روحالله الموسوی الخمینی رضوانالله تعالیعلیه
پــــــــرده بردار ز رخ، چهرهگشا ناز بس است
عــــــاشق ســوخته را دیدن رویت هوس است
دست از دامنت اى دوست، نخواهم برداشت
تا مــــــن دلشـده را یک رمق و یک نفس است
همــــــــه خوبان برِ زیبایىات اى مایهی حُسن
فىالمثل، در برِ دریاى خروشان چو خس است
مـــــرغ پــــر سوختــه را نیست نصیبى ز بهار
عـــرصـه جولانگه زاغ است و نواى مگس است
داد خواهـــــم، غم دل را به کجا عرضه کنم؟
که چو من دادستان است و چو فریادرس است
این همـــــــه غلغل و غوغـــا که در آفاق بوَد
ســـوى دلـــــدار، روان و همه بانگ جرس است