زینب چوقادی
زل زد شبیه آهوی در دامی، چشمان خیس و خیرهی لیلی را
بر داشت یادگار شب آخر، زنجیر و عطر و گیرهی لیلی را
دل کند یا نکند نمیدانم، تنها اسیر قصهی رفتن بود
روشن نکرد با خبری حتی چشم و چراغ تیرهی لیلی را
تنها کویر بود و زنی تنها، تنها کویر بود و خیالی دور
تنها خدای تنها میدانست، تنهایی عشیرهی لیلی را
هی خِفت روی خِفت به قالی زد هی اشک روی اشک به خود پیچید
هی ورز دادهاند به درد انگار روز ازل خمیرهی لیلی را
لیلی چقدر واژهی معصومی است آرام و داغدار، پیمبروار
باید کسی بیاید و بنویسد، روزی کتاب سیرهی لیلی را
تاریخ سرزمین نمیدانم، یک عمر از "جزیرهی مجنون" گفت
انگار مرد بود و نمیفهمید، ویرانی جزیرهی لیلی را
***
بعد از هزار روز پریشانی برگشت توی سبز و سپید و سرخ
در مشت استخوانی خاک آلود، آورده بود گیرهی لیلی را