تجربه‌های قبلی به ما آموخته بود که سرانجام سوار شدن بر خر امانتی، پیاده شدن است. بنابراین بهتر است قبل از آنکه صاحب خر پیاده‌مان کند، خودمان فکری اساسی به حال خود بکنیم. ضمن آنکه در فاصله زمانی‌ای کمتر از یک سال، آن دوستان هم از ما خواستند که آنجا را تخلیه کنیم... او معتقد بود که محل ساختمان مورد نظر، هر چه به شمال شهر نزدیک‌تر باشد، بهتر است. یکی از مهمترین دلایلش برای این موضوع هم این بود که این امر پرستیژ انجمن را در اذهان بالا می‌برد.

"محمدرضا سرشار" عضو موسس انجمن قلم ایران در متن زیر مراحل شکل‌گیری دفتر انجمن قلم را شرح داده است. وقایعی که در طول نزدیک به 8سال رخ داده است. رسم‌الخط و حتی غلط‌های نگارشی یا املایی متن برای آنکه موجب ناراحتی یا خدای‌نکرده شکوه‌ی ایشان نشود، عینا حفظ شده است. منشاء بروز برخی اختلافات مضحک ــ به زعم ما، و گرنه به نظر طرفین اختلاف، لابد مهم و تاثیرگذار ــ بین اعضاء در متن به نوعی ذکر شده است. تذکر نکات لازم یا نگارش خاطرات دیگر اعضاء، بی‌شک مفید فایده خواهد بود.

 

روزی که دعوت از نوزده نفر دیگر- به عنوان اعضای موسس انجمن قلم ایران- به پایان رسید و قرار برگزاری نخستین نشست مشترک برای همفکری گذاشته شد، تنها کس از این مجموعه که صاحب یک دفتر خصوصی بود، مهدی شجاعی بود. بنابراین بنا شد این نشست‌ها در دفتر انتشاراتی او (نیستان) واقع در خیابان سمیه، نزدیک تقاطع مفتح برگزار شود.

به فاصله کوتاهی پس از صدور مجوز انجمن توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، در شهریور 78 با معرفی محمد نوری‌زاد، فرد میانسالی به نام پورسلیم، به عنوان متصدی امور دفتری و همه کارهای اجرایی دیگر انجمن استخدام شد و به پیشنهاد خود شجاعی، بنا شد دفتر انجمن در همان محل انتشارات نیستان مستقر شود. اما بر خلاف انتظار ما، هیچ اتاقی- از چند اتاق آنجا- به دفتر انجمن اختصاص داده نشد. بلکه در اولین تماس تلفنی با شخص استخدام شده مذکور، در نهایت تعجب متوجه شدم که در فضای کوچک بین اتاق‌های آن ساختمان که عملاً حالت راهرو را داشت، میز کوچکی قرار داده و او را پشت آن میز مستقر کرده‌اند.

با این همه، لابد به مصداق اینکه «اسب پیشکش، دندانش را نمی‌شمارند»، ما هم حق اعتراض نداشتیم. خاصه آنکه، خبر تاسیس و دریافت مجوز رسمی فعالیت انجمن هم در وسایل ارتباط جمعی منتشر شده بود، و ما به جا و شماره تلفنی ثابت برای پاسخگویی به مراجعان نیاز مبرم داشتیم. اما کار به همین‌جا هم ختم نشد. بلکه چهار- پنج ماهی بیش نگذشته بود که پورسلیم تلفن زد و گفت به او گفته‌اند که شجاعی گفته است جای خودشان تنگ است. فکر مکانی دیگر برای دفتر انجمن باشیم.

برای من این خبر، بسیار ناراحت‌کننده بود. نه از آن جهت که آن وعده خوش استقرار دفتر انجمن در محل انتشارات نیستان، از همان ابتدا به یک میز کوچک تحقیرآمیز در آن محل کوچک راهرومانند تقلیل یافته بود، بلکه بدان سبب که آن همه تلاش رسانه‌یی برای معرفی محل رجوع متقاضیان، آن هم در بدو تاسیس انجمن، به یکباره هیچ و پوچ می‌شد و دیگر آن فضا و بهانه اولیه مطبوعاتی هم برای معرفی محل جدید آتی احتمالی استقرار دفتر انجمن در اختیار ما نبود. ضمن آنکه ما هیچ‌گونه امکانات مالی برای تهیه مکانی برای مستقر شدن نداشتیم اما کاری نمی‌شد کرد.

به عنوان رئیس منتخب هیات موسس، موضوع را با بقیه هفت نفر منتخب هیات موسس برای اداره امور انجمن، در میان گذاشتم و بنا شد هر کس دستش به جایی می‌رسد و کاری می‌تواند بکند، زودتر انجام دهد. چه از همه اینها گذشته، برای یک انجمن تازه‌تاسیس با آن اسم و رسم حسابی و مراجعانی با آن شأن اجتماعی، شایسته هم نبود که دفترش، چنان وضع حقارت‌آمیز و فلاکت‌باری داشته باشد. در همان حین، برای من سفری کوتاه پیش آمد. وقتی برگشتم، از طریق پورسلیم باخبر شدم که علی معلم، اعضای منتخب موسس را به دیدن آپارتمانی متعلق به یکی از دوستانش برده تا در صورتی که بپسندند، آنجا را برای محل کار انجمن اجاره یا رهن کنیم. من ندیده گفتم به سه دلیل این محل به کار ما نمی‌آید؛ اول اینکه ما مطلقاً پولی برای رهن یا اجاره نداریم. ثانیاً آن شخص می‌خواست آن را برای مدتی بسیار کوتاه در اختیار ما بگذارد (گویا صاحبش، برای آن، نقشه‌هایی داشت). سوم اینکه کولر نداشت و با وجود قولی که صاحبش داده بود که در آینده‌یی نزدیک برایش کولر بگذارد، زیاد به این وعده‌ها نمی‌شد اعتماد کرد.

بعضی اعضا هم آن محل را نپسندیده بودند. در نتیجه موضوع آن ساختمان منتفی شد. تا آنکه به فاصله کوتاهی با ریش گرو گذاردن علی معلم آپارتمانی شصت و پنج متری تر و تمیز و نوساز، واقع در یکی از کوچه‌های منشعب از میدان هفت‌تیر، از سوی دانشگاه آزاد اسلامی در اختیار انجمن قرار گرفت. ضمن آنکه این ساختمان در واقع، مبله اداری هم بود. طبیعی است که بسیار خوشحال و از معلم و دکتر جاسبی، بسیار سپاسگزار شدیم. خاصه آنکه در اوایل مهرماه همان سال، نخستین مجمع عمومی انجمن هم تشکیل شده بود و من با بالاترین آرای مأخوذه، علاوه بر ریاست هیات موسس، رئیس اولین هیات‌مدیره منتخب انجمن هم شده بودم و حجم کارها و مراجعات‌مان بسیار بیشتر شده بود، اما این خوشی نیز، دیری نپایید. چون به فاصله کوتاهی متوجه شدیم آن واحد مبالغ متنابهی [معتنابهی] هزینه آب و سوخت شوفاژ و شارژ ساختمان به مجموعه مذکور بدهکار است. در نتیجه مدیر ساختمان بدون توجه به استدلال‌ها و تعهدات ما، آب و شوفاژ واحد را قطع کرد و پورسلیم، ضمن تحمل سرمای زمستانی، مجبور بود ماه‌ها با دبه از همسایه‌ها آب درخواست کند و با همان اندک، بسازد. با این همه، کار به همین‌جا ختم نشد. طلبکاران ساکن قبلی آن واحد، بی‌توجه به اینکه این مجموعه هیچ ارتباطی با آن یکی ندارد، پیوسته از طریق تلفن یا مراجعه حضوری، پورسلیم را مورد اهانت و پرخاش و تهدید قرار می‌دادند. به‌طوری که پس از مدتی او نگران وضعیت خود شده بود. ضمن آنکه شخصی که مدعی بود صاحب اصلی آن آپارتمان است، یکی دوبار به آنجا مراجعه کرده و او هم اولتیماتوم‌هایی به ما داده بود. که در هر حال، این مسائل- اگرچه در واقع هیچ ارتباطی با ما نداشت- اما می‌توانست برای حیثیت انجمن خسارت‌بار و خطرناک باشد.

در نهایت هم، این معما به این صورت حل شد که گویا صاحب اصلی این آپارتمان که قبلاً آنجا را دفتر شرکت خصوصی خود کرده بود، یکی از طرف‌های معامله‌اش هم دانشگاه آزاد اسلامی بوده است. بعد، یا در اثر ورشکست شدن یا کلاهبرداری کردن، مبالغ کلانی به دانشگاه مذکور بدهکار می‌شود. دانشگاه آزاد از او شکایت می‌کند و در نهایت به ترتیبی که بر ما آشکار نشد آپارتمان را به عنوان بخشی از مطالبات خود، در اختیار می‌گیرد. بعد- با هر نیت- آن را در اختیار انجمن می‌گذارد. به این ترتیب، حضور ما در آن آپارتمان، برای دانشگاه آزاد، این حسن را هم داشت که خیال‌شان راحت بود ساختمان خالی نمی‌ماند و صاحب آن یا طلبکار دیگری نمی‌تواند بی‌خبر آن را اشغال کند و....

از اتفاقات جنبی‌ای که در مدت اقامت انجمن در این آپارتمان روی داد، یکی هم این بود که یکی از اعضای موسس که فاقد دفتر کار خصوصی بود، پیشنهاد کرد در ازای سرپرستی امور اجرایی انجمن به صورت افتخاری در آنجا مستقر شود و از امکانات آنجا برای رتق و فتق کارهای شخصی‌اش استفاده کند که هیات‌مدیره برای جلوگیری از برداشت‌ها و تعابیر نامناسب آتی از این موضوع با آن موافقت نکرد. او همچنین در تبلیغی برای سه کتاب خود- که آنها را با سرمایه شخصی چاپ کرده بود- شماره تلفن انجمن را- بدون ذکر نام انجمن- به عنوان محل توزیع کتاب ذکر کرده بود و در نظر داشت در ازای پرداخت حق‌الزحمه به پورسلیم از او نیز در این امر یاری بگیرد که این هم با مخالفت هیات‌مدیره روبه‌رو و عملاً منتفی شد.

خلاصه آنکه بعد از یک سالی اقامت در این محل و با همه این تفاصیل از طرف دانشگاه آزاد به ما گفته شد که آنجا را تخلیه کنیم. به رئیس وقت سازمان فرهنگی- هنری شهرداری تهران- واعظی- متوسل شدیم. با ادب، محبت و فروتنی ما را پذیرفت. با وجود آن همه مشغله با ما راه افتاد. ما را به فرهنگسرایی واقع در بزرگراه نواب برد و ساختمانی مرتب در آنجا را به ما نشان داد تا اگر مایل بودیم، در آن مستقر شویم. دوستان گفتند: استقرار در ساختمان‌های دولتی، استقلال انجمن را در اذهان عمومی مخدوش می‌کند. در همان حوالی یک خانه نقلی کلنگی در اختیار سازمان را به ما نشان داد. محلش را نپسندیدیم.

به این ترتیب، دوران تازه‌ای از نگرانی برای آوارگی و بلاتکلیفی انجمن شروع شد. اما خوشبختانه، قبل از آنکه مساله حاد شود، برخی اعضای انجمن مثل سیدعلیرضا سجادپور و فرج‌الله سلحشور، که در ضمن از بنیانگذاران و اعضای مرکزیت "هیات اسلامی هنرمندان" هم بودند، خبر دادند که ساختمانی قدیمی در حوالی میدان انقلاب در اختیار آنها قرار گرفته است، که شامل سه طبقه و چهار آپارتمان است. آنان حاضرند یکی از دو آپارتمان حدوداً هفتاد و پنج متری واقع در طبقه سوم آن را، به طور رایگان، در اختیار انجمن قرار دهند.

کور از خدا چه می‌خواهد؟ دو چشم روشن! با خوشحالی و تشکر پذیرفتیم و پس از انجام تعمیرات و رنگ‌آمیزی آنجا – توسط خود هیات اسلامی هنرمندان – به آن محل نقل مکان کردیم. دوستان ما در هیات اسلامی هنرمندان، لطف را به کمال رساندند و یک دست راحتی و یک دست صندلی چرمی و دو میز اداری را هم که از جایی به آنان هبه شده بود، برای تجهیز دفتر انجمن، در اختیار ما گذاشتند. (این تجهیزات را ما پس از نقل مکان به محل بعدی هم با خود بردیم و از آنجا که شخص هبه‌کننده به ما اجازه تملک آنها را داد، دیگر به هیات اسلامی هنرمندان پس‌شان ندادیم که همچنان در دفتر انجمن موجود است و مورد استفاده قرار می‌گیرد). استقرار در محل جدید – با وجود بسیار قدیمی بودن ساختمان – آرامش خیال بسیاری برای ما به ارمغان آورد. اما تجربه‌های قبلی به ما آموخته بود که سرانجام سوار شدن بر خر امانتی، پیاده شدن است. بنابراین بهتر است قبل از آنکه صاحب خر پیاده‌مان کند، خودمان فکری اساسی به حال خود بکنیم. ضمن آنکه در فاصله زمانی‌ای کمتر از یک سال، آن دوستان هم از ما خواستند که آنجا را تخلیه کنیم.

 
درمانده موضوع را در یکی از جلسات هیات موسس مطرح و پیشنهاد کردم هر یک از اعضای بیست‌گانه آن، نفری یک میلیون تومان بدهند تا یک آپارتمان شصت – هفتاد متری نوساز بخریم (آن زمان، قیمت چنین‌ آپارتمانی در حوالی میدان هفت‌تیر، حدود شانزده – هفده میلیون تومان بود) و آن را به رایگان، محل دفتر انجمن قرار دهیم. با این قید که ملکیت آن برای سرمایه‌گذاران محفوظ باشد. برای تشویق کسانی هم که دم از نداشتن چنین پولی می‌زدند، پیشنهاد کردیم بعضی از اعضای موسس که احتمالاً با صندوق‌های قرض‌الحسنه مرتبط‌اند، سعی کنند وام‌هایی به همین مبلغ برای داوطلبان به این کار تدارک ببینند. با وجود این جز هفت هشت نفر – که یکی از آنها هم از ابتدا خود من بودم – کسی حاضر به مشارکت در این کار نشد.

این موضوع از طریق من به اطلاع دکتر ولایتی – عضو و بازرس منتخب انجمن – رسید. ایشان هم در دیدار خصوصی با مقام معظم رهبری، موضوع را به اطلاع معظم له رسانده و اضافه کرده بود که برای حل این معضل، تنها دو راه وجود دارد؛ یکی همین طرح، یکی هم اینکه از طریق دیگری، جای ثابتی در اختیار این مجموعه قرار بگیرد تا بتوانند با آرامش خیال برای درازمدت کار خود، برنامه‌ریزی کنند. مقام معظم رهبری – با تاکید – فرموده‌ بودند: «این درست است!»
به دنبال آن بود که به فاصله کوتاهی، با دستور رهبری، ستاد اجرایی فرمان حضرت امام موظف شد یکی از ساختمان‌های در اختیار خود را به صورت «امانی» در اختیار انجمن قلم ایران قرار دهد.

از محمدرضا جوادی – جوان‌ترین و آخرین عضو موسس انجمن – خواهش کردم به ستاد اجرایی مراجعه کند و به نمایندگی از ما، ساختمان‌هایی را که ستاد حاضر است در اختیار انجمن قراردهد ببیند، و یکی را که مناسب‌تر است، انتخاب کند. او معتقد بود که محل ساختمان مورد نظر، هر چه به شمال شهر نزدیک‌تر باشد، بهتر است. یکی از مهمترین دلایلش برای این موضوع هم این بود که این امر پرستیژ انجمن را در اذهان بالا می‌برد. من معتقد بودم که البته به لحاظ زیبایی و خوش‌آب و هوایی، مناطق شمالی شهر بهتر است اما دوری مسافت و مشکلات ناشی از رفت و آمد سبب می‌شود که مراجعه به آن کم باشد. جوادی استدلال می‌کرد که به علاوه، ساختمان‌های واقع در شمال شهر، معمولاً بزرگ‌تر و دارای معماری‌‌های زیباتر و اصیل‌تری هستند و در نتیجه، برای کار انجمن، مناسب‌ترند. مدل مورد نظر او، فضایی به وسعت و زیبایی و آبادی مرکز اسلامی فیلم‌سازی (وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) واقع در انتهای خیابان ولیعصر، کمی مانده به میدان تجریش بود. اما واقعیت چیزی بسیار متفاوت از کار درآمد.

ماموران ستاد بعد از نشان دادن یکی دو جای کاملاً نادلچسب و نامناسب (ظاهراً این از شگردهایشان بود)- و البته با برخوردی که بعضاً از آن بوی نوعی تفرعن به مشام می‌رسید – سرانجام محل فعلی انجمن را (واقع در خیابان سیدجمال‌الدین اسدآبادی – بالاتر از میدان سیدجمال‌الدین اسدآبادی (کلانتری سابق) – نبش کوچه 44 – پلاک 390) به او نشان داده بودند. او هم به مصداق «به مرگ گرفته شده، به تب راضی است» به طور نسبی، این ساختمان از بقیه به نظرش بهتر رسیده بود.

پس از این انتخاب، من هم ساختمان را دیدم؛ بنایی با نمای آجر بهمنی و در جاهایی سنگی، با عمر حداقل چهل و پنجاه ساله، که پیش از آن گویا مدتی محل اسکان گروهی از مهاجران جنگ تحمیلی بود. کل تاسیسات و حتی رادیاتورها و لوله‌های روی کار شوفاژ آن از بیخ و بن ناپدید شده بود! لوله‌کشی گاز نداشت، فاقد لوله دودکش بخاری در بعضی اتاق‌ها بود. سقف در چند جا از نظر عایق‌بندی مشکل داشت و آب به آن نفوذ می‌کرد. آیفون آن درست کار نمی‌کرد. دست‌کم نیاز به دو کولر داشت. طبقه همکف عملاً مخروبه و غیرقابل استفاده بود (حتی سیم‌کشی درست و حسابی هم نداشت) و نیم طبقه زیرزمین، بیغوله‌یی بود فاقد آب، برق و همه چیز؛ که حتی یک توقف چند دقیقه‌یی در آن را هم غیرممکن می‌کرد. در ورودی حیاط مشکل داشت و درست باز و بسته نمی‌شد. حیاط هم که محلی کاملاً متروکه و رها شده به حال خود بود که حتی یک سنگفرش یا آجرفرش درست و حسابی هم نداشت. ضمن آنکه موزاییک‌های کف هر دو طبقه، جرم ده‌ها ساله به خود گرفته بود و نیاز به کف‌سایی اساسی با دستگاه داشت.

در مجموع، جز طبقه اول آن، که یکی از کارکنان ستاد اجرایی، با خانواده‌اش در آن سکونت داشت و در حد قابل سکونت شدن موقت، دستی به سر و گوش آن کشیده شده بود، هیچ جای ساختمان، به آن صورت، به درد استفاده نمی‌خورد. البته زیربنای طبقات همکف و اول، هر یک 220 متر و زیرزمین حدود 130 متر بود. حیاط به گمانم 180 متری می‌شد. ساختمان هم، بر خیابان اصلی بود. جالب اینکه ستاد گفته بود از این ساختمان، شما فقط یکی از طبقاتش را می‌توانید انتخاب کنید و در اختیار بگیرید که من گفتم باید کل آن را به ما واگذار کنید تا آنکه، نهایتاً بپذیرفتند. مدتی هم طول کشید تا محل جدیدی به شخصی که در طبقه بالا ساکن بود دادند و او آنجا را تخلیه کرد. روز موعود، من - به عنوان نماینده انجمن- به شعبه یک ستاد، واقع در میدان ونک رفتم و رسید تحویل ساختمان، همراه با قراردادی که ما را متعهد می‌کرد بدون هماهنگی با ستاد، هیچ‌گونه تغییر کاربری یا غیر آن در ساختمان انجام ندهیم و به هیچ عنوان هم نباید تمام یا بخشی از ساختمان را به کسی یا جایی واگذار کنیم امضا کردم و چکی به مبلغ دویست میلیون تومان، بابت تضمین قرارداد، به آنها دادم.1

با همه این اوصاف- اگر حمل بر ناشکری نشود- جز به خاطر نجات از آن خانه به‌دوشی و بلاتکلیفی گذشته، بابت هیچ چیز دیگر این ساختمان، خوشحال نشدم. به عکس، همیشه در بدو ورود به آنجا، دلم می‌گرفت و ترجیح می‌دادم به جای آن، یک آپارتمان نوساز ولو 100 متری، در یک نقطه مرکزی شهر، متعلق به خود انجمن می‌داشتیم. خاصه آنکه نقشه بنا هم، مناسب یک دفتر اداری نبود‌ و بیشتر برای سکونت - آن هم با سلایق رایج در چهل و چند سال پیش- ساخته شده بود.
به هر رو، مختصر اثاثیه انجمن را که جز یک میز و صندلی اداری، بقیه، امانی هیات اسلامی هنرمندان بود به محل جدید منتقل کردیم و در آنجا مستقر شدیم و به تدریج به رفع بعضی کمبودها و نواقص آن پرداختیم.

اما فضای خالی- هرچند متروکه – طبقه پایین و حیاط و حتی زیرزمین بیغوله، گاه برای ما مساله ایجاد می‌کرد. مثلاً یک بار یکی از همسایگان کوچه‌ 44 که پدرش فوت شده بود، حجله‌یی سر کوچه قرار داده بود. بعد هم برای تامین برقش، از دیوار کوتاه حیات انجمن به داخل پریده بود و گستاخانه، شیشه بزرگ پنجره قدی طبقه همکف را شکسته بود و دو شاخه سیم برق حجله پدرش را به پریز برق آنجا زده بود که حقیقتش، خیلی به ما برخورد و متعاقبش قطع سیم و شکایت به کلانتری و واسطه فرستادن طرف و آمدن و عذرخواهی و التماس و... او. یک بار هم، یکی از اعضا موسس انجمن که عضو هیات مدیره هم بود، درخواست کرد که مراسم عروسی دختر و پسرش را در طبقه همکف و حیاط برگزار کند که با وجود دشواری زیاد «نه» گفتن به چنان همکار زحمتکشی، با آن موافقت نکردیم زیرا می‌دانستیم که این کار بعدها چه تبعات ناخوشایندی ممکن است داشته باشد.

اولین جلسه هیات موسس را که در محل جدید برگزار کردیم (من از بدو تاسیس تا اوایل آبان 85 و آن ماجرایی که طیفی از هیات موسس به وجود آوردند- و در موقعیتی دیگر، به خواست خدا به آن هم خواهم پرداخت- رئیس منتخب هیات موسس هم بودم)، با کمال تعجب و در عین حال خرسندی، متوجه شدم یکی از اعضای موسس که بعد از انتقال دفتر انجمن از راهرو نیستان به محل بعدی، تا آن روز، در هیچ یک از جلسات هیات موسس و هیچ یک از مجامع عمومی سالیانه و دیگر اجتماعات فرعی انجمن شرکت نکرده بود، در آن جلسه حضور یافته است.

پس از اتمام جلسه، اعضای موسس را برای بازدید قسمت‌های مختلف ساختمان بردیم. در پایان، همان عضو موسس که از قضا صاحب یک انتشاراتی هم بود، مرا در گوشه‌یی گیر آورد و درخواست کرد که طبقه همکف را در اختیار او قرار دهیم تا آن را تبدیل به انبار کتاب‌های انتشاراتی‌اش کند. به او گفتم که قبلاً هم عضو موسس دیگری درخواست کرده فقط یک یا دو شب، اجازه برگزاری عروسی دختر و پسرش را در آنجا به او بدهیم، و نداده‌ایم. بنابراین واگذاری دایم آن به عضو موسس دیگری، به طریق اولی ممکن نیست. ضمن آنکه ما برای آن طبقه نقشه‌هایی داریم که در آینده می‌خواهیم اجرایش کنیم.

چندی بعد، یکی از دوستان شاعر هیات‌مدیره که عضو هیات موسس هم بود، گفت یکی از شاعران شهرستانی عضو انجمن، که چندی است ساکن تهران شده است، به لحاظ مسکن در مضیقه است و اگر این مشکلش حل نشود، حتی ممکن است دوباره به شهرشان برگردد. پیشنهاد او این بود که زیرزمین را تعمیرات اساسی کنیم تا آن شاعر شهرستانی و خانواده‌اش در آن ساکن شوند. در عوض اگر در بعدازظهرها، کاری – حتی سرایداری – انجمن باشد، او حاضر است افتخاری، آن را انجام دهد.

بعد از چند جلسه بحث، در حاشیه جلسات هیات مدیره، بنا شد یکی از اعضای هیات مدیره با آن شاعر شهرستانی عضو صحبت کند و بگوید که در ازای اداره امور طبقه پایین، حاضریم برای مدتی معین، زیرزمین را در اختیار او و خانواده‌اش قرار دهیم، زیرا مدتی بود در نظر داشتیم در طبقه پایین، محلی کافه‌مانند، برای ملاقات اعضای انجمن با دوستان و دوستداران آثارشان، همراه با یک بوفه و احتمالاً اتاقی برای خوابگاه اعضای شهرستانی عضو که گاهی به تهران می‌آیند، آماده کنیم. چنین کاری هم نیاز به یک متولی مورد اعتماد داشت که شبانه‌روز در آنجا حضور داشته باشد. عضو هیات مدیره‌یی که با شاعر شهرستانی مذکور صحبت کرد، به هیات مدیره گزارش داد که وی علاوه بر سکونت- هر چند در قالب شوخی و جدی- پرسیده است: «چقدر حقوق به من می‌دهید؟» که همین موضوع، موجب انصراف هیات مدیره از تصمیم قبلی‌اش در این‌باره شد.

بعدها ما دور دیوار حیاط را نرده آهنی کشیدیم. لوله‌کشی گاز کردیم. دو کولر جدید به ساختمان افزودیم. سر و سامانی- هر چند نه اساسی- به وضع حیاط دادیم. آیفون را درست کردیم. چفت و بست بعضی درها را تعمیر یا نصب کردیم. دو خط تلفن از بازار آزاد و یک خط تلفن به نرخ دولتی خریدیم. یکی از اتاق‌ها را تبدیل به کلاس و با چهل صندلی دسته‌دار و یک وایت‌برد، تجهیز کردیم. پذیرایی طبقه اول را به طور کامل قفسه‌بندی و تبدیل به کتابخانه کردیم. پشت‌بام را تعمیر کردیم. برای پنجره‌های طبقه بالا پرده‌های تاشو عمودی (لوردراپه) خریدیم و نصب کردیم. یک دستگاه کامپیوتر با یک اسکنر و یک پرینتر و میز کامل آن را خریدیم. یکی از دیوارهای طبقه همکف را با هزینه بالا (چون ساختمان اسکلت فلزی نبود و دیوارهایش حمال بود) برداشتیم و سیم‌کشی‌های برق آن قسمت را عوض کردیم و مشغول تبدیل آنجا به یک تالار اجتماعات شدیم. از شهرداری مجوز تغییر کاربری 70 متر از طبقه همکف را برای تبدیل به مغازه گرفتیم و...

تا آنکه در مهرماه 1384، من در حالی که به لطف اعضا همچون دوره‌های قبل با کسب بالاترین آرا در مجمع عمومی و نیز انتخابات داخلی چهارمین دوره هیات‌مدیره برای چهارمین بار رئیس هیات‌مدیره بودم، از این مسوولیت استعفا دادم و کنار نشستم.

پس از من، جوانی، در واقع با دو رای دیگر اعضای هیات‌مدیره به ریاست هیات‌مدیره رسید. وی با همکاری مهندسی که به گفته خودش «دوست بیست ساله» او است و با صرف مبلغی حدود پنجاه میلیون تومان- که گفته می‌شود 30 درصد آن به عنوان حق نظارت به مهندس مذکور پرداخته شده است- کار ناتمام ما در ساخت تالار اجتماعات را به پایان رساند و 50 متر از طبقه همکف را به یک مغازه تبدیل کرد. پردازنده مبالغ مذکور هم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود.

من به عنوان کسی که هنوز چک تضمین اجرای کامل و صحیح مفاد قرارداد با ستاد اجرایی به نام او است، در این مدت به شکل‌های مختلف مکرراً به هیات‌مدیره و شخص رئیس آن، پیغام و تذکر دادم که طبق مفاد قرارداد، اصل و نحوه تغییرات ایجاد شده در ساختمان باید قبلاً به اطلاع و تایید کتبی ستاد برسد. اما متاسفانه- و با چشم فرو بستن چند تن از اعضای موسس که با او نسبت و روابطی دارند بر این تخلف- به این تذکرات وقعی نهاده نشد و مغازه مذکور، عصر پنجشنبه 21 تیر 86 با رونمایی از کتابی از مهدی شجاعی افتتاح شد؛ بی‌آنکه رسماً به اعضا اطلاع داده شود که مغازه به چه کسی و براساس چه معیارهایی واگذار شده است. پنج روز بعد هم به عنوان اولین برنامه ملاقات مخاطبان با نویسندگان، برنامه دیدار رئیس هیات‌مدیره با مخاطبانش در این فروشگاه برگزار شد. ضمن آنکه زیرزمین انجمن از حدود یک و نیم سال پیش به رایگان در اختیار منیژه آرمین- یکی از سه بازرس انجمن- گذاشته شده و او آن را تبدیل به کارگاه مجسمه‌سازی‌اش کرده است.

صرف‌نظر از حواشی کار، اقدام به تبدیل بخشی از طبقه همکف ساختمان در اختیار انجمن به مغازه یا آن‌گونه تکمیل تالار اجتماعات آن، جدا از مسیر خلاف قرارداد با ستاد اجرایی که طی کرد، یک زیان مالی قابل توجه برای انجمن نیز به بار آورد.2 به این ترتیب که طبق مقررات ستاد، تغییرات و تعمیرات صورت گرفته در ساختمان‌های واگذار شده، چنانچه در چارچوب مقررات ستاد و با اطلاع و موافقت قبلی آن انجام گرفته باشد، ستاد موظف است هزینه‌های صرف شده را به طرف مقابل (در اینجا انجمن قلم) بپردازد. به عبارت دیگر، این کارها اگر از مسیر قانونی خود صورت گرفته بود، ده‌ها میلیون تومان هزینه آن را ستاد به انجمن می‌پرداخت. در حالی که در شکل فعلی، این مبلغ قابل توجه، عملاً از جیب انجمن رفته است. عامل این خسارت نیز کسی جز آن بخش از هیات‌مدیره که بر این کار صحه گذاشته است، نیست.3
                                          

                                                                         یکشنبه 25 شهریور 1386

پی‌نوشت‌ها:
1- در آن زمان، از آنجا که هنوز اسامی اعضای هیات‌مدیره منتخب وارد روزنامه رسمی ثبت شرکت‌ها نشده بود، ما قانوناً موفق به افتتاح حساب جاری به نام انجمن نشده بودیم و حساب جاری افتتاح شده حسابی مشترک با نام من و دکتر محسن پرویز (خزانه‌دار انجمن) بود. بنابراین، در واقع شخص ما دو نفر- و نه به عنوان نمایندگان انجمن- ضامن رعایت مفاد قرارداد مذکوریم.

2- رئیس هیات‌مدیره انجمن، همه جا به عنوان یک افتخار می‌گوید که با توجه به قیمت متوسط هر متر مغازه در آن منطقه، ما با ساختن این مغازه 250 میلیون تومان به ارزش ساختمان انجمن افزوده‌ایم. در حالی که خود می‌داند این ساختمان متعلق به ستاد اجرایی فرمان امام است نه انجمن قلم.

3- طبق آخرین خبر واصله، اخیراً ستاد اجرایی فرمان حضرت امام، تازه از موضوع باخبر شده و رئیس هیات موسس و رئیس هیات‌مدیره- حمید گروگان و رضا امیرخانی- را برای ادای توضیحات به ستاد فراخوانده است.

این متن از پایگاه رسمی محمدرضا سرشار برداشته شده است.

ویژگی بارز این اثر بیان اختلافات و جناح‌بندی‌های درونی میان فقهای مشروطه است... نگاه کسروی در وقایع نگاریِ مسائل مشروطه و شهر تبریز، اجتماعی است... نزدیکی احتشام‌السلطنه با خانواده‌های قجری باعث شده نقدهای او به اخلاق و منش این خاندان دست اول و خواندنی شود... آدمیت نگاهی نخبه گرایانه دارد... مجموعه مقالات انقلاب مشروطه، چاپ دانشگاه آکسفورد... ...
"ته دیگ" همیشه در آخرین لایه از ظروف تهیه و پخت غذای ایرانی (قابلمه) قرار داده می‌شود و تقریبا تمام ایرانی‌ها متفق‌القول هستند که بایستی بافت آن ترد و به رنگ طلایی مایل به قرمز باشد... در فرهنگ غذای ایرانی از برنج به طور کلی به 2 صورت استفاده می‌شود که یکی ترکیب کردن آن با دیگر مواد غذایی است و به آن پلو می‌گویند و دیگری برنجی است که با کره و زعفران تهیه می‌شود و آن را چلو خطاب می‌کنند. ...
بورسا یکی از آن صداهای معترضی است که شرایط بد دوران خودش را در سرزمینش فریاد می‌زند... بورسا و کافکا بسیار به همدیگر شباهت دارند... هنرمند لهستانی حاضر است هر درد و بیماری‌ای داشته باشد اما لهستانی نباشد... اثری که حالا پیش روی ماست عصاره تفکر خام یک انسان است... در ایران همه دوست دارند در کمترین زمان بیشترین سود را از ترجمه‌ اثر ببرند... سراغ نویسنده‌هایی می‌رویم که قبلا معرفی شده‌اند و فروش آثارشان در ایران تضمین شده است. ...
نگاه كازانتزاكيس به مسائل سياسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در چين و ژاپن، در روزهای اوج اختلاف ميان چين و ژاپن، روزهايی كه چين در سرازيری سقوط قرار دارد... اروپاييان تفنگ و سفليس و توتون و تجارت برده‌شان را نيز بدين سرزمين بكر (ژاپن) بردند... و هزاران ژاپنی درون كشتی‌ها بار شدند و به عنوان برده در بازارهای دوردست جهان به فروش رسيدند... همه‌چيز از روح بيرون می‌آيد، از لغزنده‌ترين و توصيف‌ناپذيرترين ماده می‌گذرد و دوباره به روح بازمی‌گردد ...
فکر کنم اگر بخواهی کسی رو دوست داشته باشی، اول باید از سنگر کتابهات بیای بیرون، تا بتونی طرفت رو «درست» ببینی... پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار، جواب دادی و گفتی که من خوشم بی‌تو... نسخه‌ی ایرانی «شبهای روشن» از نسخه‌ی ایتالیایی فیلم _ که پوستر آن در بسیاری از صحنه‌های داخلی از کادر خارج نمی‌شود!_ به مراتب بهتر، عاشقانه‌تر و سینمایی‌تر است. ...