آرش شفاعی
تهران شبیه هر شب دیگر سیاه بود
در انتظار خندهی کمرنگ ماه بود
تهران قصیدهای که نفسگیر و پرملال
تهران خطابهای که پر از اشتباه بود
این سوی شهر خندهی تلخی به خون نشست
آن سوی شهر اشک کسی قاه قاه بود
تصویر پر تردد این شهر خط خطی
لبخند سرخ دخترکی سر به راه بود
وقتی گدای کوچه کمی دود میگرفت
تا مدتی برای خودش پادشاه بود
اقلیم پادشاهی این شاه پاره وقت
بن بست کوچه تا به سر چارراه بود
از دختر و گدا چقدر حرف میزنم؟
این بیگناه دختر آن بیپناه بود
...یک کارمند شعر مرا خواند و پاره کرد
بر کاغذی نوشت که: رد شد... سیاه بود