مهدی فرجی
قرار بود بیایی سری به ما بزنی
و حرف تازهای از دفتر خدا بزنی
مگر به عصر سرانجامهای بیتعبیر
تو فال پنجرهها را به روشنا بزنی
طلوع کن به تقاص آن همه شب
که چشم شعلهور آفتاب را بزنی
به این بهانه که دارد بهار میآید
پرندههای سفر رفته را صدا بزنی
چه خوب میشود از ذهنها عبور کنی
و خاطرات ترکخورده را دوا بزنی
چقدر صحبت بیهوده از سیاه سفید
مگر تو حرف جدیدی برای ما بزنی |