اختصاصی کتابنیوز/ محمد حسنلو
در سال 1298 بعد از میلاد، جنگی میان قوای دریایی "جنوا" و نیروی دریایی "ونیز" درگرفت که از انجام آن، دو درس کاملاً متفاوت از پذیرش شکست توسط نیروهای ونیزی در تاریخ ثبت شد. "آندرا داندولو" یکی از فرماندهان ونیزی نتوانست شکست را بپذیرد و از همین رو سر خود را زیر دکل کشتی خرد کرد. اما یکی دیگر از فرماندهان به نام "مارکو پولو" شکست را پذیرفت و در آرامشی خاص، خاطرات خود را از سفرهای دریایی به مشرق زمین در سالهای زندان نوشت.
زندگی داندولو در همان عرشهی کشتی پایان یافت، ولی مارکو پولو قصههای شرقی خود را در میان مردمان غرب، بر روی کاغذ آورد و اگرچه بیشتر تاجران اروپایی را به سوی مرزهای آسیایی سوق داد؛ ولی در میان داستانهایش فرهنگها را نیز به هم پیوند داد.

"لارنس برگین" که پیش از این در کارنامهی ادبی خود کتابهای مهمی در بیوگرافی و شرح حال زندگی مشاهیر ــ از جمله "لوئیس آرمسترانگ" و "اروین برلین" ــ دارد؛ در کتاب جدید خود تحت عنوان "مارکوپولو: از ونیز تا شانگهای" نه تنها یاد سفرهای جوان اروپایی به سرزمینهای شرق را زنده و تقویت کرده است؛ بلکه توانسته تا حدودی بر اعتبار و شهرت مارکوپولو در ادبیات معاصر غرب تاثیر بگذارد. وی در این کتاب با روایت مجدد بعضی از حوادث و اتفاقات سفرهای دریانورد ونیزی برای مخاطب خود، هم سفرنامهای جذاب از سفرهای یک دریانورد نویسنده را میسازد و هم سعی میکند تاریخ را از لحاظ تقابل فرهنگها بررسی کند.
قبل از مارکو پولو، نیکولو و مافئو پدر و عموی وی در سال 1253 میلادی سفرهایی به شرق داشتهاند که بیشتر برای تجارت در امپراطوری چنگیزخان مغول انجام شده بود. البته از نظر مخاطب غربی، که چنگیزخان با وجود لشگر 100 هزار نفری، نماد وحشیگری بر روی کره زمین معرفی میشود، این سفرها نوعی جنون و خودکشی محسوب میشود.
ولی عمو و پدر مارکو چیزی میدانند و تجربه کردهاند که دیگر دوستان اروپایی و تاجران هنوز به آن درک نرسیدهاند. اینکه انسانهای زشتخو در هر جای کره زمین یافت میشوند و نمیتوان فردی خونریز را به تمام افراد جامعه تعمیم داد. "گوبلایخان" پسر چنگیزخان مثل او خون نمیریزد و برخلاف اعمال پدرش به فرهنگ و ادیان مختلف احترام میگذارد و از تاجران خارجی در مبادلات اقتصادی و فرهنگی استقبال میکند.
16 سال بعد نیکولو به ونیز برمیگردد؛ ولی همسرش از دنیا رفته و مارکو را به دنیا آورده که حالا در زمان برگشت پدر به وطن 15 سال دارد. در سفر بعدی در سال 1271 میلادی، مارکو نیز همراه آنها میرود و 17 سال بعد، مارکو جوانی است که با فرهنگ چین و مغولستان بزرگ شده و حالا میتواند به عنوان "مشاور امپراطور" و چشم و گوش گوبلایخان، به کشورهای دیگر آسیا و حتی آفریقا سفر کند. مارکو حدود بعد از دو دهه و در سال 1294 به ونیز باز میگردد و بعد از چند سال، خاطرات تاریخی و معروف خود را به رشته تحریر در میآورد.

به گزارش کتابنیوز، از آنجا که در زمان مارکوپولو چند بازرگان و کشیش دیگر مثل "بنیامین تودلو" و "جیوانی داپین" و "ویلیام رابراک" خاطرات خود از سفرهای عجیب و غریب خود به سرزمینهای ناشناخته را نوشته بودند، منطق حکم میکرد که نام مارکوپولو در تاریخ به فراموشی سپرده شود؛ ولی "لارنس برگرین" نویسنده کتاب "مارکوپولو: از ونیز تا شانگهای" دو عامل اساسی را راز ماندگاری خاطرات مارکو در طول تاریخ ارزیابی میکند:
اول اینکه مارکو در بیان سفرنامه خود از یادداشتهای ادبی استفاده میکند و بیشتر سعی دارد از زبان دیگران وقایع را تعریف کند. در زمان اسارت توسط نیروهای جنوایی، مارکو در زندان با "راستیچلو پیسا" نویسنده رمانهای ایتالیایی آن زمان آشنا شد و همین فرد مارکو را به نوشتن خاطرات خود تشویق کرد. پیسا به عنوان نویسندهای باتجربه در مارکو استعدادی نهفته مییابد که می تواند منجر به ماندگاری نوشتههای وی شود و همانطور که برگرین در کتابش خاطر نشان کرده است، داستان سفرهای مارکو فراموش نخواهد شد.
داستان سفرهای مارکو به سرزمینهای ناشناخته هر چند همراه با وقایع خشونتبار و دردناک بوده است ولی مارکو تاخت و تاز مردان اسبسوار مغولی را با توصیف مکانهای زیبا و آواز شنهای بیابان ترکیب میکند تا بتواند فرهنگ اصیل مردمان شرق را به مردم غرب معرفی کرده باشد.
و دوم اینکه بر خلاف آثار دیگر نویسندگان آن دوران اروپا، مارکو هیچگاه سعی نکرد وقایع را به نفع خود و یا به نفع دیگری تغییر دهد، به همین دلیل در خاطرات او هم میتوان نوشتههایی در تعریف از مردم و حکومت شرق پیدا کرد و هم میتوان از نقاط تاریکی در زندگی گوبلایخان باخبر شد. در واقع وقتی مارکو از سختیهای زندگیاش مثل تشنگی دائم در بیابانهای خشک و بیآب و درگیری با راهزنان حرف میزند؛ هیچگاه مردم شرق را وحشی و بیتمدن معرفی نمیکند.
در بخشی از کتاب میخوانیم: "مارکو شبی را در میانمار میان مردمانی که عادت دارند غریبهها را به خاطر سعادت و خوشبختی خانوادههای خود به قتل برسانند، میگذراند و میتواند در میان آداب و رسوم عجیب مردمان آنجا زنده بماند. در هر شهری نمیتوان مکان ثابتی برای مارکو انتظار داشت؛ چرا که به نوشتهی خود مارکو مردمان شرق هر کدام به سبک و سلیقهی خود زندگی میکنند و دوست ندارند از غربیها تقلید کنند."

همانطور که برگرین اعتقاد دارد چیزی که خاطرات و نام مارکو پولو را در تاریخ زنده نگاه داشته است، صداقت وی در بیان حوادث و نوع زندگی مردمان دیگر سوی کره زمین است. طوریکه حتی در امپراطوری خونریز مغولها نوعی نظم خاص و فرهنگ در ادارهی سرزمینها دیده میشود.
به گزارش خبرنگار ما به نقل از نیویورکتایمز، باید پذیرفت که سهم مارکوپولو در تاریخ و ماندگاری نام او، وامدار معرفی واقعی مردمی به دیگر مردمان کره خاکی است. در واقع تنها کاری که مارکو پولو انجام داده، رساندن یک پیام ساده به مردم اروپا بوده است: "آسیاییها هم شبیه ما انسان هستند و در بسیاری روشهای زندگی از ما بهتر عمل میکنند..."
نیویورکتایمز