mohsen@ketabnews.com
"برای زدن بسیاری از حرفهای ارزشی خود باید از ادبیات شروع کنیم، در سینما و تئاتر به تکرار افتادهایم و باید برای تقویت سینما از ادبیات شروع کنیم، پیشنهاد بدهید که ما چه کنیم که جوانان شهرستانی ذوق خود را برای رمان نویسی بگذارند، به جای داستانهای زودگذر و کوتاهی که الان وقتشان را صرف آن میکنند."
"نسل امروز باید پیام انقلاب را به نسلهای بعدی منتقل کند که یکی از شاخههای آن شاخه ادبیات و رمان است. به علت زبان گویای رمان و طبقه گوناگون اجتماع که آن را درک میکنند باید روی آن سرمایهگذاری کرد."
***
آنچه ذکر شد، سخنان دو تن از مدیران بلندپایه فرهنگی کشور است که با گذشت 29 سال از فرخندهترین انقلاب قرن در جهان معاصر، طوری سخن میگویند که انگار همین ماههای اخیر انقلاب به ثمر نشسته و تازه باید فکری برای ادبیات آن کرد! که ادبیات شاید اینجا مشتی از خرمن فرهنگ باشد و دوستان "مسئول" تازه دارند برای فرهنگ این انقلاب فکرهایی میکنند. علت بیان این بیانات با عرض معذرت تکراری و نخنماشده مسئولانه(!) رونمایی از رمان "اسماعیل" به عنوان مکتوبی برخاسته از ادبیات انقلاب بود که 16 تیرماه در مراسم در خور تاملی ایراد شد؛ گذشته از اینکه "باید و نباید" های مسئولان فرهنگی ما بیش از آنکه از سر علم و تلاش برای عمل باشد به یک پز مسئولانه تبدیل شده که این پرسش را در ذهن مخاطب متولد میکند که "آقایان مسئول این باید و نبایدها را چه کسی باید عملیاتی کند؟!" ذکر چند نکته پس از گذشت چهار ماه از بیان این سخنان خالی از لطف نیست؛
ای کاش مسئولان فرهنگی ما به جای این همه باید و نباید و درخواست پیشنهاد(!) از دیگران برای حوزه فعالیتی که آنها مسئولش هستند، حداقل نه به اندازه شخص اول کشور که بیش از "هزار رمان" خوانده است، بلکه یک پنجم ایشان رمان و داستان ببینند و بخوانند تا هم طعم گس بازار تبدار نشر در مذاق فرهنگیشان بنشیند و هم کمی نویسندگان وطنی را ـ لااقل ـ بشناسند و این نشود که در بازدید سالیانه رهبر انقلاب از نمایشگاه کتاب، همواره ایشان متکلم وحده باشند و مسئولان فرهنگی ما حرفی برای گفتن نداشته باشند! که نکرده کار...
ای کاش مسئولان فرهنگی ما که تا به حال شاید حتی سری به کتابفروشیهای بزرگ پایتخت نزدهاند و از محصولات عرضه شده در خیابان اصلی تهران؛ خیابان انقلاب ـ بخوانید انقلاب اسلامی ـ هم خبری ندارند، یکبار برای تفریح هم که شده ـ بنا به مسئولیت البته جزء لاینفک وظیفهشان است ـ به این کتابفروشیها قدم رنجه میکردند تا ببینند امروز در متن و حاشیه خیابان "انقلاب اسلامی" کدام کالای فرهنگی بیشترین خریدار را دارد و رمان که نه، داستان کوتاه انقلاب در کدام قفسه کتابفروشیهای این خیابان جاگرفته است؟! که حال باطن گر نمیآید به گفت/ حال ظاهر گویمت در طاق و جفت...

ای کاش مسئولان فرهنگی ما متوجه میشدند که مراسم با شکوه رونمایی و تقدیر و سکههای طلا، به اندازه توزیع مناسب و خواندهشدن آثار بچههای خیابان انقلاب اهمیت ندارد، هنرمندان انقلاب حضرت روحالله(رض) عاشق آنند که مردم مهندسی افکار آنها را ببینند و نظر بدهند، حالا صدور هنر و ادبیات انقلاب به خارج از مرزها، پیشکش؛ اگرچه بعد از گذشت سه دهه توقع صدور انقلاب، درخواست عجیبی نیست! البته...نقش ظاهر، بهر نقش غایب است...
ای کاش مسئولان فرهنگی طعم شیرین مخاطبمحوری را خوب درک میکردند و یادشان نمیرفت که هرگاه این کالای ارزشمند فرهنگی در معرض دید مردم قرار گرفته طوری از آن استقبال شده که خاطرهای ماندگار در صفحات فرهنگ ناب جمهوری اسلامی و برای انقلاب و ادبیات انقلاب ثبت شده؛ به هر حال با همین وضع مافیایی توزیع و توزیع دست و پاشکسته بچههای انقلاب 30 بار تجدید چاپ کشتی پهلو گرفته سید مهدی شجاعی، 16 بار تجدید چاپ رمان "من او" ی رضا امیرخانی، چاپهای متعدد از کتب داستانی سرداران جنگ در انتشارات روایت فتح و شاهد، تجدید چاپهای متعدد کتب فرهنگ جبهه و ... تنها نمونهای است از آنچه که در این حوزه خوب عرضه شده ـ بیشتر البته به دست خود بچههای انقلاب و نه مسئولینی که از نام و مقام همین رشته کاری رزق میخوردند! ـ و مخاطب هم به خوبی انتخابش کرده... که عبرت است این قصه ای جان مر تو را...
ای کاش مسئولان فرهنگی ما برای جلسات متعدد فرهنگی از پشت میزهایشان متن سخنرانی تهیه نمیکردند و کمی هم در خیابان انقلاب قدم میزدند تا ببینند ناشران امروز چه خوراکی را برای نسل سوم انقلاب تهیه میکنند؟ تا ببینند که هر ناشری در ابتدا سری به دستنوشتههای فروغها، داستانهای هدایتها، زندگینامه مفصل جمالزادهها، ترجمههای بدون کپیرایت کوندرا، کوئیلو، اوشو و...میزنند و بعد هم به زبانهای زنده دنیا ترجمه میکنند و ...بد نیست بدانید 25 ناشر تا به حال آثار صادق هدایت را منتشر و توزیع کردهاند! که سنگ بر آهن زنی، آتش جهد...
ای کاش مسئولان فرهنگی ما در میان مردم سراغی از کتاب سال ادبیات جمهوری اسلامی ایران در سال 85 میگرفتند تا متوجه شوند چرا فروش این کتاب پس از دوسال به 2هزار نسخه هم نرسیده اما برای فروش همزمان آخرین مجلد هری پاتر، جماعتی در همین پایتخت، نیمههای شب در صفی نیمه طویل برای خانم رولینگ سر و دست میشکنند... لابه مستان، دلیل ساقی است...
ای کاش ناشران دولتی ما کمی ـ فقط کمی ـ کار تبلیغاتی و رسانهای میآموختند تا دیگر انبارهای کتاب پر نباشد از آثاری که مردم حتی نامشان را هم نشنیدهاند، چه برسد به اینکه در کتابخانههای مساجد و مدارس ما جای گیرند. حالا تراژدی رسانه ملی و تبلیغ هنر و ادبیات انقلاب بماند که خود فصلی مفصل و تلخ است که یا رسانه ملی اعتنایی به انقلاب ندارد، یا مسئولان فرهنگی عرضه استفاده از این رسانه فراگیر را ندارند و یا اصلا رسانه را ضدانقلابها در دست گرفتهاند! که هر دمی، میشد به شرب تازه مست...
***
توی چند کتابفروشی خیابان انقلاب سرکی کشیدم و نام "اسماعیل" را بردم؛ با چنان تعجبی به من نگاه میکردند که انگار نه انگار چهار ماه پیش و در یک بعداز ظهر دلپذیر تابستانی و در میان جمعی از مسئولان فرهنگی کشور، یک رمان انقلابی متولد شده است! یک رمان که یک سازمان دولتی هم آن را منتشر و توزیع(!) کرده است. غصهام گرفت از اینکه چه راحت اسماعیل و اسماعیلها در هوای خیابان انقلاب ـ بخوانید انقلاب اسلامی ـ اینگونه قربانی میشوند و به جایش هوای سنگین و مهآلود ادبیات دهه 40 و 50 و ابتدای دهه 60 و ترجمههای متعدد و متنوع رماننویسهای مشهور(!) سایهای هولناک و سنگین بر پیکر قفسههای کتاب این خیابان انداخته است.
نمیدانم چقدر باید منتظر بمانیم تا هوای این میدان و خیابان و حتی بساطیهای اطرافش کمی هم بوی نامش را ـ انقلاب اسلامی ـ به خود بگیرد؟ که خوب میدانیم، کمکاری از خودمان و مسئولانمان است و گرنه حمایت از چه اثر و کتابی بیشتر از کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و یا آخرین رمان انقلاب با اهمیتتر است؟! کدام کتابها باید در اولویت خرید ارشاد قرار بگیرند و در تیراژ بالا سرریز قفسههای کتاب مساجد و مدارس و کتابخانههای عمومی شوند و اصلا شورای خرید کتاب دارد چه میکند؟ آمار خرید سال 85 چه شد؟ و ...آیا اصلا وزیر ارشاد و معاونان و مسئولان حوزه کتاب این وزارتخانه نام کتاب سال جمهوری اسلامی را میدانند یا مانند رییس سازمان تبلیغات اسلامی تنها در رونماییها و اهدای جوایز شرکت می کنند و مانند او در رونمایی "اسماعیل" بی آنکه کنار دستیاش را ـ که از قضا عکسش در صفحه اول رمان اسماعیل هم منتشر شده ـ بشناسد، روی سن سراغ او را میگیرد؟!
همینطور سرخورده از مظلومیت ادبیات انقلاب (شاخهای از مظلومیت فرهنگ) در خیابان انقلاب به سمت چهارراه ولیعصر(عج) میآیم و سوز پاییز برگریز صورتم را به تمسخر قلقلک میدهد و طنین کلمات سنگین این شعر ذهنم را مشغول میکند:
آبادی بتخانه ز ویرانی ماست
جمعیت کفر، از پریشانی ماست