کتاب نیوز  شناسنامه

چه‌کسی‌بادکنک‌رییس‌راباد‌خواهدکرد؟

 

سید علی موسوی / ali@ketabnews.com

 


"رییس جدید" چند لحظه به فاکتورها و کاغذها خیره ‌شد؛ بعد مغزش را  مثل یک بادکنک، باد کرد تا بزرگ و بزرگتر ‌شد. آنقدر که؛ کم کم تمام فضای اتاق را ‌گرفت. حتی از اتاق هم بزرگتر ‌‌شد. وقتی به اندازه‌ی کافی فضا را وسعت ‌داد، به ترتیب چند ردیف صندلی از ابتدا تا میانه‌های اتاق ‌چید. در دو ردیف جلو، مسوولان و مدیران ارشد اداره را ‌نشاند. ردیف‌های آخر را هم اختصاص ‌داد به کارمندان اداره. جلوی همه هم روی یک تک صندلی، "رییس سابق" اداره را ‌نشاند. یک میز بزرگ تریبون مانند هم روبروی همه این صندلی‌ها ‌گذاشت و خودش به عنوان قاضی نشست پشتش. برای دادستان میزی در نظر نگرفت. پیش خودش گفت؛ باید راه بروم و حرف بزنم. اینطور می‌توانم از حرکات دست‌ها و چهره‌ام برای برانگیختن قاضی و نشان دادن باطن حقیر مجرم استفاده کنم.

 

قاضی از آن بالا رییس سابق را که مثل یک بچه‌ی یتیم تو سری خور نشسته بود و سرش پایین بود، نگاه می‌کرد و هر بار که دادستان یکی از تخلفهایش را برملا می‌کرد، سرش را به تاسف تکان می‌داد. نگاه حاضران، به خصوص مسوولین رده‌ بالای سازمان که سر به تایید تکان می‌دادند؛ لذت خاصی در دلش راه انداخته بود، که ناگهان تمام دادگاه با صدای بسته شدن در اتاق به یک‌باره ترکید.

 

دلش می‌خواست "محترمی" را به جرم بر هم زدن نظم جلسه‌ی دادگاه از دماغ آویزان کند. از دیروز که حکم ریاستش را گرفته بود و به این اداره نقل مکان کرده بود؛ احساس خوبی به این زن نداشت. اولین باری که دیده بودش، برایش این سوال پیش آمده بود که آیا خداوند انسان دیگری را به زشتی او خلق کرده؟! با صورتی پر از‌ آبله که بعضی‌شان بعد از خشک شدن، چاله‌هایی عمیق روی صورتش حفر کرده بودند. و یک روز به این نتیجه رسیده بود که؛ او هر چند بتواند آبله‌هایش را با کرم پودر و پن‌کیک پر کند، اما بدون شک نمی‌تواند؛ مانتویی پیدا کند که بتواند ناموزونی هیکلش را مخفی کند!

 

-      خانم محترمی، شما چند وقت منشی هستید؟ هنوز یاد نگرفتید در و محکم نبندید؟

-      تو رو خدا ببخشید؛ کارتابل دستم بود نتونستم بگیرمش، باد در و بست!

-      خب حالا چی هست اینا؟

-      اینا نامه‌هاست. یک سری فاکتور جدید هم هست که خانم احسانی دادن.

-      خانم احسانی؟!‌ خودشون کجا هستن؟

-      تو اتاقشونن.. گفتن اگر نیاز به توضیح داشت بگید بیان.

-      بگید بیان یک توضیح مختصری بدن ببینیم اینا دیگه برای چیه؟! دیگه چه گندی رو شده؟!

 

به فاصله کوتاهی بعد از رفتن محترمی، دادگاه ادامه یافت. "خسروانی" یا همان "رئیس جدید"، داشت خطابه‌ی قرایی برای فاکتور‌های چند پرس غذا که رییس سابق برای مهمانانش از پول اداره صرف کرده بود می‌خواند؛

"جناب آقا! با چه مجوزی از پول بیت‌المال برای مهمونای خودتون خرج کردید؟...  شما مهمون داشتید باید از جیب مبارک خودتون هزینه‌شو می‌دادید... فاکتورش تو فاکتورای تنخواه اداره چی کار می‌کنه؟..."

 دادستان که خطابه‌اش را به پایان رساند؛ قاضی نگاهی عمیق به مجرم انداخت. فکر می‌کرد که یک انسان چقدر می‌تواند پست باشد... فکر می‌کرد که چقدر خوب است که خودش مثل او نیست. و داشت فکر می‌کرد که هر چقدر هم حکم سنگینی برایش صادر کند، تاوان خطاهای او نیست که دوباره دادگاه به هم ریخت. خواست فریاد بزند؛ "خانم محترمی، در بزنید وقتی می‌یاید تو..." که چشمش به فردی متفاوت خورد.

 

-   سلام آقای خسروانی، من احسانی هستم. کارمند امور مالی. به خانم محترمی فرموده بودید؛ بیام در مورد این صورت‌حسابا توضیح بدم... فاکتورای پروژه‌های پارسال و آوردم؛ پرینت صورتحساب بانکم گرفتم، اگر نیاز بود استفاده کنید.

همین‌که احسانی داشت درباره صورت‌حساب بانک توضیح می‌داد. دوباره جلسه دادگاه تشکیل شد. دادستان شروع کرد به حرف زدن. از سویی به سویی می‌رفت. گاهی با اشاره به متهم از او می‌خواست که راجع به آنچه برملا می‌کند توضیح دهد. اما او توضیحی نداشت. دوباره شروع می‌کرد. کمی بعد احساس کرد یک چیزی در دادگاه کم است. دادگاه یک منشی کم داشت.

 

سریع یک میز کنار میز قاضی خلق کرد. یک ماشین تحریر هم روی میز پدیدار کرد. بعد، از احسانی خواست فاکتورها را رها کند و پشت میز منشی بنشیند. احسانی با آن قامت رشید و مانتوی لخت و تنگش، وقتی راه می‌رفت، تصویر یک مارماهی لیز را در ذهنش ایجاد می‌کرد. احسانی با کمال میل درخواست قاضی را قبول کرد و با لبخندی پشت میز منشی نشست. کاغذ بلند صورتحساب بانک را در ماشین تحریر جا داد و شروع کرد به تایپ کردن.

 

دادستان دوباره شروع کرد. حالا رقص انگشتان احسانی روی کلیدهای ماشین تحریر با صدای ریتمیک تق تق کلیدها، هیجانی خاص به جناب دادستان می‌داد. کاغذ نواری بانک هم مثل مار از ماشین تحریر بیرون ‌آمده بود و نخست حلقه‌ای به دور کمر احسانی زد و بعد هماهنگ با دادستان به رقص افتاد.

هیجان لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. هر سند جدیدی را که برملا می‌کرد، نگاهی به احسانی می‌کرد و با لبخندی از همراهیش ابراز رضایت می‌کرد.

میز قاضی بلندتر از میز منشی بود و وقتی احسانی برخاست تا متن اسناد را به دست قاضی بدهد، آستین مانتوی لختش سر خورد. رییس به یک‌باره همه‌ی حضار را محو کرد تا خودش باشد و احسانی؛ که ناگهان دوباره فضای دادگاه ترکید. باز هم محترمی بود. کارتابل جدیدی آورده بود.

اگرچه آن روز دیگر دادگاهی تشکیل نشد، اما احسانی به عنوان مسوول دفتر رییس جدید منصوب شد.

 

***

یک سال بعد "رییس جدید" نشسته بود و مغزش را مثل یک بادکنک، باد می‌کرد تا بزرگ و بزرگتر ‌شود. آنقدر بزرگ که بشود جلسه‌ی دادگاه "رییس سابق" را داخل آن برگزار کرد.

دادگاه با بررسی شایعاتی که در مورد مورد روابط او و خانم احسانی شنیده شده بود آغاز شد:

"جناب آقای خسروانی شما متهم هستید به ..."

 هنوز رئیس سابق تفهیم اتهام نشده بود که حباب دادگاه با صدای باز شدن در اتاق ترکید.

۱۳۸۶/۰۸/۰۳
 مطالب مرتبط 
گرگین خان
کلم تُرشی
دفتر تلفن
سر سرباز سیری چند؟!
عطر وطن فروشی / سید علی موسوی
دست به دست
سید متهم می‌شود
صحیفه سجادیه به روایت موسوی گرمارودی
خانم مرجان خانم!
تفاوت مهم سیدحسن حسینی با احمد شاملو
داستان‌های شهر جنگی
سانتاماریا
خاطرات یک موتور سوار مرده
لعنت بر دری که بی‌موقع باز شود
درون شما فاسد است
همه‌چیز!‌درباره‌ی‌کتاب‌نیوز/ویژه‌‌سالگرد
هنجارشکنی در سکوت / سید علی موسوی
هشتادهزار سال بعد / درباره ماشین زمان
کمیل
عکس ورزشی با سس تبرج!
فرشته نیستیم، طلبه‌ایم/ شرحی بر لطف "همشهری جوان"
نکند همه " یُهویی " بروند!
یک روز با "شیلنگ‌"سازان فرهنگ!
جوادیه با چاشنی هانیه / سید علی موسوی
قابلمه
سمعک های نامرئی برای مدیران مرئی

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

ادبیاتتاریخ و سیاستدین و فلسفهعلوم انسانیهنرمرجع

بایگانی  
خیال روی شما / سید حمیدرضا برقعی
شعر تفریح زندگی‌ام شده است... شفیعی کدکنی می‌گوید شاعر موفق کسی است که شعرش خاص‌پسند و عوام‌فهم باشد. فکر می‌کنم شعرم بار عوام‌فهمی‌اش بالاتر باشد؛ حالا اگر خواص هم پسندیدند چه بهتر!... مسیرم را به هیچ وجه تغییر نخواهم داد. برای مدح اهل‌بیت شاعر شدم...
۱۳۸۷/۰۶/۰۷
جناب! خویشتن‌دار باش / 25 تابلو از نهج‌البلاغه
از همکاران نزدیکت، سخت مراقبت کن... مبادا هرگز چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمت دانی؛ زیرا مردم دو دسته‌اند: دسته‌ای برادر دینی تو و دسته‌ی دیگر همانند تو در آفرینش... مبادا بر مردم منّت گذاری یا خُلف وعده نمایی... مبادا هرگز در آن چه که با مردم مساوی هستی، امتیازی بخواهی!
۱۳۸۷/۰۶/۰۴
باتلاق یا دریا؟ / فاطمه علیزاده
همه‌ی بچه‌های کوچه عاشق هما بوده‌اند. پدرها اما قدغن کرده بودند که پسرها با هما بازی کنند. آن‌ها همیشه با هم بوده‌اند تا این‌که کم کم از هم جدا می‌شوند و حالا در بزرگسالی دوباره به هم رسیده‌اند.
۱۳۸۷/۰۶/۰۳

بایگانی  
شوهر آمریکایی
جلال آل احمد
گرگین خان
سید علی موسوی
لحظه‌ی زخمی‌شدن حباب
مجتبی زحمتکش
پاپوش
مجید قیصری
فروشگاه عربی
زکریا تامر
انجمن مخفی / فصل دو
احمد شاکری
بعد از ظهر سگی
فرورتیش رضوانیه
بی‌پناه
آنتوان چخوف / سروژ استپانیان

بایگانی  
ای عشق مهمانی بس است
فاضل نظری
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
هوشنگ ابتهاج
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
شیخ اجل سعدی
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
لسان‌الغیب حافظ
شبت خوش باد من رفتم
حکیم سنایی

بایگانی  
توافت‌های ایران و خارج
صالح شخصی
نحن معترضون غلیظاً للخلیج الفارسیه
حمید ربیعیان
همچون یک کدوتنبل
محمد جاوید
بررسی ابعاد ادبی"یه توپ‌دارم‌قلقلیه"
رضا احسان‌پور
مترو حیوان نجیبی است
علیرضا لبش

بایگانی  
دومین بزرگترین کتابخانه‌ی دنیا
به بزرگی یک دائرة‌المعارف
خال لب
کتاب لندن

بایگانی  
مصطفای من
مطهره طبیبی
ستاره‌ای دنباله‌دار، گریزان به آغوشت
مصطفی حسن‌زاده
نشانه
مهران محرمیان
قلپ
نفیسه مرشدزاده

       


پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
فروش اینترنتی "امید و دلواپسی"
بازارچه‌ی کتاب‌های دست دوم
ماهنامه‌ی فرهنگی تحلیلی
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام