اختصاصی

مجموعهداستانهای کوتاه "هدیه" درباره زندگی برخی علمای بزرگ دنیای اسلام در قالب کتابی موجز و روان برای گروه سنی کودک و نوجوان از سوی موسسه بوستان کتاب منتشر شد.
به گزارش کتابنیوز، در این کتاب که به همت مجید محبوبی گردآوری و بازنویسی شده است، علاوه بر زندگینامه مختصری از علما و مجتهدان طراز اول شیعه -- از جمله آیت الله سید محمدباقر شفتی، آیت الله میرزای شیرازی، آیت الله طبرسی، آیت الله شیخ جعفر کاشف الغطاء، آیت الله سید محمد حجت، ملامحمد صالح مازندرانی، آیت الله سید محمود شاهرودی و علامه محمد تقی مجلسی -- داستانی کوتاه از زندگی ایشان نیز به شکلی ساده و صمیمی بیان شده است.

داستان "در مهمانی تاجران" از این کتاب که در شرح زندگی آیت الله شیخ جعفر کاشف الغطاء، صاحب «عروة الوثقى» را میخوانیم:
جلوی در خانه حاجی ملاعبدالوهاب هیاهو بود. از روزی که آقا شیخ جعفر وارد شهر قزوین شده بود، مردم دسته دسته می آمدند دم در خانه ملا عبدالوهاب و اجازه دیدار می خواستند. آقا شیخ جعفر مهمان خانه ملا بود.
ملا عرقچین سفید را سرش گذاشت. قبای تابستانی اش را پوشید و دم درآمد و با اوقات تلخی گفت:
- خب بگویید ببینم چه می خواهید از جان ما؟ بابا شما را به خدا، بگذارید آقا استراحت کند. بنده خدا خسته است. خدا را خوش نمیآید!
مرد میان سالی که کلاه پوست برهای سرش بود، دستش را بالا برد و اجازه گرفت. ملا نگاه تندی به او انداخت و گفت:
- بفرمایید. امرتان را بفرمایید!
مرد چند قدمی جلوتر گذاشت و آرام گفت:
- حاج آقا، ما قصد مزاحمت نداریم، آمدهایم استدعا کنیم آقا تشریف بیاورند و بازار را با قدمهای خود منور کنند. همانطور که ملاحظه میفرمایید، ما نمایندگان تجار هستیم. لطف کنید سلام ما را به آقا برسانید و بفرمایید که اهل بازار منتظر شمایند!
ملا لحظاتی سکوت کرد. سپس سرش را بلند کرد و با ناراحتی گفت:
- امروز که اصلاً ممکن نیست. برای فردا ببینیم میشود یا نه. فعلاً تشریف ببرید...
نمایندهها از حاجی تشکر کردند و گرفته و بیحوصله برگشتند.
***
حاجی مثل پروانه دور آقا میچرخید. مثل یک خادم همه کارهای آقا شیخ جعفر را انجام میداد. آفتاب از پنجره شرقی اتاق که سرک کشید، حاجی با طبقی از غذاهای محلی وارد شد. سلام کرد و برای انداختن سفره صبحانه زمین نشست. سپس در حالی که کاسه عسل را جلوی آقا میگذاشت، گفت:
- آقا میگویم صبحانه بخوریم و برویم، وگرنه این تاجر جماعت پاشنه در خانه ما را از بیخ میکند.
آقا لبخندی زد و گفت:
- قزوینیها مهربان و مهمان نوازند.
آقا تا این جمله را گفت، کوبه در به صدا در آمد حاجی ظرف های پنیر و خامه را هم توی سفره چید و بلند شد. "نگفتم الان مثل مور و ملخ می ریزند اینجا!"
حاجی تا در خانه را باز کرد رئیس تجار در چارچوب در ظاهر شد. دست به سینه برد و مودبانه سلام کرد. حاجی پا بیرون گذاشت و با رئیس دست داد تعدادی از تاجران و معتمدان شهر انگار که پشت سر رئیس پنهان شده بودند تا حاجی را دیدند جلو آمدند و سلام کردند. حاجی سردماغ بود، لبخندی زد و گفت: آقایان بفرمایید صبحانه و چای در خدمتتان باشیم.
- صرف شده حاج آقا از عنایت شما سپاسگزاریم.
حاجی در حالی که از شور و شوق مردم و از محبتی که به آقا شیخ جعفر نجفی ابراز میکردند به وجد آمده بود، به خانه برگشت و یاد حرف یکی از آنها افتاد که دیروز موقع دعوت از آقا گفته بود ما میخواهیم بازار قزوین به قدمهای پربرکت آقا متبرک شود.
آقا دو سه لقمهای خورده - نخورده دست از غذا کشیده بود و داشت خودش را برای رفتن به بازار آماده میکرد. لبهای حاجی پر از تبسم بود. سرش را تکان داد و گفت:
- کاسه صبرشان لبریز شده آقا چقدر شوق زیارت شما را دارند.
آقا لبخندی زد؛ عصایش را از کنج دیوار برداشت و پا از اتاق بیرون گذاشت. از سه – چهار پله گلی پایین رفت. حاجی هم در حالیکه شال کمرش را می بست از پلهها دوید و خودش را به آقا رساند.
- بفرمایید آقا! دم در منتظرتان هستند.
آقا شیخ جعفر تا قدم از چهارچوب در بیرون گذاشت، در میان ازدحام و شور و شوق جمعیت گم شد. صدای صلوات جمعیتی که شیخ را در میان گرفته بودند، بلند شد، حاجی هر چه دوید نتوانست به مهمان عزیزش برسد.
***
استقبال از شیخ چند ساعتی طول کشید. آقا در این مدت تیمچهها و بازارچههای مختلف قزوین را دیده و با تک تک اهل بازار دست داده و برایشان دعاکرده بود و حالا تاجرها با هم بحث و جدل میکردند که شیخ را به حجره خود ببرند.
- آقا مهمان ماست!
- خیلی ببخشید من دیروز از آقا دعوت کردهام که به حجره ما تشریف بیاورند.
- من دیروز به حاج آقا عبدالوهاب گفتهام.
آقا که بحث و جدل مردم را میشنید، دستش را بالا برد و با لبخند گفت:
- هر که بیشتر پول بدهد ما مهمان حجره او هستیم.
همه از این شوخی با مزه آقا خندیدند ولی یکی از تاجرها زرنگی کرد و قبل از همه دو کیسه پول به آقا داد. آقا تا خواست چیزی بگوید و پولهای تاجر را به خودش برگرداند، کیسههای پول یکی پس از دیگری روی دستش تلنبار شد.
***
- فقرا را خبر کنید!
دستور آقا بود. در حجره اولین تاجری که دو کیسه پول توی دست آقا گذاشته بود، نشست و منتظر فقرا ماند. حاجی عبدالوهاب از طرف آقا به همه رسانده بود "آقایان تجار بروند در حجرههایشان بنشینند و منتظر باشند آقا به همه حجرهها سر خواهند زد!
بنا بر این گزارش، کتاب "هدیه" اگرچه ضعف همیشگی روایتهای داستانی در بیان مفاهیم و موضوعات مذهبی را دارد، در عین حال با توجه به انتشار روایات داستانی از زندگی علمای بزرگی که برای قشر نوجوان ناشناختهاند، حرکتی ارزشمند در معرفی زندگی و منش رفتاری بزرگان حوزه حکمت و معرفت محسوب می شود که با توجه به گروه هدف مخاطب، این ارزشمندی دو چندان میشود. "راز آن همه ثروت، وبا برگشته است، این قبر، قبر یک آدم معمولی نیست، حرف اول و آخر، فقیری که از همه داناتر بود، هدیه به استاد و نمک خدا" عناوین دیگر داستانهای موجود در این کتاب 850 تومانی است.