محمد مجتبی احمدی
بنشین که بَر به سروِ برومند میخورد
باشی دل سفالی من، بند میخورد
بیچشمهات آن همه شب اشک و... چشمهام
امروز از لبان تو لبخند میخورد
هی اخم میکنی تو و هی حرف میزنی
هی چای میخورد دل و هی قند میخورد
این گونه، لب که وا کنی... این گونه، گونههات...
بیشک، انار و خرما پیوند میخورد
من فکر میکنم که به رغم مفسّران
قرآن به ماهِ روی تو سوگند میخورد
از عاشق تو پرت و پلا هم بعید نیست
با نام عشق، هرچه بگویند میخورد !
راننده، گیج مزّهی چُرتی که پاره شد...
آژیر، بوق، همهمه... «دربند» میخورد؟