حمیدرضا حامدی
دید در معرض تهدید، دل و دینش را
رفت با مرگِ خود احیا کند آیینش را
رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر
چفیه و قمقمهاش- کوله و پوتینش را
رفت و یک قاصدکِ سوخته، تنها آورد
مشتِ خاکستری از حادثهی مینش را
استخوانهای نحیفی که گواهی میداد
سن و سال کمِ از بیست به پایینش را
ماند سر در گُم و حیران، که بگیرد خورشید
زیر تابوت سبک یا غمِ سنگینش را!
بود ناچیزتر از آنکه فقط جمجمهای
کند آرام دلِ مادرِ غمگینش را
باز هم خنده به لب داشت، کدر کرد و کبود
تلخی غربت، اگر چهره شیرینش را
شبِ آخر، پس از اتمام مناجات، انگار
گفته بود از همه مشتاقتر، آمینش را
ماجرای تو، خدا خواست، کند تازه عزیز!
قصهی یوسف و پیراهنِ خونینش را
کفنِ پاکِ تو سجاده، پلاکت، تسبیح
ابتدا، بوسه ثواب است، کدامینش را؟