مرتضی حیدری آلکثیر
دیر آمدی! بهار، کفن پوش میرود
تقویم خاطرات من از هوش میرود
دربند عشقِ پیچکیام نیستم ولی
از دستم احتمال ِ هر آغوش میرود
از کینهام نشانه نبینی، هواشناس!
این مه به درههای فراموش میرود
ای گیسوی رها شده در متن آفتاب!
باد اینچنین که میوزی از هوش میرود
تو ژرفناترین هیجان ِ طبیعتی!
با هر گلی که دوست شوی، بوش میرود
باران! تبر بزن به تنِ بیشکوفهام
سیلی مگر به خرج من و گوش میرود؟
من ایستاده مردهام، از این خزان بپرس
کی برگ کشتگان تو از «شوش» میرود؟