذرند، کامپیوترها پیشرفته‌تر می‌شوند و انسان‌ها کم‌کم بدن فیزیکی‌شان را از دست می‌دهند و به موجوداتی ذهنی و انرژی‌مانند بدل می‌شوند. هر بار همان سؤال، هر بار همان جواب. تا وقتی ستاره‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند و آخرین انسان‌ها نیز در یک ابرکامپیوتر کیهانی ادغام شده‌اند. آن‌وقت کامپیوتر، پس از محاسبه‌ای طولانی، پاسخ را می‌یابد. کسی نمانده که بشنود. فقط خودش طنین پاسخ را می‌شنود: «روشنایی پدید آید!»

این داستان لایه‌های متعددی دارد. لایه‌ی علمی‌اش آنتروپی، قانون دوم ترمودینامیک و مرگ حرارتی کیهان است که سطحی‌ترین لایه است. زیر آن، پرسش‌های عمیق‌تری هست: دانش بشری تا کجا می‌رود؟ آیا بشر به پرسش‌های حل‌نشده‌ی هزاران‌ساله‌ی هستی‌شناسی خواهد رسید؟ و لایه‌ی الهیاتی‌اش در همان جمله‌ی آخر است که به نظر می‌رسد اشاره‌ای بینامتنی به سِفر پیدایش باشد: کامپیوتر، تنها بازمانده‌ی هستی، از رستاخیز سخن می‌گوید، از تولد دوباره‌ی روشنایی و جوانه‌زدن دوباره‌ی حیات. علمی‌تخیلی اینجا از علم فراتر می‌رود و به متافیزیک می‌رسد، بی‌آنکه از علم جدا شود.

آسیموف «آخرین سؤال» را در ۱۹۵۶ نوشت. داستان در سال ۲۰۶۱ آغاز می‌شود، یعنی او تصور می‌کرد بشر حدود صد سال بعد به چنین کامپیوتری برسد. ما در ۲۰۲۶ هستیم، حدود هفت دهه پس از نگارش داستان و کمتر از چهار دهه تا آن تاریخ. و هوش مصنوعی، همان کامپیوتری که آسیموف تصورش را کرده بود، در جیب ماست: بی‌نیاز از تکنسین و دستگاه‌های عظیم. با یک گوشی کوچک می‌توان هر سؤالی را پرسید و پاسخ گرفت.

ژول ورن برخی قابلیت‌های زیردریایی‌های مدرن را در ناتیلوس پیش‌بینی کرد و آرتور کلارک ایده‌ی ماهواره‌ی مخابراتی را مطرح کرد. اما نویسنده‌ی علمی‌تخیلی فال‌گیر نیست؛ بذر می‌کارد، نه اینکه آینده را دقیق ترسیم کند. ایده را در ذهن می‌گذارد و گاهی متخصص، مهندس یا آینده‌پژوه یا فیلسوف، آن را از حالت خیال بیرون می‌آورد و به مسئله‌ای قابل پژوهش تبدیل می‌کند.

علمی‌تخیلی افسانه‌ی الهام‌بخش انسان معاصر است و کسی که این ژانر را می‌خواند، زودتر آماده می‌شود. نه فقط برای استفاده از فناوری، بلکه برای اندیشیدن به عوارضش. چون داستان‌های بسیاری خوانده که در آن‌ها ساخته‌ی دست بشر سرانجام از دستش فرار می‌کند. خواننده‌ای که با شگفتی‌های علم آشناست و عوارض احتمالی‌اش را هم می‌شناسد، هم آماده‌ی استقبال است و هم آماده‌ی مواجهه با مضرات.

بگذارید کمی عمیق‌تر شویم. این شکلات‌ها دارند فریبنده‌تر می‌شوند، اما آن‌ها را به خیال‌پردازی سرگرم‌کننده تقلیل ندهید. اگر حوصله کنید می‌گویم چرا جدی‌اند.

انسان خودآگاهی دارد. می‌گوید «دست من»، «پای من»، «قلب من». هیچ‌یک از این اجزا را ذات خود نمی‌پندارد و همه را در تملک خود می‌داند. پس این «من» چیست، اگر هیچ‌یک از اجزای بدن نیست؟ شاید ذهن باشد: توانایی جمع‌آوری داده، پردازش و برونداد، به‌اضافه‌ی حافظه. اگر انسان ذهنش را از دست بدهد، «منی» باقی نمی‌ماند. حالا این پرسش را کنار ایده‌ی آسیموف بگذاریم. فرض کنید روزی زیست‌شناسان، عصب‌شناسان و متخصصان کامپیوتر بتوانند حافظه‌ی انسان را استخراج کنند و توانایی پردازشی‌اش را شبیه‌سازی کنند (که از نظر تئوری بعید نیست) و هر دو را به حافظه‌ی یک رایانه منتقل کنند. اگر «من» همان الگوی اطلاعاتی باشد، آنچه منتقل شده خودِ «من» است و جاودانگی محقق شده. اینجاست که «جاودانگی دیجیتال» از آرزویی دست‌نیافتنی به مسئله‌ای علمی-فلسفی و قابل مطالعه بدل می‌شود. البته این «اگر» بزرگی است و فیلسوفان هنوز بر سر آن مناقشه دارند. آسیموف در «آخرین سؤال» از این مسئله هم عبور می‌کند و «من» را در آگاهی جمعی حل می‌کند: انسان‌ها به موجوداتی انرژی‌مانند تبدیل می‌شوند و بعد با کامپیوتر کیهانی یکی می‌شوند.

بهتر است دیگر به شکلات فکر نکنیم. به مرزهای فلسفه و هستی‌شناسی و کمی ماورا نزدیک می‌شویم. هیجان‌انگیز است و کمی هم خوفناک. اگر تا اینجا توانسته باشم نشان بدهم که نوشته‌ام توهم ذهنی، معتاد به علمی‌تخیلی نیست، اجازه می‌خواهم یک پله دیگر بالا بروم.

بسیاری از فیزیکدانان جهان را نامتناهی می دانند، هرچند این پرسش هنوز باز است. اما انسان درکی از بی‌نهایت ندارد. این مفهوم در ذهن آدمی نمی‌گنجد و ناچار آن را به «خیلی خیلی بزرگ» تقلیل می‌دهد. با این حال، همین مفهوم تقلیل‌یافته احترامی سزاوار به هستی در ذهن بشر برمی‌انگیزد و جوانه‌های فلسفه و عرفان از همین‌جا سر می‌زنند.

علمی‌تخیلی این کار را با ابزار خودش انجام می‌دهد. وقتی فضاپیماها را میان کهکشان‌ها به پرواز درمی‌آورد و تمدن‌هایی هوشمند را ، پیش چشم خواننده می‌گشاید، امر نامتناهی به تصویری قابل‌زیست بدل می‌شود: تصویری عینی و محسوس. اسطوره و دین هم در طول تاریخ همین کار را می‌کردند، یعنی تقلیل امر نامتناهی به تصویری که آدمی بتواند با آن زندگی کند. علمی‌تخیلی این وظیفه را با زبان علم انجام می‌دهد، نه با زبان قداست.

اسپینوزا خدا را بی‌نهایت می‌دانست و به همین سبب معتقد بود هستی نمی‌تواند چیزی غیر از خدا باشد: ما در خدا می‌زییم. علمی‌تخیلی گاه چیزی شبیه همین ایده را بازسازی می‌کند. گاهی در رمان های علمی تخیلی آگاهی قهرمان داستان از بدنش جدا می‌شود و به سیارات و تمدن‌های بی‌شمار سفر می‌کند. او با آگاهی موجودات دیگر یکی می‌شود و به‌تدریج بخشی از ذهنی کیهانی می‌گردد. و گاهی نیز نسل بشر به ذهنی فراتر می‌پیوندد. گویی بصیرتی حاصل شده که دیوارهای حاجب را فرو می‌ریزد و درک هستی و بی‌نهایت و معنای جهان را ممکن می‌کند. در سنت عرفانی چنین تجربه‌ای با ریاضت و شهود به دست می‌آید. علمی‌تخیلی تجربه‌ای شبیه آن را با ابزار دیگری روایت می‌کند: جدایی آگاهی از بدن، سفر ذهنی، یکی‌شدن با کل. به باور من علمی‌تخیلی، می تواند مکاشفه‌ای باشد که زبانش فیزیک و فضاست، نه ریاضت و نیایش. چه محتمل باشد، چه ناممکن، غوطه‌خوردن ذهن در آن دستاوردهایی معنوی دارد. از عرفای خودمان می‌پرسیدند چگونه ثابت می‌کنید که دوش در وصال یار بوده‌اید؟ پاسخ می‌دادند: یک بار با ما همراه شوید و طریقتمان را بیازمایید تا به چشم خود ببینید. نویسنده‌ی علمی‌تخیلی هم می‌تواند همین را بگوید: یک بار همدلانه در فضایی که ساخته‌ام غوطه‌ور شوید و بیازمایید.

اما این ژانر فقط درآسمان و کهکشان‌ها سیر نمی‌کند، گاه به درون انسان هم سر می‌کشد. «رابرت شکلی» داستانی دارد با عنوان «شکلتان را حفظ کنید» که حسین شهرابی در کتاب «علمی‌تخیلی برای آن‌ها که علمی‌تخیلی دوست ندارند» ترجمه و منتشر کرده است. داستان درباره‌ی نژادی هوشمند به نام گروم است که توانایی تغییر شکل دارند، اما مناسبات اجتماعی‌شان اجازه نمی‌دهد کسی از شکلی که برایش تعیین شده بیرون برود. آن‌ها برای مأموریتی به زمین می‌آیند، اما تنوع زیستی زمین و آزادی تغییر شکل، مأموریتشان را به شکست می‌کشاند. داستان در ظاهر طنزآمیز و سرگرم‌کننده است، اما در عمق از بازگشت به سرشت بشری سخن می‌گوید: انسانی که عصر مدرن چون دیواری قطور او را از سرشتش دور کرده و این جدایی حس غربت و بیگانگی در او پدید آورده است. این انسان در قفس خودساخته زندانی است و مفری می‌جوید تا عنان سرشت را رها کند. شکلی این رهایی را چنان زیبا تصویر می‌کند که سایر ژانرها به سختی می‌توانند با آن رقابت کنند.

حالا با افتخار و نه با شرمساری اعتراف می‌کنم که در میانسالی هم علمی‌تخیلی می‌خوانم. در این ژانر مضامین عمیق انسانی می‌بینم، از علم و فلسفه گرفته تا هبوط و ازخودبیگانگی. علمی‌تخیلی لایتناهیِ غیرقابل‌درک را به تصویری محسوس تبدیل می‌کند تا من بتوانم سزاوارانه احترامم را نثارش کنم. به من آموخته است که پیش‌بینی‌های علمی، هرچند بعید به نظر برسند، ناممکن نیستند و بسیاری‌شان زودتر از حدس‌های بدبینانه به وقوع پیوسته‌اند. به همین دلیل وقتی شگفتی‌های امروز از راه رسید، هرچند شگفت‌انگیز بود، کمتر از دیگران غافلگیر شدم.

اما نگرانی‌ای هم دارم. سرعت و حجم تولید محتوا و دانش توسط هوشواره‌ها به حدی رسیده که شاید به‌زودی هضم آن برای بشر دشوار شود. هوشواره در برخی زمینه‌ها دارد از سازندگانش جلوتر می‌افتد، و این هم هیجان‌انگیز است و هم خوفناک؛ و آمادگی می‌طلبد. جالب است که پرسش آسیموف هنوز به قوت خود باقی است: ما هم، شاید هنوز «دادۀ کافی» برای فهمیدن این وضعیت نداریم. شاید اندیشمندان و سیاست‌گذاران اگر سری به داستان‌های علمی‌تخیلی بزنند، ایده‌هایی الهام‌بخش برای پیش‌بینی و مواجهه با این مسئله بیابند.

و اگر می‌خواهید آزمایش کنید، از همین‌جا شروع کنید: «آخرین سؤالِ» آسیموف، «شکلتان را حفظ کنیدِ» رابرت شکلی در مجموعه‌ی شهرابی، و «پایان کودکیِ» کلارک. یک شکلات از جعبه بردارید.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جلد سوم از جایی آغاز می‌شود که دو بحث قبلی به سیاست می‌رسند: اگر آزادی به قانون عمومی و نظم غیرمتمرکز نیاز دارد، چگونه باید قدرت سیاسی را مهار کرد؟ در واقع، کتاب از اقتصاد شروع نمی‌شود و به سیاست ختم نمی‌شود؛ بلکه از محدودیت دانش انسان آغاز می‌کند و به محدودیت قدرت انسان می‌رسد... زبان، عرف، بخش مهمی از حقوق و البته بازار، بدون طراحی و برنامه‌ریزی ایجاد شده و حاصل مشارکت میلیون‌ها انسان است... آیا انسان می‌تواند جامعه را به‌طور عقلانی و از بالا طراحی کند؟ ...
نویسنده سعی دارد به این پرسش اساسی پاسخ دهد که آیا مشروعیت و ساختار حاکمیت در اسلام می‌تواند بر پایه‌ی عقد «وکالت» (نمایندگی از طرف مردم و شهروندان) استوار باشد یا لزوماً باید در قالب «ولایت» تعریف شود؟... در اسلام، هیچ‌کس بر دیگری حق حکومتِ تحمیلی ندارد؛ بلکه این حقِ خودِ انسان‌هاست که برای اداره‌ی زندگی اجتماعی‌شان، نماینده و وکیل انتخاب کنند. بنابراین، مشروعیتِ اعمال قدرت در دولت، از تنفیذ و توکیل آحاد شهروندان نشأت می‌گیرد ...
پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...