کتاب نیوز  شناسنامه

خداحافظ خیابان انقلاب

حمید برقبانی

محمدحسین صفارهرندی که جای خود، حتی محمدباقر قالیباف، شهردار تهران هم "زیاد" خوشش نمی‌آید که هر روز کسانی باشند که در حاشیه‌ی پیاده‌روهای روبروی دانشگاه تهران در خیابان "انقلاب اسلامی"، بساط پهن کنند و کتاب‌هایی را برای فروش به مردم عرضه کنند.

یقیناً بی‌انصافی است که بخواهیم بساط این دست‌فروش‌های شبه فرهنگی را محدود به چند سال گذشته کنیم؛ که شواهد و قرائن همه حکایت از این دارد که "اینان" مدت مدیدی است پیاده‌روها را بدون هیچ جوازی، محلی برای امرار معاش خود می‌دانند. آن هم بدون مزاحم و بازرس. آنجا که حتی "جعفری" ــ موسس انتشارات امیرکبیر ــ قبل از اینکه دکانی برای فروش کتاب داشته باشد، اطراف مسجد امام ــ شاه سابق ــ را محل پهن کردن بساط خود قرار داده بود و کتاب می‌فروخت.



"بساطی‌ها" دوران‌های مختلفی را پشت سر گذاشته‌اند. اما آنچه که همه را به هم پیوند می‌دهد، ‌فروش کتاب‌هایی است که قرار نیست در جامعه باشند. چه روزگاری جوانان عاشق آموزه‌های مارکسیستی، کتاب‌های مورد علاقه خود را در همین بساط‌ها پیدا می‌کردند و چه امروز که عده‌ای گمشده‌ی خود را در لابلای این بساطی‌ها می‌جویند.

گشت و گذارم در میان بساطی‌ها را از میدان انقلاب شروع می‌کنم. چند قدمی مانده به انتشارات دیباگران اولین بساطی و جلد زرد رنگ دیوان ایرج میرزا زودتر از دیگر کتابها، نگاهم را جلب می‌کند. طرز چیدن کتاب‌ها بی‌هنری فروشنده را به خوبی نمایش می‌دهد؛ او که فرهنگی نیست، دلال است و ماهیگیر، آب که گل آلود است و قلاب هم که زیاد... اما در چینش کتاب دلبرکان غمگین، هنر خاصی را در نظر گرفته! اگر نبود رنگ زرد دیوان اشعار ایرج میرزا، یقیناً به عنوان اولین کتاب به چشمم می‌آمد. کتاب‌های صادق هدایت را هم می‌توان به خوبی دید. از بوف کور گرفته تا زنده به گور. جدای از کتاب‌های ادبی که در ویترین! خود چیده است، یکی دو کتاب هم به دعا و ورد و جادو جنبل اختصاص دارد. کنز الحسینی، طلسمات طمطم هندی و...

به فروشنده که مرد میانسالی است، می‌گویم غیر از اینها، چی داری؟
- اکثر کتاب‌های م.مودب پور و کاستاندا رو تو انبار دارم.
دوست ندارد که بدانم انبار کتابفروشی‌اش کجاست. می‌خندم و از او دور می‌شوم.
سری به انتشارات طهوری می‌زنم. متصدی خوش برخوردی دارد. از "بساطی‌ها" می‌پرسم که می‌گوید: " بخشی از کتاب‌هاشون مربوط می‌شه به کتاب‌های نایاب. درآمد دیگه‌شون هم از راه فروش کتاب‌هایی که به قول خودشون هیچ سانسوری در اون‌ها صورت نگرفته. طرز کارشون هم اینطوره که میرن و کتاب‌ها رو به طرز ماهرانه‌ای زیراکس می‌گیرن و می‌فروشن، که معروف هست به کتاب‌های جلد سفید. البته قیمت این کتاب‌ها با توجه به محتواشون بالا و پایین می‌ره. اکثر خریدارها پول‌های خوبی برای کتاب‌هایی که محتوای عشقی و مسایل جنسی دارن می‌دن. چه رمان و چه دیگر کتاب‌ها."

جلوی در فروشگاه کفش بلا، پیر زنی برای خودش بساطی دست و پا کرده است. به نظر، او از همه‌ی بساطی‌ها هوشیارتر است. کتاب‌های بودار را در بساطش نمی‌بینی. دارد روزگار خوش خودش را می‌گذراند. عصایش را به شیشه‌های فروشگاه تکیه داده و قوری سیاهش که معلوم است همیشه آتش چوب‌ها آن را گرم می‌کند، کنارش خودنمایی می‌کند. بساطش مملو از کتاب‌های درسی است. البته که سی دی فیلم‌های هندی و یانگوم هم در این بساط به فروش می‌رسد. می‌پرسم "مادر کتاب‌های صادق هدایت را نداری؟ " می‌گوید "نه مادرجون. من دنبال این مسخره بازی‌ها نیستم. از این جور کتابا هم اصلا نمیارم. اونا کار خلاف می‌کنن. میرن کتابا رو کپی می‌کنن و به خیال خودشون سود می‌کنن. آخرش که چی؟ این همسایه از اینجور کتابا داره. وایسا صداش کنم."

جوان 30 ساله که دنبال دردسر می‌گردد، کنار پیرزن محافظه‌کار، بساطش را پهن کرده است. "آخرین وسوسه‌ی مسیح"، "دیوان اشعار فروغ"، کتاب‌های زیراکس شده‌ی شریعتی و کتاب‌های هدایت که در یک ردیف چیده شده است!
کمی بیشتر از زمان معمول که جلوی بساطشان بایستی، باید جواب پس بدهی!
- چی میخوای داداش؟
- غیر از این‌ها کتاب دیگری هم داری؟
- نه. هیچی ندارم. همینی که هست.
اکثر مواقع کنار بساطش نمی‌ایستد و از دور نظارت می‌کند. این را از چند بار بالا و پایین کردن خیابان می‌فهمم. فروش کتاب‌ها را سپرده است به پیرزن، البته اگر مشتری پر دردسری مثل من نصیبش نشود.



با سلام بلندم، مزاحم خواب قیلوله‌ی‌‌ فروشنده انتشارات امیرکبیر می‌شوم. می‌گویم با این بساطی‌های کتاب کسی کاری ندارد؟
- هر چند وقت یه بار میان جمعشون می‌کنن، اما باز پیداشون می‌شه. تازگی‌ها هم که قبل از اومدنشون، یه نماینده می‌فرستن! وظیفش جمع کردن پوله. اگه پول بدن که کاری ندارن، اگه هم که مقاومت کنن، حسابشون با ارحم الراحمینه!"

دوست دارم باز هم با آن لهجه‌ی شیرین آذری‌اش صحبت کند، می‌پرسم این کتاب‌ها را از کجا می‌آورند؟
- از خونه‌ها. آخه یه قسمت از کار اینا مربوط می‌شه به خرید کتاب‌خونه‌ها. که بین کتاباشون کتابای خوبی پیدا می‌شه. می‌رن با قیمت خیلی کم می‌خرن و میارن اینجا می‌فروشن. بدبخت خریدارها که فکر می‌کنن ارزون خریدن!
و بعد نصیحتم می‌کند که "بنویس شاید یک کاری بکنن".

به چهارمین بساطی حاشیه‌ی پیاده‌رو می‌رسم. جوانی 25 ساله که همان دقایق اول توقفم در جلوی بساطش، سریع خودمانی می‌شود و کارت ویزیتش! را به من می‌دهد. «فروش انواع کتاب نایاب. قبل و بعد از انقلاب. کتابخانه شخصی شما را خریداریم. موبایل: ...» از رفتارش معلوم است که در کار خود حرفه‌ای‌ است. اگرچه در ویترین بساط خود همان کتاب‌های دیگر بساطی‌ها را دارد اما به آن لیست باید "کلیات عبید زاکانی" را هم اضافه کرد. به‌علاوه‌‌ کتاب‌هایی که "بگو تا برات بیارم". از جمله "جن‌نامه گلشیری" که رویش 15هزار تومان قیمت می‌گذارد.

حرفه‌ای‌ها(در اینجا یعنی کسی که سالهاست این ماجرا، حرفه‌اش است) کتاب‌های خیلی بودار را در بساطشان نمی‌گذارند. مثلا باید کتاب‌های کسروی را سفارش بدهی تا بیاورند. به چشمهایت که نگاه می‌کنند، سریع مشتری یا نامشتری بودنت را تشخیص می‌دهند.

روی پله‌های ورودی ساختمان بساطش را پهن کرده است. جالب است. همان کتاب‌های دوستش را که روبرویش بساط دارد، در بساط خود چیده است. می‌گویم کتاب غیر از این هم دارید؟
- تا دلت بخواد. چی می‌خوای؟ بگو تا برات بیارم.
20 قدم جلوتر می‌روم! به نظر می‌رسد آخرین بساط پهن شده در حاشیه‌ی پیاده‌رو باشد.20 سالش می‌شود. خدمت هم رفته و تازه برگشته است. ازدواج هم کرده است. وقتی از درآمد روزانه اش می‌پرسم؛ می‌گوید روزی 15 تا 20 هزار تومن.

- به‌تان گیر نمی‌دهند اینجا؟
- هرچند وقت یه بار میان یه سر و صدایی می‌کنن و می‌رن. اما تازگی‌ها کاری ندارن. یه نفرو می‌فرستن میاد پول می‌گیره و می‌ره!
- چند وقت یک بار میاد؟
- هر روز میاد پولا رو جمع می‌کنه می‌ره. روزی 7 تومن. البته قبل عید 5 تومن بود که امسال با تورم، رفت بالا!
- نماینده‌ی کجاست؟
- شهرداری!
- کتاب‌ها رو از کجا میاری؟
- از همکارایی که تو کارن چندتایی می‌گیرم و می‌فروشم.
- انبار هم دارین؟
- نه بابا. اینا که می‌گن واست میاریم خیلی‌هاشون میرن پاساژ ایران. اونجا مرکز کتابای قدیمی و نایابه.
- پس الان من برم اونجا، حله؟
- عمراً! طرفشونو می‌شناسن. به هر کسی اون کتابا رو نمی‌دن. اگه هم بپرسی می‌گن نداریم.



می‌روم طرف پاساژ ایران. جنب سینما مرکزی. متوجه می‌شوم بعضی بساطی‌ها تازه دارد سر و کله‌شان پیدا می‌شود. پاساژ است، اگرچه تابلوی ورزشگاه را بر سردر خود دارد.
تازه آمده است سر کار! جارو به دست دارد محل کسبش را جارو می‌کند. گوشه‌ای از در بزرگ پاساژ را اشغال کرده است. "گروه آهنین"، "ملکه سارگو"، "آتشپاره زرین"و چند نسخه از مجله سخن. جلد همه کتاب‌هایش قدیمی است. اسم چند کتاب را می‌پرسم. سرش را به علامت "نه" تکان می‌دهد. نام چند کتاب دیگر را بردن لازم است تا این جمله را بشنوم "عزیزم ! واینستا اینجا. برو از همکارای دیگه بپرس. این جور کتابا رو من ندارم!"

انتشارات جیحون را که رد کنی. مغازه‌ای که بیشتر به زیر زمین شباهت دارد، نظرت را جلب می‌کند. با مقواهایی که به در و دیوار اطراف مغازه نصب شده، به متفاوت بودن اینجا پی می‌بری. قفسه‌های فلزی تا سقف کشیده شده است و همه قفسه‌ها مملو از کتاب. اینها را از بیرون می‌بینم. اسم چند کتاب بودار را که می‌برم، پشت سرهم می‌گوید:" نه. اینم ندارم"
می‌خواهم وارد شوم که..."کجا؟ اونایی که می‌خوای رو ندارم."  نمی‌تونید جور کنید؟ "می‌تونم. اما ازت خوشم نمیاد!" راضی می‌شود که بروم داخل حجره‌اش! با نیم نگاهی متوجه می‌شوم که این شبه مغازه، به طور محترمانه(!) و رسمی دارد کار بساطی‌ها را انجام می‌دهد. از کتاب‌های سیاسی گرفته تا دلبرکان و... کتاب‌هایی که دوست ندارد من ببینم و بدانم.

کمی عصبی و ناراحت است. از فضولی من زیاد خوشش نمی‌آید. تازه می‌خواستم بپرسم که این بساطی‌ها کتاب هاشان را از کجا می آورند؛ که از مغازه بیرونم می‌کند. حتی بین خودمان بماند کار به فرار کردن من و دویدن او کشید!

"کتابای نایاب؛ قبل از انقلاب، بعد از انقلاب" این را در ذهنش ضبط کرده و تند تند می‌گوید. متصدیان این بساط دو نفر هستند. سیگار به دست. کارت آن یکی همکارشان را نشانشان می‌دهم.
- ببین داداش! اونا گوش برن. چیزی حالیشون نیس. تازه واردن. مواظب جیبت باش!

نزدیکی‌های میدان جوانکی روی موتور نشسته است و سه کتاب را روی دست گرفته است. "بوف کور، ‌ایرج میرزا، دلبرکان" هنوز به پاساژ ایران نرسیده‌ام که بساطی دیگری به چشم می‌خورد. کتاب‌های شاخصش در" نفرین‌نامه‌ی داریوش" و "شعرهای قمیشی" خلاصه می‌شود. معلوم است که تازه وارد است.

سری هم به پاساژ ایران می‌زنم. طبقه سوم. فروشنده‌ها کسانی نیستند که به همین راحتی‌ها حرف بساطی‌ها را تایید کنند؛ اگرچه در میان حرف‌هاشان از لیستی خبر دادند که " گفتند اینارو نفروشید، ما هم گفتیم چشم. البته این بر می‌گرده به دو سال پیش. دیگه از اون نامه‌ها خبری نیس" و کارشان را خرید کتابخانه‌های شخصی عنوان می‌کنند و مشکل اصلی بساطی‌ها را فقط در " زیراکس کردن کتاب‌ها" می‌دانند و "بیکاری" را یکی از دلایل آن.

مسیر رفته را بر می‌گردم تا نکند بساط دیگری را از دست داده باشم! چیزی اضافه نشده است. همان‌ها هستند و سخت مشغول کار! دارند "نان" در می‌آورند. با کمترین زحمت. مطمئن هم هستند که کسی مزاحمشان نمی‌شود و نانشان را "آجر" نمی‌کند. احمد مسجد جامعی _ وزیر پیشین فرهنگ _ روزی در وصف این خیابان گفته بود: "این خیابان انقلاب شباهت زیادی به "انقلاب" ندارد!" باید دید شورای شهر و وزیر فرهنگ این دوره هم فقط به این "اشارات" بسنده می‌کنند یا نه.

۱۳۸۷/۰۲/۲۵
 مطالب مرتبط 

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

ادبیاتتاریخ و سیاستدین و فلسفهعلوم انسانیهنرمرجع

بایگانی  
چوبک ‌سبک ندارد / محمد رضا بایرامی
از کارهای چوبک ما به یک کلیت نمی‌رسیم که بتوانیم آن را سبک تلقی کنیم... در کارهای ناتورالیستی‌اش زیاد می‌بینید که در آن سعی می‌کند زشتی‌ها، پلیدی‌ها، پلشتی‌ها و دردهای جامعه را نشان دهد. انگار دارد لجنی را به هم می‌زند که می‌داند به هم زدنش جز اینکه بوی تعفن را در فضا پراکنده کند، ویژگی دیگری ندارد.
۱۳۸۷/۰۵/۱۱
زنده‌باد کتاب‌های ‌جیبی/سیدرضا علوی
دسته‌ی دوم هیچ ترتیبی و آدابی نمی‌جویند و از چیدمان افتضاح کتاب‌ها و بدترین نوع نگهداری و تا کردن صفحات و یادداشت ‌نوشتن در حاشیه‌ی سفید و خط کشیدن زیر سطور و بی‌نظمی در ترتیب کتاب‌ها و استفاده از کتاب‌های پهن و کوتاه به جای غش‌گیر و تلمبار کردن کتاب‌ها روی هم و از این قبیل فروگذار نیستند.
۱۳۸۷/۰۵/۲۲
میان شک و یقین / فاطمه علیزاده
جهان من دگرگون شده است. و من به هر آن‌چه نشانه‌ای از اعتماد داشته باشد، چنگ می‌زنم: چون غریقی به قدسی می‌آویزم. همان‌طور که به همراه یحیی مکی در وقف‌نامه‌اش به مستوره آویخته‌ام...
۱۳۸۷/۰۵/۲۰

بایگانی  
گرگین خان
سید علی موسوی
لحظه‌ی زخمی‌شدن حباب
مجتبی زحمتکش
پاپوش
مجید قیصری
فروشگاه عربی
زکریا تامر
انجمن مخفی / فصل دو
احمد شاکری
بعد از ظهر سگی
فرورتیش رضوانیه
بی‌پناه
آنتوان چخوف / سروژ استپانیان
دعوتی برای نوشیدن چای
یوسف شارونی / حسین سیدی

بایگانی  
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
هوشنگ ابتهاج
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
شیخ اجل سعدی
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
لسان‌الغیب حافظ
شبت خوش باد من رفتم
حکیم سنایی
یک لحظه از نگاه تو کافی است
قیصر امین‌ پور

بایگانی  
توافت‌های ایران و خارج
صالح شخصی
نحن معترضون غلیظاً للخلیج الفارسیه
حمید ربیعیان
همچون یک کدوتنبل
محمد جاوید
بررسی ابعاد ادبی"یه توپ‌دارم‌قلقلیه"
رضا احسان‌پور
مترو حیوان نجیبی است
علیرضا لبش

بایگانی  
دومین بزرگترین کتابخانه‌ی دنیا
به بزرگی یک دائرة‌المعارف
خال لب
کتاب لندن

بایگانی  
ستاره‌ای دنباله‌دار، گریزان به آغوشت
مصطفی حسن‌زاده
نشانه
مهران محرمیان
قلپ
نفیسه مرشدزاده
خدا سلام رساند و گفت...
عرفان نظر آهاری

       


پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
فروش اینترنتی "امید و دلواپسی"
بازارچه‌ی کتاب‌های دست دوم
ماهنامه‌ی فرهنگی تحلیلی
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام