مرحوم نجمه زارع
خورشید پشت پنجره پلکهای من
من خستهام طلوع کن امشب برای من
میریزم آن چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دل خوشی، همه شهر دل خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاس من شدهای ... کوهها هنوز
تکرار میکنند تو را در صدای من
آهستهتر! که عشق تو جرم است، هیچ کس
در شهر نیست با خبر از ماجرای من...
شاید که ای غریبه! تو همزاد با منی
من ... تو ... چه قدر مثل تو هستم، خدای من!