حافظ ایمانی
چه خطّی مینویسد سُرمه بر بادام طولانی
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی!
جلاجنگ سُم اسبان، خراج چشمزخم تو
بگو چشمت کنند آهوسوارانِ خراسانی
رسولانِ سرِ زلفت پریشانند از هر سو
به بعثت میرسد هر سوی این گیسو پریشانی
چه سرخی میکند خنجرخرامیهای رگهایت
انارت را دو قسمت کن! شهید اوّل و ثانی!
برقص ای آتش هندو! دواتِ روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی
فراوان کرده حُسنت رونق بازار حالم را
چه حالی دارد از حسن تو بازار فراوانی
چه میگویم؟ نمیگویم! که خاموشند درویشان
که خاموشند هنگامی که تو انجیل میخوانی
سلامم را به دار آویز و دربُگشا به تکفیرم!
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی