دست‌نوشته تاریخ بر تن‌ها و تندیس‌ها | اعتماد


«تندیس ناتالی» نوشته سعید جوزانی، رمانی است که آگاهانه از روایت‌های پرشور و قهرمان‌ساز تاریخی فاصله ‌می‌گیرد و تاریخ را از زاویه فرسودگی، تردید و زیست روزمره انسان‌ها ‌می‌بیند. این رمان نه قصد بازسازی رویدادهای بزرگ را دارد و نه ‌می‌خواهد موضعی صریح و ایدئولوژیک بگیرد؛ بلکه ‌می‌کوشد نشان دهد تاریخ چگونه در لایه‌های پنهان زندگی، زبان، بدن و روابط انسانی رسوب ‌می‌کند.

خلاصه تندیس ناتالی

نویسنده در این رمان سه بازه زمانی را به صورت هم‌زمان روایت ‌می‌کند: زمانِ حالِ روایت، انقلاب ۵۷ و سال‌های ملتهب پیش و پس از آن، گذشته نزدیک، آشنایی خسرو با ناتالی دختر مهاجر لهستانی پس از جنگ جهانی و گذشته دورتر، انقلاب اکتبر روسیه در دست‌نوشته‌های حبیب محمدی، نقاش برجسته معاصر. این ساختار باعث ‌می‌شود تاریخ نه به صورت پس زمینه، بلکه به عنوان نیرویی فعال در روایت و زیست آدم‌ها تأثیر بگذارد و تجربه فردی شخصیت‌ها همواره در سایه تاریخ جمعی معنا بگیرد و خواننده مدام در حال مقایسه انقلاب‌ها، آرمان‌ها و شکست‌ها باشد. از نظر تکنیکی، این شیوه یادآور رمان‌های تاریخ‌مند مدرن است که تاریخ را نه به‌صورت بازسازی واقع‌گرایانه، بلکه به شکل حافظه زخمی روایت ‌می‌کنند.

داستان در شهر بندرانزلی ‌می‌گذرد؛ شهری که به دلیل موقعیت جغرافیایی و پیشینه تاریخی‌اش، همواره محل عبور نیروهای بیرونی، مهاجرت و خاطره بوده است. انزلی در این رمان صرفا مکان نیست، بلکه فضایی است آغشته به تعلیق و انتظار؛ شهری مه‌گرفته که گذشته‌اش هنوز در زمانِ حال نفس ‌می‌کشد. این فضا با روحیه شخصیت‌های رمان هماهنگ است؛ شخصیت‌هایی که اغلب در وضعیت میانِ بودگی، بلاتکلیفی و بی‌قراری به سر ‌می‌برند. انزلی در تندیس ناتالی شهری است که گذشته‌اش هنوز تمام نشده و آدم‌هایش همچنان در سایه تاریخ زندگی ‌می‌کنند.

خسرو، مجسمه‌ساز جوانِ رمان، در سال‌های پر تنش قبلِ انقلاب، نه قهرمانی انقلابی است و نه مخالفی صریح؛ او هنرمندی است که بیشتر نظاره‌گر است تا کنشگر، و همین موقعیت او را به چهره‌ای آشنا و امروزی بدل ‌می‌کند؛ هنرمندی که ‌می‌داند نمی‌تواند بیرون از تاریخ بایستد، اما از درگیر شدن کامل با آن نیز ناتوان است و پس از انقلاب هم تمام تلاشش را ‌می‌کند تا تندیس‌های ساخته دستش را از ویرانی و تخریب نجات دهد. تندیس‌ در این رمان فقط یک شئ هنری نیست، بلکه گره‌گاه ایدئولوژی، قدرت، حافظه و بدن است.

ورود ناتالی به زندگی خسرو، لایه‌ای دیگر به روایت ‌می‌افزاید. ناتالی، زنی مهاجر و بازمانده جنگ جهانی دوم، حاملِ حافظه‌ای تاریخی، زخمی‌ و ناپایدار است؛ حافظه‌ای که نه به صورت روایت‌های پرجزییات، بلکه از خلال سکوت و مکث و اشاره‌های پراکنده منتقل ‌می‌شود. او بیش از آنکه شخصیت کنش‌گر باشد، نشانه‌ای از تبعید، گسست و سکوتِ تاریخی‌است. «مجسمه که روی سکو می‌نشست، ناتالی پنهان می‌ماند. عین جنینی که هیچ‌وقت قرار نبود به دنیا بیاید تا ابد توی مجسمه جا و جان می‌گرفت…» ناتالی یکی از تراژیک‌ترین شخصیت‌های رمان است؛ زنی مهاجر و بازمانده جنگ، فاقد وطن تثبیت شده و حاملِ حافظه‌ای چند پاره، شخصیتی که تاریخ و جنگ و آوارگی بر بدن و روان او حک شده و بیش از همه، استعاره‌ای از انسانِ تبعیدی در جهان مدرن.

ناتالی سوژه‌ای خاموش است. او بیشتر به یاد آورده ‌می‌شود تا اینکه خودش روایت‌گر باشد. زنی که در متن تاریخ مردانه، به سوژه حافظه و روایت بدل شده است. حتی مرگ او نیز فاقد مکان و وطن است. گویی تاریخ، نه تنها زندگی، بلکه مرگ او را نیز مصادره کرده است. ناتالی حتی پس از مرگ هم، وطن و خاکی برای دفن ندارد. زبانِ رمان، زبان توضیح دادن نیست، زبان نشان دادن است. بسیاری از معناها در فاصله‌ها، حذف‌ها و نگفته‌ها شکل ‌می‌گیرند و خواننده ناگزیر است در فرآیند معناسازی مشارکت کند. لحنِ رمان نیز در امتداد همین زبان شکل گرفته است؛ لحنی خونسرد، تأملی و تا حدودی سرد که از هرگونه شعار یا داوری مستقیم ‌می‌گریزد. نویسنده انقلاب را نه ستایش ‌می‌کند و نه محکوم. بلکه پیامدهای آن را در زندگی فردی شخصیت‌ها دنبال ‌می‌کند. این خویشتن‌داری روایی، رمان را از تبدیل شدن به اثری تاریخ‌مصرف‌دار یا بیانیه‌محور دور نگه ‌می‌دارد.

از نظر فرم، رمان ساختاری چند لایه دارد. روایت زندگی خسرو و ناتالی با دست‌نوشته‌های حبیب محمدی پیوند ‌می‌خورد؛ نوشته‌هایی درباره انقلاب اکتبر روسیه و سرنوشت مردمان و هنرمندان آن دوران. این تداخل زمانی، نوعی مقایسه ناگفته میان انقلاب‌ها ایجاد ‌می‌کند و این پرسش را پیش ‌می‌کشد که آرمان‌ها چگونه در طول تاریخ تکرار ‌می‌شوند و چگونه به فرسایش و سرخوردگی ‌می‌انجامند. خسرو و حبیب محمدی هر دو از زمره هنرمندان/آفرینندگان‌اند؛ یکی نقاش و دیگری مجسمه‌ساز، خو گرفته با ماده، با رنگ و سنگ، با انحنای اندامِ تندیس و سکوت بوم. آنان جهان را نه فقط ‌می‌دیدند، بلکه آن را از نو ‌می‌آفریدند؛ گویی هر ضربه قلم‌مو و هر تراش سنگ، کوششی بود برای تثبیت لحظه‌ای از هستی در برابر سیلانِ بی‌امان زمان. اما انقلاب، این گسستِ سهمگین در تداوم تاریخ، نسبت آنان را با هنر دگرگون ‌می‌کند. در بزنگاهِ ویرانی و زایش، آن‌گاه که خیابان‌ها به صحنه بازنویسی قدرت و تاریخ بدل ‌می‌شوند و حافظه جمعی در التهابِ حذف و ثبات ‌می‌سوزد، هنر دیگر نمی‌تواند در هیات پیشین خود باقی بماند. حبیب محمدی دست از تصویر و سنگ‌ ‌می‌کشد و به کلمه پناه ‌می‌برد. او در‌‌می‌یابد که آنچه باید نجات یابد، نه صرفا صورتِ اشیاء، بلکه تجربه زیسته مردمان است. «در کوچه پس‌کوچه‌های مسکو راه می‌روم، مردمی را می‌بینم که نگاه‌شان سرد و غم‌بار است و اثرات تشویش در وجودشان پیدا. دیوارها دایما نمناک است، پنجره میله‌دارِ خانه‌ها تاریک.»

نوشتن و روایت برای او نه تغییر ابزار، که تغییر موضع است؛ عبور از بازنمایی به روایت کردن و شهادت دادن. روایت ‌می‌کند تا آنچه درحاشیه مانده، به متن تاریخ راه یابد. او ‌می‌نویسد تا تاریخِ غیررسمی‌ -تاریخی که در زمزمه‌ها، در نامه‌های نانوشته، در حافظه مغلوبان تنفس ‌می‌کند- امکانی برای بقاء بیابد. مهم‌ترین کنش او روایت کردن است؛ زیرا روایت، مقاوم‌ترین شکل حضور در برابر فراموشی است.

در سوی دیگر، خسرو ‌می‌ایستد؛ نه با قلم، که با پایداری. او ‌می‌کوشد تندیس و عشقِ ناکامش را از تخریب و نابودی و فراموشی برهاند. برای او، نجات تندیسِ ماهی نوعی مقاومت خاموش است. «چشم تیز می‌کنم؛ اوزون‌برون آن وسط است و پرتره ترسیده خودم میان‌شان. احاطه‌ام کرده‌اند. چشم‌های ناتالی براق است، عین چشم‌های گربه توی تاریکی. حبیب‌آقا خندان است، عین زمانی که تابلویی را به پایان می‌رساند یا آخرین شیارها را بر مجسمه‌ای می‌انداخت... ». تندیس برای خسرو، فقط سنگ نیست. بلکه تجسدِ خاطره و تمنایی است که اگر فرو ریزد و نابود شود، بخشی از معنای زیستن نیز با آن فرو خواهد ریخت. تلاش برای حفظ شکلی از حقیقت در جهانی که هر روز چهره عوض می‌کند.

اگر حبیب محمدی به سیالیت زبان تن ‌می‌دهد، خسرو به استواری ماده دل ‌می‌بندد. یکی تاریخ را در کلمه تثبیت ‌می‌کند، دیگری در حجم و یادواره. هر دو، اما، در برابر یک هراس مشترک ‌می‌ایستند: هراسِ محو شدن. به این ترتیب، حبیب محمدی و خسرو دو پاسخ متفاوت به یک پرسش‌اند: چگونه ‌می‌توان در هنگامه گسست و‌ فروپاشی، باقی ماند و زنده نگه داشت. یکی با نوشتن، دیگری با نگه داشتن؛ یکی با روایت، دیگری با پاسداری؛ و شاید تاریخ، در نهایت، هر دور را در حافظه خود به یک اندازه نیاز داشته باشد. در این رمان، هنر - به‌ویژه مجسمه‌سازی- نقشی نمادین دارد.

تندیس، تلاشی است برای تثبیت معنا در جهانی متزلزل و بی‌ثبات؛ تلاشی که همواره در معرض شکست است؛ چیزی که امروز شایسته احترام و ارزش و حتی پرستیدن است و در فردای انقلاب لایق به زیر کشیدن؛ امروز تقدیس ‌می‌شود و فردا تخریب و سرنگون. تندیس‌ها در این رمان میان هنر و قدرت معلق‌اند. آنها هم یادگار زیبایی‌اند و هم نشانه سلطه و قدرت. تندیس ناتالی بیش از آنکه درباره پیروزی یا شکست باشد، درباره دوام آوردن است؛ دوام آوردن هنر، حافظه و رابطه انسانی در برابر فشار تاریخ و قدرت. و در نهایت تندیس ناتالی را ‌می‌توان رمانی دانست که به جای بازتولید هیجان‌های سیاسی یا نوستالژی تاریخی، بر فرسایش انسان‌ها زیر آوارِ آرمان‌ها تمرکز ‌می‌کند. جوزانی به ما نشان ‌می‌دهد که تاریخ پیش از آنکه در شعارها و وقایع و تاریخ رسمی‌ثبت شود، در بدن‌ها و زبان‌ها و روابط انسانی رسوب ‌می‌کند. نویسنده دعوتمان ‌می‌کند به دیدن نسبت شکننده هنر، حافظه و تاریخ و پیش از پاسخ دادن، هنر پرسش کردن را زنده نگه ‌می‌دارد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جلد سوم از جایی آغاز می‌شود که دو بحث قبلی به سیاست می‌رسند: اگر آزادی به قانون عمومی و نظم غیرمتمرکز نیاز دارد، چگونه باید قدرت سیاسی را مهار کرد؟ در واقع، کتاب از اقتصاد شروع نمی‌شود و به سیاست ختم نمی‌شود؛ بلکه از محدودیت دانش انسان آغاز می‌کند و به محدودیت قدرت انسان می‌رسد... زبان، عرف، بخش مهمی از حقوق و البته بازار، بدون طراحی و برنامه‌ریزی ایجاد شده و حاصل مشارکت میلیون‌ها انسان است... آیا انسان می‌تواند جامعه را به‌طور عقلانی و از بالا طراحی کند؟ ...
نویسنده سعی دارد به این پرسش اساسی پاسخ دهد که آیا مشروعیت و ساختار حاکمیت در اسلام می‌تواند بر پایه‌ی عقد «وکالت» (نمایندگی از طرف مردم و شهروندان) استوار باشد یا لزوماً باید در قالب «ولایت» تعریف شود؟... در اسلام، هیچ‌کس بر دیگری حق حکومتِ تحمیلی ندارد؛ بلکه این حقِ خودِ انسان‌هاست که برای اداره‌ی زندگی اجتماعی‌شان، نماینده و وکیل انتخاب کنند. بنابراین، مشروعیتِ اعمال قدرت در دولت، از تنفیذ و توکیل آحاد شهروندان نشأت می‌گیرد ...
پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...