پانتهآ صفایی
با نخلها دوباره چه میگویی؟ در چاهها دوباره چه میخوانی؟
دنیا چقدر بعد تو در حسرت بنشیند و تو دست نجنبانی؟
مثل عقاب زخمی این جنگل پر میکشی ولی سرشان گرم است
روباهها به وسوسهی خرگوش، خرگوشها به خواب زمستانی
سر زیر برف کرده زمین اما سرما سیاه کرده درختان را
وقتش شده است پشت زمستان را با یک دعای ندبه بلرزانی
این ظرفها اگر چه پر از شیر است، شرمنده است کوفه ولی دیر است
دیگر امیر، چشم و دلش سیر است از کاسههای آخر مهمانی
مردان عیش و سورچرانی را زنهای بردهای یمانی را...
تو کشته میشوی که جهانی را در پای میز محکمه بنشانی...