اختصاصی

شهید سید مرتضی آوینی که به قول خودش از یک "راه طی شده" با ما سخن میگفت؛ در سالهای آغازین دههی پنجاه به شیوهای دیگرگونه از آنچه غالباً میدانیم زندگی میکرد.
متاسفانه یا خوشبختانه، از نوشتههای فلسفی، داستانهای کوتاه و حتی شعرهای او در آن سالها چیزی در دست نیست؛ چرا که باز بنا بر گفتهی خودش آنها را درون چند گونی ریخته و آتش زده است.
آنچه میآید از معدود اشعار موجود ولی منتشر نشدهی سید شهیدان اهل قلم در دههی چهل است؛ که شهرزاد (میرمیران)بهشتی، از همکلاسیهای دوران دانشجویی شهید آوینی در اختیار نشریه "سپیده دانایی" قرار داده است:
برایت گل میآورم
برایت گل میآورم
و با تو در اتاقی که به رنگ چشمهایت بود میمانم
ولی دیدم که دستم لحظهها را دور میریزد
تو شاید گریه میکردی که من تنهایی بیهودهای بودم
تو مثل نبض خوشبختی من آرام خواهی ماند
و هرگز مرگ یک دیوانه کوچک
که دور از باغ در زندان گلدانهای زیبای تو میمیرد
تو را گریان نخواهم کرد
میخکهایی که دور از باغ
در زندان گلدانهای زیبای تو میمیرنند، میدانند
من تکرار یک تنهاییام
در چشمهایی که تمام چشمها را دوست میدارد
بنا بر این گزارش، شهرزاد بهشتی درباره روحیات ادبی آوینی در دهه چهل گفته است: "آوینی دههی چهل، روح شاعرانهای داشت، شعرهای زیبایی میسرود و همه از شعرهای او خوششان میآمد. ولی نمیدانم چرا شعرهایش را جمع آوری نکرد... یادم میآید به شعرای مطرح آن زمان مثل شاملو، اخوان، فروغ، احمدرضا احمدی و دیگران بسیار علاقه داشت. حتی شعرهای فروغ را روی کاغذ مینوشت و به ما هدیه میداد. برخی شعرهای خانم طاهره صفارزاده را هم او به من معرفی کرد..."
وی که هم اکنون در اصفهان زندگی میکند، ادامه میدهد: "من برای اولین بار این شعر را از او ـ آوینی ـ شنیدم: همه هستی من آیه تاریکی است/ که تو را تکرار کنم / به سحرگاه شکفتن و رستنهای ابری خواهد برد/ من در این آیه تو را آه کشیدم، آه..."
شهرزاد بهشتی که دانشجوی ورودی 1343 دانشکده حقوق دانشگاه تهران است، درباره شهید آوینی در هنگام دانشجویی میگوید: "در سالهای ورودش به دانشگاه بیشتر در فضاهای حرفهای هنر بود، از سال 47 احساس کردم که آوینی تغییر کرده است و راههای دیگری را جستجو میکند. یعنی به دنبال راه حلهای روزمره نبود... بعدها با اوجگیری انقلاب، انگار خودش را در انقلاب پیدا کرد و به راه حلهای اجتماعی انقلاب رسید. چون وقتی انقلاب اتفاق میافتد آدم را هوشیار میکند، آگاه میکند و به دنبال خودش میکشد. مثلا به قول سهراب سپهری: دست هر کودک شهر شاخهی نوری دیدم... واقعا "انقلاب" شاخهی نور را به آدم میدهد و تا قبل از اینکه اتفاق بیافتد، آدم ها در تاریکی دنبال راه میگردند. او هم آن زمان در تاریکی دنبال راه می گشت..."