/ اختصاصی کتابنیوز
info@ketabnews.com
"الفبایی که کلاس اولیها در دیروز و امروز کابل و بیشتر شهرهای دیگر افغانستان قبل و بعد از طالبان یاد میگیرند چنین است: ج مثل جنگ و جهاد یعنی هدف ما در زندگی؛ اِ مثل اسرائیل یعنی دشمن ما؛ ک مثل کلاشینکف یعنی عامل پیروزی ما.
همچنین واژهای که طالبان در ذهن کودکان و زنان افغانی تداعی میکنند چیزی جز خون و خشونت نیست. در کتاب ریاضی نیز موضوع اصلی جنگ است. در دورهی طالبان فقط پسرها به مدرسه میرفتند و کتابهای درسی هم فقط برای پسران نوشته میشد. با سیب و کیک حساب یاد نمیگرفتند، بلکه با گلوله و کلاشینکف زیر وحشت مفرط ناامنی، جمع و تفریق آموزش داده میشد. حسن کوچولو یک کلاشینکف دارد و سه تا خشاب که در هر خشاب بیست گلوله هست. حسن دو سوم گلولههایش را خرج کرده و شصت کافر را کشته، حساب کنید با هر گلوله چند کافر کشته شدهاند."(!)
"اسن سیر شتاد" نویسنده و روزنامهنگار نروژی برای نوشتن کتاب جدیدش با عنوان "کتابفروش کابل" ماهها زندگی در یک خانواده افغانی را تحمل کرده است. این خانم نویسنده در ابتدای ورود به کشور افغانستان و در زمانی که چند ماهی از سقوط طالبان نمیگذرد با خانوادهای تحصیل کرده و تقریباً مرفهتر از باقی همسایههای خود آشنا میشود. پدر خانواده در کابل کتاب میفروشد و همسرش نیز بر خلاف بسیاری از زنانی که در همسایگی آنها زندگی میکنند، شاغل است و معلمی میکند. ولی حتی "اسن" در برخورد اول به عنوان نویسنده برای اعضای این خانواده تحصیل کرده، غریبه مینماید؛ اما بعد از مدتی میتواند خود را با فرهنگ آنها آشنا کند و با آداب و رسومشان انس بگیرد.
افغانستان در دوران بعد از طالبان به سر میبرد و اکثر نویسندهها و خبرنگاران زن و مرد در معیت نیروهای ائتلاف آتلانتیک شمالی یا ناتو برای تهیه اخبار و نوشتن کتابهای خود دربارهی فرهنگ مردم این سرزمین به کوچه و خیابانهای کابل هجوم آوردهاند. و از آنجا که آشنایی با فرهنگ این مردمان، برای مخاطب غربی، جالب است؛ از هر دروغ و راستی برای جالبتر شدن روایت شخصیشان از افغانستان استفاده میکنند.
به گزارش کتابنیوز، اسن هر چند به بعضی از افکار و زاییدههای فرهنگی مردم این کشور از جمله این که چرا دختران نمیتوانند مثل پسران درس بخوانند و چرا مردان باید تمام تصمیمهای مهم خانواده را اتخاذ کنند، اعتراض میکند و مثل نویسندههای دیگر غربی این روش زندگی را با همان دموکراسی نوع غربی مقایسه میکند، ولی از ذکر این نکته نیز غافل نمیشود که یک نویسنده زن اروپای شمالی نیز میتواند بدون محافظ و حمایت نیروهای نظامی ناتو، برای یادداشتهای فرهنگی خود در کوچه و بازارهای کابل قدم بزند و حتی در میان خانوادهای پایبند به روشهای سنتی به راحتی زندگی کند و حتی بعضی از اوقات در مباحث خانوادگی از حقوق زنان دفاع و شاید مردان و حتی پسران خانواده را به فکر وادار کند. و البته اسن در نهایت روایتگر تلخیهای نخنما شدهای است که این روزها برای غرب، سرگرمی خوبی محسوب میشود.

او سعی کرده کتابش را از حالت داستان خارج کند تا شاید خوانندهی غربی بتواند با بعضی از واقعیتهای زندگی مردم مظلوم این سرزمین آشنا شود. آنچه که نویسنده نروژی در بیان روایتش از کابل دارد و آن را برجسته میکند؛ روابط انسانی در سایهی هولناک جنگ است و روایتی جذاب از زندگی بشردوستانهی افغانها در سرزمینی است که عطر و بوی باروت ادویه غذای خانههایش شده است.
"سلطان خان "کتابفروش، ناشر و به اصطلاح اهل فرهنگی است حدوداً چهل ساله. او همینکه هوس میکند "شریفه"، زن شریف خود را که سالها شریک رنج و راحتش بوده، به قول نویسنده از رده خارج کند، بی اطلاع او و علیرغم نظر مادر و خواهران و فرزندان و دیگران با سونیای شانزده ساله – البته تعداد کاندیداها زیادترند! – ازدواج میکند. ازدواج که نه، در واقع او را از پدر و مادرش میخرد.
"پدر سونیا دیگر توان کار کردن نداشت. در یک زد و خورد، کاردی به پشتش فرو رفته و چند تا از عصب هایش را قطع کرده بود. دختر زیبایش میتوانست به عنوان کالای مورد معامله در بازار ازدواج به فروش رود و پیرمرد و همسرش همیشه منتظر پیشنهاد بعدی بودند که شاید بالاتر باشد."
شریفه همسر اول سلطان خان، معلم زبان فارسی است و سونیا بیسواد است. وقتی سلطان خبر را به منزل میبرد، شریفه باور نمیکند. خیال میکند سلطان شوخی میکند. "زیر خنده زد و شروع به مزه پرانی کرد" اما سلطان شوخی نداشت و از همسرش میخواست که در مراسم نامزدیاش شرکت کند و حتی حلقه را او به انگشت سونیا بیندازد. سلطان خان چنان وقیح است که به غیر از مراسم نامزدی از شریفه میخواهد در مراسم عروسی نیز شرکت جوید. بدتر اینکه زنان سلطان خان باید به اتفاق فرزندان و خواهران و مادر و ایل و تبار زیر یک سقف زندگی کنند.
شریفه پس از ازدواج مجدد سلطان خان، مثل یک زن مطلقه اما بدون آزادیای که زن مطلقه دارد ؛زندگی میکند. سلطان که هنوز ارباب اوست، "تمام روز در ِ اتاق را به روی خود و سونیا میبست، تنها گاهی درخواست چای یا آب میکرد. شریفه زمزمهها و خندههایشان را همراه با صداهایی که چون خنجر به قلبش فرو میرفت میشنید ".
بخش بعدی کتاب، "جنایت و مکافات"، به سرنوشت "سلیقه" میپردازد. دختر همسایهی شریفه و سلطان در پیشاور. جوانی افغان به سلیقه نامه مینویسد و آنها ندیده و نشناخته عاشق یکدیگر می وند. سرانجام یک روز جوان قراری میگذارد و با سلیقه به پارک میروند. اهالی با خبر میشوند و غوغایی بر پا میشود: "وقتی عمو ماجرای تاکسی، پارک و نیمکت را شنید، از عصبانیت بر خود میلرزید. با یک تکه سیم به جان سلیقه افتاد و در حالی که زنش سلیقه را گرفته بود تا فرار نکند، تا میتوانست او را زد. بعد آنقدر توی صورتش زد که از دهان و بینیاش خون فواره زد. عمو در حال زدن فریاد میکشید: "تو چه کار کردی؟ تو چه کار کردی؟ تو یک بدکارهای. تو ننگ خانواده ی، مثل یک بز گر مایهی آبروریزی مایی". و سلیقه را زندانی میکنند و ... "
در بخش دیگری از کتاب با سرنوشت "شکیلا" آشنا میشویم. خواهر سلطان خان که او هم از قضا معلم است. اما از وقتی سر و کلهی خواستگاری به نام "وکیل" پیدا میشود؛ امکان به مدرسه رفتن و تدریس او به مخاطره میافتد. شکیلا از وکیل میپرسد که "آیا بعد از ازدواج به من اجازه میدهی کار کنم؟" وکیل جواب میدهد" البته که اجازه میدهم." اما شکیلا که چند سالی است تدریس میکند و بزرگتر از سن معمول ازدواج در افغانستان قرار دارد، چشمانش باز! است و به هیچ چیز اطمینان ندارد. تردید بر زندگی او سایه میافکند و او که در ظاهر خوشبختترین عضو خانواده به حساب میآید، در باطن بدبختترین آنهاست. "من کلا ناراحتم. از این وضع متاسفم. از این ناراحتم که باید خانوادهام را ترک کنم. اگر نگذارد به دیدن شما بیایم چه؟ اگر نگذارد کار کنم چه؟ اگر مرا در خانه زندانی کند چه؟".
فصل اول کتاب در واشنگتن پست