محسن حدادی/ mohsen@ketabnews.com
اغمای2 ساخته میشود. پس از اقبال حیرتانگیز مخاطبین به مجموعهی اغماء، یکی از دستاندرکاران رسانه ملی در گفتگو با خبرنگار کتابنیوز گفت: از تمام ظرفیت سینمای ایران و جهان برای تولید مجموعهی اغمای2 استفاده میکنیم. وی با اشاره به استفاده از بازیگران حرفهای در این مجموعه گفت: اگر مشکلی پیش نیاید برای این مجموعه 90 شبی از بازیگران نقش "یانگوم" و "ناوارو" نیز استفاده خواهیم کرد.
نامبرده همچنین در پاسخ به سئوال خبرنگار ما دربارهی نقش "گریم" در افزایش کارکردهای معنوی این مجموعه گفت: مدیران شبکه برای رسیدن به اهداف عالیهی این مجموعه با چند تن از گریمورهای عروس در تهران، دوبی و پاریس صحبت کردهاند تا زین پس، به عنوان "کارشناس فرهنگی" در کنار سایر کارشناسان از جمله "کارشناس مذهبی"، از تجربیات و خدماتشان استفاده شود.
بنا بر این گزارش بخشی از نیروی انتظامی هم طی اطلاعیهای از همکاری بیشتر و عدم جلب عوامل سازنده ــ به ویژه بازیگران هنرمند این سریالها ــ به منظور افزایش امنیت اجتماعی خبر داد.
برخی کارشناسان معتقدند این مجموعهی پرخرج در ماههای رجب، شعبان و رمضان سال آینده پخش خواهد شد. همکاران ما در همین راستا! نواری از مکالمات یکی از تیمهای قَدَر سریالساز در سیما که مدتی پیش به دستمان رسیده را ــ با حذف برخی نکات غیر اخلاقی ــ آماده کردهاند که ذیلا از نظر میگذرانید.
در این مجموعه از تمام ظرفیت بازیگران استفاده میشود، تصاویری از هنر! مندان این مجموعه
دفتر یک تهیه کنندهی ضخیم، 11 روز مانده به ماه مبارک
- الو؟ الو کامبیز جون! اکبری هستم، حالت خوبه؟
- سلام حاجی!، چاکرتیم...
- خیلی خب زیاد حرف نزن! الان چیکارهای؟
- نفس میکشیم، چت میکنیم، تیوی می بینیم، جدول سودوکو طراحی میکنیم، خلاصه بیکار نیستیم!
- خیلی خوب شد، کارت دارم فوری!
- ما در خدمتیم!
- ببینم فیلمنامه میلمنامه چی تو دست و بالت داری؟
- والا... هیچی!
- خوبه همین "هیچی" خوبه! فردا صبح یه طرح کلی ازش بنویس، ساعت 10 دفتر من...
- رو چشم! ...چاکر خواتیم...
- قربونت! خداحافظ!
دفتر همان تهیه کنندهی با ضخامت، 10 روز مانده به ماه مبارک
- چقدر پیر شدی قاسم جون!
- چه کنیم دیگه! طراحی جدول پیرمون کرد...
- خب چی نوشتی؟ من صحبت کردم پولش حله! یه سریال میخوام بسازم 38 قسمت! مناسبتی!...
- خوبه... ولی چرا 38 قسمت؟
- 30 قسمت که پخش میشه، دو قسمت هم شبای قدر گلچین پخش میکنیم؛ دو قسمت هم آخرش پشت صحنه کار میکنیم، سه قسمت هم نقد براش میذاریم!
- خب این که شد 37 (!) قسمت که!
- اه...چقدر خنگی! ما شب دوم قسمت اول رو تکرار میکنیم که بگیم خیلی مخاطب داشتیم و اونایی که نتونستن ببینین، دوباره ببینین! همین که میگن مردم تماس گرفتن و کچلمون کردن... حالا تو کاریت نباشه، زود بخون ببینم چی اوردی؛ امروز باید ببریم تصویب!
- خب پس خوب گوش کن من روش خیلی وقت گذاشتم! دیشب که زنگ زدی 25 دقیقه یه نفس روش کار کردم. حدس زدم واسه ماه مبارکه! منم به این نتیجه رسیدم که الان ملت خواب و خوراکشون یانگومه! خب ما واسه اینکه هم دکون اونو تخته کنیم، هم کار ملی تولید کنیم، باید بریم تو فاز پزشک و پزشکی و نبض و درمان و یه خورده هم عشق و عاشقی مجاز!
- ای ول! ای ول! ناز اون قلمت... الو؟ خانوم! دفتر مدیر شبکه رو بگیرین! یعنی کله و پاچهات سیری یه میلیون می ارزه! قلمت طلا! خب بعدش چی!
- ببین یه دکتری هست اهل دل، جیگر، قلوه... دکتر اصغر پریشان. متخصص قلب و اعصاب. این به آدما که نیگا میکنه، میفهمه دلشون با کی هست، با کی نیست! واسه همین هم خیلیها رو به هم میرسونه و خیلی رو هم به هم نمیرسونه!
- اووف... چه کردی کامبیز جون! خرابتم! چند قسمت الان نوشتی؟
- 4 قسمت!
- بده من، پاشو برو خونه بهت زنگ میزنم...
- آهان اینو یادم رفت بگم! این دکتره خودش زن داره ولی عاشق یکی از پرستارهای جوون بیمارستان میشه و... آخه از قلب اون دختره میفهمه که دختره عاشقشه... ولی خب پرستاره، تو زرد از آب درمیآد! یعنی...
- یعنی چی؟
- باقیش جزء قسمت پنجمه هنوز ننوشتم!
-خیلی خب! بیا این بخشنامهها رو بگیر ببر خونه بیریز تو فیلمنامه! یادت نره که بدبخت میشیم! مثلا نیگا: سحری و افطاری ساده، نماز با غلظت، قرآن، مفاتیح و تسبیح و سجاده؛ چندجا، مولانا و اتحاد ملی، دود و عرفان و عشق آسمانی، نیکی و صدقه و ازدواج هم واسه قسمتهای آخر. دیگه واست بگم شبهای قدر، مسجد، روحانی خوش تیپ! چشم و ابرو هم تا میتونی بذار که دستمون بازه! آهان یادت نره که حتما یکی دونفر پدرسوخته هم تو فیلمنامه بذاری که ته تهاش متحول بشن... گفتم این کتابهای قدیمی رو هم واست گرفتن امشب یه دوری توش بزن هرچی حکایت و روایت توپ دهن پرکن پیدا کردی بیریز توش! فعلا همینها بسه؛ آهان! داشت یادم میرفت؛ فردا یه سری به ما بزن کلیپ ته سریال آماده شده، گفتم مجید خواجه اصفهانی همه کاراشو ول کنه، بیاد بخونه... بیا گوش کن از شعر و آهنگش حتما یه چیزی بیریز تو فیلمنامه!
- یعنی ترانه و تیتراژ آماده شد!... ایول سرعت عمل!
- آره دیگه وقت نداریم، تازه الان یه سری سکانسها رو هم گرفتیم!
-یعنی چی؟ بدون فیلمنامه!
-آره خب! فیلمنامه کیلو چند؟! نماز و مسجد و خیابون و قبرستون و بیمارستان و عروس و بارون و توبه و... که فیلمنامه نمیخواد...راستی یه لیست از بازیگرایی که فکر میکنی واسه این فیلمنانهات جواب بدن بگو...
- راستش دختر عموی زن داداشم خیلی خوبه... تا حالا ندیدیش، میارم یه نظر به چشم خواهری ببینش، بد نیست، یه خورده دماغش تو اوته، که اونم بر و بچ میک آپ میکنن، مثل عروس! بگم بیاد؟...
- خیلی خب بابا! بگو بیاد...این لیلا کریمه، نیکی زنگنه است، کیه!؟ اونم بگو بیاد، خوووووووب چیزیه! ... سریال پر مخاطب میشه... قرار ما پس فردا صبح تا قسمت15 روی میز من!
با تلاش مدیران، جدیدترین لوازم بازیگری به منظور افزایش معنویت سریالهای ماه مبارک وارد شد
دفتر همان تهیه کنندهی کذا، ده دقیقه بعد
- خانم فوری بگین این آقای قلم طلا برگرده ...
(ده دقیقه بعد؛ باز دفتر تهیه کننده)
- ببین کامبیز جون! رییس شبکه پشت خطه... چند تا دیالوگ توپ بده حالشو ببریم! میخوام بودجه ویژه واست بگیرم...
- آهان... الان تو راه تا قسمت نوزدهم رو طرح زدم... یه جایی هست دکتر پریشان فهمیده که دختره خود شیطونه؛ داغون و جر واجر میاد وسط بیمارستان وای میسته و عربده میکشه: کجایی ملعون؟ کجایی بدبخت؟ کجایی حمال؟ کجایی قرتی؟ کجایی ضعیفه؟ کجایی خاک بر سر بیشعورت کنن؟ مگه خودت برادر پدر نداری؟!
- خب بعدش چی می شه؟
- هیچی دیگه یه دفعه یه باد و طوفانی توی بخش قلب و اعصاب به پا میشه و یه دسته کلاغ از تو اتاق عمل میزنن بیرون و دختره میلرزه و میچرخه و ور میپره... بعد یه نور سفیدی از توی اتاق عمل میخوره تو چشم مخاطب... دوربین میره توی اتاق عمل میبینیم که یه کفتر سیفید مامان روی تخت نشسته...
- چرا؟
- آهان! چون دکتر داشته ورد اعظم! میخونده به خودش فوت میکرده! یعنی از دام شیطون رها شد...
- ای ول! چه کردی با این فیلمنامه... معناگرایی رو ترکوندی! اصلا یه سور زدی به هری پاترها!
- چاکرتیم حاجی جون! ما شاگردی می کنیم... البته اینو بگم همین جای کار یه رگبار بهاری میزنه تو صحنه و بعد نور سبز از همه جای دکتر میزنه بیرون!
- خب دیگه چی؟
- یه جای دیگه هم هست پرستاره از دکتره ناامید شده، میره سر خیابون سر یه پسر مزلف خراب میشه و آویزون بازار و این حرفا... بعد یه چند تا دیالوگ عشقی کار درست ریختم تو این سکانس نمیدونی چه میکنه با این دل بد مصب!
- خب بگو دیگه...
- مثلا دختره به پسره میگه: سلام نی ناش! سلام شیوید! سلام سیرابی!!!- خب بعدش...
- بعدش پسره خر میشه و با ماشین میرن که با هم«ول چرخ» بزنن... پرستاره هم مخ پسره رو سالاد میکنه که مثلا: اگه تو نباشی من میمیرم... تو بهترینی... تو ماهی... توی سپنتای خودمی! آخه اسم پسره سپنتاست. پسره هم بر میگرده میگه: "من دیوونهی خر، اندازهی گاو عاشقتم!
- وای کامبیز چه کردی... این که یه پا تایتانیکه! اسکار فیلمنامه نویسی رو تو دستات میبینم...
- راستی نذاری این سکانسها حذف بشه! بگو اینا مایه تیله معنویتشه! اگه اینا نباشه اون معنویته جواب نمیده!
- نترس اون با من...
- خلاصه اینا داشتن ولچرخ میزدن که گشت ارشاد میآد سراغشون...
- ای ول اصلا حواسم به اسپانسر نبود؛ حالا از نیروی انتظامی هم یه چیزی میگیریم! خب بعدش؟
- هیچی دیگه گشت ارشاد در یک حرکت آکروباتیک ماشینو میخوابونه؛ سپنتا به دختره میگه چیکار کنیم که دختره با قهقهه میگه... هه هه هه خداحافظ احمق... و غیب میشه و پلیس حرفای پسره رو میذاره به حساب ترکوندن اکس و...
- خیلی خوبه... اسمشو چی گذاشتی؟
- چند تا اسم انتخاب کردم؛ «اشباع»، «انفجار»، «کلاه و گلابی گندیده» که اشاره داره به داستان کلاه مدیر شبکه و گلابی از تاریخ ضیغمی! و «شیش سیخ جیگر سیخی شیش هزار» این اسمو واسه این انتخاب کردم که عامه پسنده، یه اشارهی غیر مستقیم هم داره به بازیگرای سریال... البته چندتا اسم مدیر شبکه پسند هم هست که ایناس: جرعهای با خدا، خاک تشنه، مرگ بر شیطان بزرگ، سلوک شبانه، برخیز که هنگام نماز است و آخریش هم «آتیش در بیمارستان» که برداشت آزادی است از مثنوی بلند حکیم مولانا ابوسعید رودکی...
- دستت درد نکنه پاشو برو به کارت برس، با من در تماس باش... الو ... سلام علیکم حاج آقا، و رحمت الله و برکاته... خدا رو شکر... بععله! عرض میکردم سریال در ژانر «معناگرای عامه پسند عشقی اکشن تحول خواهانه» ساخته میشه! برای اولین بار هم یه بازیگر خارجی از کشور دوست و همسایه کنگو، دعوت کردیم که نقش یک دختر خوب رو برامون الگوسازی کنه...
منزل تهیه کنندهی نامبرده، نزدیک سحر، روز سیزدهم ماه مبارک
-الو کامبیز جون! چی شد پس! این دختر پرستاره، شیطون از کار در اومد، حالا میخوای چیکارش کنی؟
- امشب رفته بودم بیرون همینطور که ولچرخ میزدم، ییهو از "وسط خیابون" یه روحانی پیدا کردم و به عنوان کارشناس مذهبی کلی با هم گپ زدیم! الانم دارم سه قسمت آخر سریال رو مینویسم. داستان اینطوری میشه که بعد از اون گرد و خاک تو بیمارستان، پرستاره بر اثر یک اقدام خوب دکتر یعنی صدقه دادن دکتر پریشان که در یک روز 50تومان! صدقه میده، از غصه منفجر میشه، دکتر هم دوزاریش میافته. از خوشحالی اینکه گول نخورده، میشینه تو ماشین گازشو میگیره بره منزل، عذرخواهی و غلط کردم و... از اون طرف دختره میره سراغ سپنتا که چند روز قبل با قرار وثیقه از زندان آزاد شده... دوباره خرش میکنه که بیا بریم کوه! وسط راه بهش میگه: سپنتای من!
- وای بازم دیالوگ عشقی! نمیدونی چقدر تیلیفون داشتیم و از این دیالوگا تشکر کردن... کلی عشق کردن ملت، دیالوگهات تو موبایلها داره بولوتوث میشه؛ پنجه طلا... بگو حالا باقیشو.
ـ بهاش میگه سپنتای من! اگه منو دوست داری برو وسط خیابون وایسا بقیه ماشینا رو نگهدار... سپنتا بهش میگه آخه اینجا بزرگراهه میزنن رندهام میکنن، رزگل من! دختره هم میگه: میدونستم تو هم یه کثافتی مث بقیه هستی! اصلا منو دوست نداری، همهاش دروغ بود، همهاش دروغ بود... بذار برم خودمو بکشم راحت شم... که سپنتا یهدفعه میپره جلوش و میگه: نه رز گل من! من دیوونه ِخرِ الاغِ گاگول اندازهی گاو عاشقتم... دختره یه قر و غمزه عشقی میآد و بعد بهاش میگه اون پاترول آبیه که داره مییاد رو نگهدار حال کنیم... بعد هر دو میخندن و سپنتا خر میشه میپره جلوی پاتروله...حالا بگو پاتروله کیه؟
ـ کیه؟
ـ دکتر پریشان!
ـ ولی اون که بنز داشت...
ـ خب پاترول دوستشو قرض گرفته! خلاصه دکتر پریشان میزنه به پسره، له و لوردهاش میکنه! آش و لاش میبردش بیمارستان که میگن احتمالا زنده نمیمونه!
-ادامه نده، ادامه نده، اینو جایی خرجش نکنیها، این جای کار داره، بذار بعدا میبرم یه 90شبی دیگه باهاش میبندیم؛ تو بنویس... راستی 3قسمت آخر رو کش بده، این شیطون رو هی بیار هی ببر... هی بیار هی ببر! هی بیار هی ببر... بعد تو قسمت آخر همه چی رو بترکون! همهی دوستای دکتر بچهدار بشن! خود دکتر عروس بگیره، همسایهی دکتر سرطان گیجگاهش خوب بشه... گفتن کرامات سریال کمه! دیگه واست بگم! اون قاچاقچی بدجنسه بود تصادف کرده بود، اون از تلویزیون برنامه شبهای قدر رو ببینه، متحول بشه، ریش دربیاره و با سلام و صلوات بره اول دو سه باری خون بده، بعد توی خیابون زیر بارون خیس خیس بشه که یعنی مثلا پاک شده؛ آخرشم دکتر پریشان به عنوان دستیار توی بیمارستان استخدامش کنه!
-ولی اون که بی سواد بود!
-خب کنکور قبول میشه دیگه. پزشکی میزنه، ردیف! همهاش تو قسمت آخر بیاد... اوه اوه داشت یادم میرفت، زنگ زدن گفتن چرا این شیطون، دختره! یه کاری هم واسه اون بکن!
-یعنی چی؟ چیکار کنم؟
-چه می دونم، تو قسمت آخر وقتی منفجر شد، از دل آتیش، یه پسر زشت بیاد بیرون... به هر حال من دیشب یکی دو تا کتاب خوب مذهبی پیدا کردم، با دقت عکساشو نیگا کردم! درباره شیطون و اینا بود... نگران نباش! من دیرم شده، باید برم اون یکی سریال یه سری بزنم! آخه تو سریال اون شبکه من کارشناس "کارگردانی" هستم! تا فردا صبح سه قسمت آخر برسهها...
خوانندگان محترم! ادامهی این مکالمات محرمانه بوده و با توجه به قانون، انشاءالله سی سال بعد منتشر خواهد شد.