مینا اروجلو
دست خیال، سلطنتی روبراه کرد
قصری شگفت، کومهی دل را تباه کرد
بر شاهبیت هر غزلی تاج غم گذاشت
یک لاقبای شعر مرا غرق آه کرد
دیرینه بود دشمن و من منقرض شدم
ایهام عشق روز و شبم را سیاه کرد
آوازهای تشنگیام گر گرفتهاند
آه از عطش که قصد من بیگناه کرد
وقتی نمانده باید از این لحظهها گذشت
فکری برای باکرهی پا به ماه کرد!
پرورد جنس دیگری از نسل عاشقی
با یک جناس، شوق مرا سر به راه کرد
با مقطعی که اول فصل سرودن است
دست خیال سلطنتی روبراه کرد...