امروز حتما طور دیگری است و این موضوع تنها به یک خاطرهی کوچک و نسبتا شیرین از مرارتهای تحقیق در این سرزمین بدل شده است و بس.
ماجرا بر میگردد به سال 80 هجری خورشیدی که هنوز کتابخانهی ملی در محل قدیمش سکنا داشت و من به اصطلاح محقق، برای اولین بار قدم رنجه فرموده و از باب تبرک و تواضع به این محل نسبتا کهنسال در خیابان سی تیر پای میگذاشتم.
اصل موضوع تحقیقم بر میگشت به زندگی و آثار مرحوم هدایت و فرع آن به یک کارت پستال چاپ شده در کتاب یکی از دوستانش. این کتاب از سال 39، نه تجدید چاپ شده و نه در صندوقخانهی هیچ کتابفروشی قدیمی میدان انقلاب برای خرید یافت میشد. خوشبختانه جستجوی بیحاصل چند ماهه در اطراف و اکناف تهران بزرگ برای رویت این کتاب ماهروی، بالاخره به بار نشست و شمارهاش را در برگهدان پیدا کردم و بعد تحویل گرفتن از مخزن، مثل هر بچهی آدم، با حرص و ولع تمام شروع کردم به تورقش.
صفحات کتاب از هم وارفته و برگ برگ شده بود و تعجب آن که در برگهدان ضمیمهی آن، تنها مراجعه کننده تمام این سالهایش من بودم که به سراغ این زندانی آمده بودم.
به هرحال باید حتما از خود کارت پستال مورد نظر اسکن میگرفتم. به سراغ مسوول مربوط رفتم. با همان سادگی طی طریق هر کتابخانهی دیگری که اول برگهدان، بعد کتاب و بعد عضویت و بعد اجازهی خروج چند روزه به این کتاب سالها در محاق و زندان مانده با وساطت من خواننده؛ ولی مسوول مربوطهاش با حسن نیت تمام فرمودند که در این محل اسکن مقدور نیست و باید برای بردن کتاب به بیرون نیز عضو شوید. خب چشم عضو میشویم.
فرمودند: شرایط عضویت آن است (یابه قول فرهنگستان این است) که باید حتما لیسانس (یا به قول فرهنگستان مدرک کارشناسی) داشته باشید. من پاکباز، مانند عاشقی که در سرحد خانهی معشوق از عیش وصل و وصال بازمانده، گفتم که: من هنوز دانشجو هستم. و ایشان فرمودند: نه، اصلا و ابدا! که طبق مقررات، شرط عضویت و امانت بردن هر کتاب از این محبس به بیرون، همانا داشتن مدرک دانشگاهی است و بس. به شوخی گفتم که خود مرحوم هدایت نیز ناکام از دریافت این مدرک چهره در نقاب خاک فرمودهاند که فرمودند: پس ایشان هم نمیتوانند به این مقام عظمای عضویت نائل آیند که البته مزاح میفرمودند، چرا که داشتن 3 کتاب به زیور چاپ آراسته نیز، استثنائا و تنها حق وتوی اغیار بود.
بهناچار عین زمانهی جنگ که از سپاه خودی دو تانک جنگی برای زدن دکل دیدهبانی دشمن به سرقت ببردیم ( البته با اجازهی فرهنگستان ادب) اندوهناک به قرائتخانه برگشتم. باید به هرگونه که ممکن و میسر میشد برگ معشوقم را از این محل خارج میکردم. آری، دیگر فرقت یار برای من خسته دل ممکن نبود... در محل قرائتخانه، خانمی محترم از فراز و نظار میزی پایه بلند، همهی مستمعین کتاب را با دقت زیرنظر داشت تا کوچکترین تخلفی دون شأنشان خدای ناکرده صورت نگیرد. پس الا بذکر الله تطمئن القلوب... دورترین میز را انتخاب و عملیات سرقت را با دقت و جسارت تمام آغازیدم (البته با اجازهی فرهنگستان ادب).
پس آرام برگههای سفید یادداشتم را به بغل طولی کتاب مجاور کرده و در هر برگشت نگاه خانم مراقب به جناحین که تنها لحظهای از دید نظارتی رادار ایشان خارج میشدم، برگهی مورد نیاز را که خوشبختانه از جگر چاک چاک همچون زلیخای کتاب جدا شده بود، با انگشت شست به زیر برگههای سفید میبردم.
تمام این عملیات سرقت محیرالعقول در چند مرحله منظم، با چرخش سر خانم دیدهبان مراقب به جناحین قطع و بعد دوباره ادامه پیدا میکرد تا اینکه کل ماجرای مخفی کردن صفحه کتاب به زیر برگهها خوشبختانه با موفقیت به پایان رسید.
دوباره اصل کتاب را با معصومیتی از دست رفته به مخزن برده و تحویل داده و سپس الفرار... فردا کارت پستال چاپ شده در صفحه به یغما برده را از حرص دسترسی، به صورتهای مختلف با دلیل و بیدلیل اسکن کرده (ببخشید نام جدیدی که فرهنگستان ادب برای اسکن در نظر گرفته را نمیدانم) و فردایش به کتابخانه مراجعه کرده و از توجیه پدرم حضرت آدم استفاده کردم که نمیدانم چه شده که این برگه از کتاب امانتی دیروزتان در میان اوراق من جا مانده و بهتر است اصل کتاب را نیز به صحافی بفرستید و حرفهای دلسوزانهتر از مادر... و خوشحال از این که مال حرام را پس داده و از عقوبت عقبا تا حدودی رهیده، دوباره الفرار... اما، حتما و حتما امروز طور دیگری است در این کتابخانه، ان شاالله.
جام جم