
سرخ و سیاه [Le Rouge et le Noir]. رمانی از استاندال (1) (هانری بیل (2)، 1783-1842)، نویسنده فرانسوی، که در نوامبر سال 1830 انتشار یافت. بیل از سال 1815 و سقوط امپراتوری، ناگزیر شده بود که از خدمت اداری کنارهگیری کند؛ هرچند خدمت اداریاش بسیار درخشان بود، زیرا در جریان آن «عضو کارآموز» شورای دولتی و بازرس اموال و جواهر دولتی شده بود. خدمت در دستگاه دولت را تا پس از انقلاب 1830 از سرنگرفت. در سراسر دوره «تجدید سلطنت» دوستدار موسیقی، شیفته ادبیات و اپرا بود و بس: از نه سال پیش، در پاریس سکونت داشت و دیگر نمیتوانست، مثل زمان سابق، این شهر را به عزم ایتالیا ترک بگوید، زیرا حکومت اتریش وی را عنصری نامطلوب میشمرد. از سال 1815 تا سال 1830، درآمدهایش کفاف مخارج زندگیش را نمیداد. پس میبایست پولی از راه قلم خود دربیاورد. از اینرو کتابهای بسیاری نوشت که دست کم به نظر خود او، چیز اصیلی نبودند و بیشتر از آنکه اصالتی داشته باشد، آثاری درخور بازار کتاب فروشی بود: و در این میان میتوان از کتابهایی چون زندگی هایدن، موتسارت و متاستازیو، تاریخ نقاشی در ایتالیا، رم، ناپل و فلورانس و زندگی روسینی نام برد که به ترتیب، در سالهای 1814، 1817، 1817، 1824 انتشار یافت. در همان زمان دو جزوه کوچک جدالی نیز به عنوان راسین و شکسپیر انتشار داد و به این وسیله در معرکه رمانتیسم موضع گرفت. اگرچه استاندال، در مقدمه کوتاهی که برای آگاهی خواننده در آغاز سرخ و سیاه نوشته است، مدعی است که این کتاب در 1827 نوشته شده است، بنابر اشارههای خودش، احتمال میتوان داد که اندیشه نوشتن این رمان را در 1818 در سر میپرورده است. و اما درباره ماجرای داستان باید گفت که این ماجرا زاده واقعیت بود و به زبان دیگر، این حوادث مختلفی که جان داستان را به وجود میآورد ماجرایی است که واقعیت برایش فراهم آورد. استاندال از خوانندگان مشتاق روزنامه دادگاهها(3) بود: در شمارههای روز 28 تا 31 دسامبر 1827، گزارش محاکمهای را در این روزنامه دید که آن روزها در دادگاه جنایی ایزر (4)، یعنی در زادگاهش، جریان داشت. حادثهای که موجب این محاکمه شد، از این قرار است: آنتوان برته (5)، پسر خانوادهای پیشهور، بسیار زود به سبب تیزهوشیاش در نظر کشیش خود ممتاز شمرده میشود. کشیش او را وارد مدرسه علوم دینی ثبت نام میکند، اما دیری نمیگذرد که به علت ضعف مزاج از این مدرسه بیرون میرود. آنوقت، معلم سرخانه بچههای مردی به نام موسیو میشو (6) میشود و کمی پس از آن، با زن صاحبخانه روی هم میریزد و به اصطلاح فاسق او میشود. بار دیگر به مدرسه علوم دینی میرود. اما اقامتش در این مدرسه، که اینبار مدرسه بزرگ علوم دینی گرنوبل (7) است، مثل اقامتش در آن مدرسه نخست، به درازا نمیکشد. آنگاه، برته شغل تازهای پیدا میکند و معلم سرخانه موسیو دوکوردون (8) میشود. اما بسیار زود معلوم میشود که با دختر صاحبخانه سر و سری دارد. از خانه موسیو دوکوردون رانده میشود، آواره میماند و از اینکه تاکنون خدمتگزاری بیش نبوده است، به خشم میآید و سوگند یاد میکند که انتقام خود را بگیرد. در کلیسای دهکده زادگاه خود، هنگامی که ولینعمت سابقش، کشیش، آیین قداس را به جای میآورد، تیری به سوی مادام میشو شلیک میکند. در ماه دسامبر، به محکمه جنایی کشانده میشود و دادگاه حکم مرگش را میدهد، و روز 23 فوریه 1828 اعدام میشود. بیست و پنج سال داشت. چنین است داستانی که ذهن استاندال را به خود مشغول میدارد و استاندال، در اثنای نوشتن رمان خود، تقریباً این داستان را تغییر نمیدهد. پس چنین مینماید که ژولین (9)، عنوانی که در آن زمان به رمان سرخ و سیاه خود داده بود، در سالهای 1828-1829 شکل گرفته است. استاندال، به حسب عادت خود، دستنوشتهاش را «میخواباند» و برای نوشتن گشت و گذار در رم دست به کار میشود و به قرار معلوم پرونده ژولین را در ژانویه 1830 از نو به دست میگیرد. اما، ناگزیر میشود که بسیار تند کار کند، زیرا در آوریل 1830 قراردادی با لوواواسور (10) ناشر بسته بود. چاپ کتاب از ماه مه آغاز شد، با این همه تا ماه نوامبر به اتمام نرسید. تازه، خود استاندال نمونههای آخر را نتوانست بازخوانی کند. زیرا از پی «انقلاب ژوئیه» به سمت کنسول فرانسه در تریست (11) منصوب شده بود و، چون آماده عزیمت به آن سامان میشد، اهمیتی نمیداد که چه بر سر کتابش خواهد آمد. عنوان قطعیی که سرانجام برای رمان ژولین انتخاب کرده بود، سرخ و سیاه بود. درباره معنی این کلمهها بحثهای فراوان و بسیار عالمانهای صورت گرفته است. البته باید این دو کلمه سرخ و سیاه را مظهر دوراهی دانست که هرآینه ممکن بود در برابر خلق و خویی چون خلق و خوی ژولین سورل (12) گشوده شود: یکی از این راهها ارتش بود که ژولین سورل هرآینه میتوانست امیدها و آرزوهایش را در آنجا به تحقق برساند، اما این راه از زمان سقوط «امپراتور» یعنی ناپلئون، به روی او بسته بود. راه دیگر این بود که به کسوت روحانی درآید و اگر میخواست که در اجتماع دوره «تجدید سلطنت» نقشی ایفا کند که پستی حسب و نسبش در هروضع و موقع دیگری مانعش میشد، میبایست به پیوستن به جامعه روحانیان رضا بدهد. این تفسیر تا اندازهای مبتنی بر این حقیقت است که استاندال برای داستان لوسین لوون خود نیز به فکر رنگهایی افتاده بود تا از این راه رمز و کنایهای به کار ببرد؛ به این معنی که یا اسم ارغوانی و سیاه (13) را برای نشان دادن مشاغل و مراحل مختلف زندگی قهرمانش به روی این داستان بگذارد یا اینکه برای بیان تضاد و تناقض افکار و عقاید سیاسی قهرمانان اصلی کتابش عنوان سرخ و سفید را برگزیند. اما، پیر مارتینو (14) تعبیر شایان توجهی در این زمینه به دست داده است: سرخ و سیاه اشارهای به «رولت» (15) است [بازیی که در آن گلوله عاجی کوچکی در طشت دواری منقسم به سی و هفت خانه سرخ یا سیاه افکنده میشود. خانه سرخ نشانه برد و خانه سیاه نشانه باخت است]. در واقع، دو عنوان ازعناوین کتابهایی که نویسندگان انگلستان در آن عصر نوشتهاند، و استاندال بیگمان از آن خبر داشته است، به این قمار ارتباط و اشارت دارد:
سرخ و سیاه وقایع سال 1830در سرآغاز خود حامل این سخن دانتون (16) است: «حقیقت، حقیقت تلخ». استاندال، بلافاصله، در خلال سه چهار سطر متقن و موجز، ابتدا محیط جغرافیایی را طرح میکند: «این قصبه قصبه وریر (17) در کنار رود دو (18) است»، اما مخصوصاً به توصیف محیط اجتماعی و سیاسی میپردازد و تصویر بابا سورل چوببر، تصویر موسیو دو رنال (19) شهردار، و تصویر راهب شلان (20)، این مرد امین و شریف را، که در معرض تهدید «انجمن کشیشان» است، به دست میدهد و به این ترتیب، جوی را که قهرمانش در آن پرورش یافته است برایمان وصف میکند. ژولین، سومین پسر سورل پیر، مثل برادرانش هرکول (21) هیزمشکن نیست. ژولین، که از لحاظ جسمی چندان قابل کارهای سخت نیست همه وسیلهها و امکانها را برای درس خواندن و یادگرفتن غنیمت شمرده است. از سالخوردگان پرسشها کرده است و همهشان درسهایی به او آموختهاند. مخصوصاً بسیار کتاب خوانده است و «کتاب دعا»یش یادنامه سنت هلن است. اما، موسیو دو رنال به سابقه خودنمایی تصمیم میگیرد که سورل جوان را، که از مدرسه علوم دینی بیرون آمده است، به سمت معلم بچههایش استخدام کند. جوان که برخوردهایش به نیروهای ناپلئون و تحسینی که امپراتور در دلش برمیانگیخت، اثرهایی در دوره کودکیاش به جای گذاشته بود و پس از آن، به مشاهده قدرتی که کشیشان به دست آورده بودند، رضا داده بود که کشیش بشود، شغل تازهاش را فرصتی برای رفت و آمد به اجتماع اعیان و اشراف و شاید راه پیشرفت و کامیابی خود میپندارد. کمرویی بیاندازه ژولین و جوانیاش بیدرنگ مایه آن میشود که مادام دو رنال بسیار زیبا و بسیار نرمدل با تساهل و اغماض بسیار با وی رفتار کند. ژولین، که هرگز زن ندیده است، و مخصوصاً هرگز به زنی که دارای چنین مقام اجتماعی باشد نزدیک نشده است، خیره میشود و دل از کف میدهد. با این همه، وقتی که مادام دو رنال، با خامی و ناپختگی، میخواهد هدیهای به او بدهد، او غرور اضطرابآمیزی از خود نشان میدهد که تعجب دلنشینی در او ایجاد میکند. بدین گونه، اندک اندک، و بیآنکه خود بداند، دلداده ژولین میشود. حادثه ناچیزی مایه آن میشود که احساسهای جوان بر وی نمایان شود. ژولین، با خشونت بسیار، پیشگامیها و تمهیدهای الیزا (22)، خدمتکار مادام دو رنال را که میخواهد با وی ازدواج کند، رد میکند؛ سپس، سوءتفاهمی حسد زن جوان را برمیانگیزد. حرف درشتی که از دهان موسیو دو رنال درمیآید و رفتار زنش که ژولین آن را بد تعبیر میکند، باعث خشم شدید او میشود. مواجبش افزوده میشود، اما از پذیرفتن پیشنهاد یکی از دوستانش، که قصد دارد در تجارتی شریکش کند، سر باز میزند. از وسیلههای ناچیزی که تأثیر قاطع در کامیابی نمیتواند داشته باشد، خوشش نمیآید. نوزده سال دارد. ناپلئون در این سن پای در میدان عمل نهاده بود و زندگیاش را آغاز کرده بود. باید عقبماندگی خود را جبران کند. ژولین مرد روز میشود، و به اصطلاح مردی باب روز میشود اما روابطش با مادام دو رنال از نظر تیزبین مردم دور نمیماند و نامه بیامضایی به دست موسیو دو رنال میرسد که داستان بدبختیاش را بازمیگوید. رنال، اگرچه این شایعهها را باور نمیکند، مصلحت را در این میبیند که از ژولین جدا شود. زنش هم ضرورت این امر را بر وی اثبات میکند، زیرا رفته رفته هراسان میشود و خودش را گرفتار لعنت خداوندی میبیند. راهب شلان، ژولین را به مدرسه بزرگ علوم دینی بزانسون (23) میفرستد. اما، ژولین، پیش از آنکه روانه بزانسون شود، پنهانی به دیدن زن جوان میرود. زن جوان به اندازهای دستخوش تأثر و هیجان و به اندازهای غمگین است که ژولین او را نسبت به خود سرد و بیاعتنا مییابد و چنین میپندارد که او دیگر دوستش نمیدارد. در بزانسون، ژولین از استقبال راهب پیرار (24)، مدیر مدرسه علوم دینی، چنان وحشتزده میشود که بیهوش بر زمین میافتد. اندک اندک، با احتیاط و حیله، به زندگی تازه و انباشته از خواری و سرشکستگیاش خو میگیرد. ناخواسته درگیر دسایسی میشود که راهب پیرار را بر آن میدارد که برای بزرگزادهای به نام مارکی دو لامول (25) که اهل فرانس کنته است و در پاریس زندگی میکند، خدمتهای بسیار بزرگی انجام دهد. مارکی راهب پیرار را به پاریس میخواند و، به توصیه راهب پیرار، ژولین را منشی خود میکند. ژولین، برای تودیع، دوباره به دیدن مادام دو رنال میرود. مادام دو رنال، که ابتدا دست رد بر سینه جوان زده است، خویشتن را به وی تفویض میکند و مدت یک روز در خوابگاه خود پنهانش میکند. کم میماند که این غفلت و بیاحتیاطی فاجعهای به بار آورد. در پاریس توفیق مییابد که بر اعصاب خودش مسلط شود. او که همچنان حساس و زود رنج است، موفق میشود که خودش را خونسرد نشان دهد. فهم و شعور، هوش و فراست و سواد وعزم و جزمش بسیار زود نظر احترام و محبت مارکی را به سوی او جلب میکند. سلسله حوادث و وقایعی جایی در محافل اعیان و اشراف برایش باز میکند. نبوغش، و تسلطی که به ظاهر بر نفس خود دارد، برای اجتماع اعیان و اشرافی که در آن زندگی میکند، مایه اشتغال خاطر و کنجکاوی میشود. مارکی وی را مشمول عواطف و مراحم خود قرار میدهد و هنگامی که بدون اطلاع ژولین، حکایت میکند که وی پسر حرامزاده شخصیت بزرگی است که یکی از دوستان مارکی است، به این بازی تن در میدهد و در مقام انکار آن برنمیآید. طبع حساس و مضطرب و عزم ژولین در میان ابتذال و کمهنری جوانان خوشپوش و آراستهای که پیرامونش را گرفتهاند، چنان جلوه روشنی دارد که ماتیلد (26) دو لا مول، دختر مارکی، به او علاقه پیدا میکند. بیاعتنایی ظاهری جوان نسبت به او این کنجکاوی را تبدیل به عشق میکند. ماتیلد، این دختری که همه کس را به چشم تحقیر مینگرد، و درحقیقت به چیزی جز قدرت عزم و اراده ارج نمینهد، بر آن میشود که بزرگترین جسارت و تهور را از خود نشان دهد. ژولین را به اتاق خود میکشد و خویشتن را به او تفویض میکند. ژولین هیچ لذتی از این عشق نمیبرد. اما، وقتی که دختر گرفتار پشیمانی و نفرت از خود میشود و رفته رفته فاسق یک شبه خود را دشمن میدارد، آتش عشق در نهاد ژولین زبانه میکشد و چون از سردی ماتیلد خشمگین میشود، در مقام حرکتی برای کشتن او برمیآید. ماتیلد این بار از ته دل شیفته او میشود. شادمانی ژولین دیری نمیپاید. چنین مینماید که ماتیلد دور میشود و از وی کناره میگیرد و ژولین مجدد درباره عشق او دچار تردید میشود، زیرا درست نمیداند که ماتیلد دوستش میدارد یا نه؟ و چون درباره جنس زن تجربهای ندارد، بر اضطرابهایش افزوده میشود. با این همه، مادموزال دو لامول اکنون درباره همهچیز تصمیم خود را گرفته است. قصد دارد که زن ژولین شود، این راه یگانه راهی است که برای ممتاز شدن در پیش دارد. از اینرو، هنگامی که ژولین در صدد برمیآید که باز هم از پنجره او بالا برود، جانانه پذیرفته میشود. این سعادت کاملی برای اوست. اما، این سعادت اندک زمانی دوام دارد: واقعه کوچکی دوباره او را در بدبختی فرو میبرد، و دیگر در وجود ماتیلد غرور مدهشی بیش نمیبیند.
در این هنگام، مأموریت غریبی باعث میشود که مدتی از خانه مارکی دو لامول دور شود. از جانب گروهی توطئهگر، مرکب از بلندپایهترین شخصیتهای دولت و کلیسای فرانسه، به عنوان «فرستاده» به نزد شخصیت بسیار عالی مقامی که در خارج از فرانسه سکونت دارد، میرود. در جریان این مأموریت سری، ژولین که کم مانده است به دام دسایس آن کسانی بیفتد که مصلحتشان در ناکام گذاشتن این مأموریت است، در استراسبورگ نصیحتهای یکی از دوستانش را، که به حسب تصادف به وی برخورد کرده است، میشنود. چون به پاریس برمیگردد، بر طبق نصایح او، شب و روز زیر پای زن بسیار مورد توجهی به نام لا مارشال دو فراواک (27) مینشیند که عمویش، اسقف، دفتر ثبت درآمدها، یعنی همه مناصب کلیسای مملکت را در اختیار دارد. ماتیلد متوجه این دسیسه میشود. از در تضرع و التماس درمیآید، و آماده میشود که با این منشی کوچک بگریزد. و اما ژولین با خونسردی راه و روش خویش را تعیین میکند. آنچه لازم است «ارعاب اوست»؛ «دشمن تا وقتی که مایه هراسش باشم مطیع من خواهد بود، آن وقت جرئت تحقیر من را نخواهد داشت». ماتیلد پی میبرد که آبستن شده است. از آن دم با تهور رفتار میکند. نامهای به پدرش مینویسد و او را از این امر آگاه میکند. مارکی سخت به خشم میآید، اما خشم وی دیری نمیپاید. با این همه، نمیداند چه تصمیمی بگیرد. از رفتار دخترش هراس دارد. سرانجام، تصمیم خویش را میگیرد، درآمدی برای جوان تعیین میکند و وسیله تغییر نام ژولین را فراهم میآورد. اکنون ژولین صاحب درآمد بسیار میشود. بزرگزاده و افسر سوارنظام میشود. اکنون چنین مینماید که هیچ چیز نمیتواند مانع خوشبختی وی و دست کم مانع پیشرفت و کامیابی وی بشود. اما، در این اثنا، مارکی دو لامول درباره ژولین کسب اطلاع میکند. نامهای به مادام دو رنال مینویسد: جواب مادام دو رنال، که به تقریر کشیش «اعتراف شنو»ش نوشته شده است، ژولین را از پای درمیآورد. مارکی دو لامول که از این پس یقین پیدا کرده است که ژولین تنها محض خاطر ثروت درصدد اغوای ماتیلد برآمده است، نامهای به دخترش مینویسد: («مصممانه از این مرد پست چشم بپوشید تا بتوانید پدرتان را بازیابید»)، و نامه مادام دو رنال را ضمیمه این چند کلمه میکند. ژولین، همین که از این قضایا آگاه میشود، راه وریر را در پیش میگیرد. هنگام قداس روانه کلیسا میشود و پشت سر مادام دو رنال جای میگیرد و به هنگامی که راهب نان و شراب را بالا میبرد، دو تیر به سوی وی شلیک میکند. ژولین که هنوز تحت تأثیر هیجان است، به آرامی رفتار میکند. از زندان خود نامهای به ماتیلد مینویسد. با این همه، مسئله برای او روشن است. درصدد قتل برآمده است، باید بمیرد. پشت سر هم به دیدن زندانی جوان میآیند. ابتدا، پشتیبانش، راهب شلان پیر، به زندان میآید و دیدار جگرخراشی صورت میگیرد. سپس دو زن، که هردوشان دیوانهوار خواهان آزادی او هستند، به دیدنش میآیند. مادموازل دو لا مول با تمام نیرو میکوشد و برای نجات جان وی نیرنگبازانهترین طرحها را میریزد. تن به خواری و سرشکستگی میدهد، توطئه میچیند. مادام دو رنال نهتنها از سر گناه او درمیگذرد، بلکه میخواهد حکم عفو وی را از هیئت منصفه بگیرد. در میان این رفت و آمدها، ژولین همچنان خونسرد میماند. کاملاً سر تسلیم فرود آورده است، میداند که حکم مرگش داده میشود و دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمیتواند از مرگ نجاتش بدهد. یگانه چیزی که میخواهد این است که دست از سرش بردارند و کاری به کارش نداشته باشند. خودش را مجرم میداند. با این همه، در نهان متوحش است از اینکه در آینده نزدیک، جسمش از هم متلاشی خواهد شد. نمونه درخشان این استواری ظاهری را در برابر دادگاه جنایی نشان میدهد. جرمی که از او سر زده است جرمی فجیعی است، اقدام به قتل با قصد قبلی است. آنچه اعضای هیئت منصفه در او میبینند «دهقانی است که در برابر طالع دون خود سر به عصیان برداشته است». غرض از مجازات او این است «که آن جوانانی را که در آغوش طبقهای پست به دنیا آمدهاند و میتوان گفت که فقر شکنجهشان داده است و این سعادت را دارند که از تعلیم و تربیت خوبی برخوردار شوند و این جسارت و جرئت را دارند که در آنچه غرور اغنیای جامعهاش میخواند دخالت کنند تا قیامت نومید گردانند». اعلام چنین مطالبی همه آن بازیهایی را که از بیرون صورت میگیرد بیهوده میگرداند و حکم مرگ داده میشود. ژولین، به رغم التماسهای ماتیلد و دوستانش، از استیناف سر باز میزند. و اما درباره مادام دو رنال باید گفت که او میخواهد خودکشی کند، اما به ژولین قول میدهد که قصد جان خود نکند. ژولین، آرام و خونسرد، به سوی چوبه اعدام میرود. «این سر هرگز به اندازه لحظهای که از تن جدا میشد، جلوه شاعرانهای پیدا نکرده بود.» استاندال خود این حادثه را با این کلمات یادآور میشود: «همه چیز ساده و شایسته گذشت و از جانب وی هیچ تصنعی دیده نشد.» ژولین، بر طبق تمایل خویش، در یکی از غارهای کوهستان مجاور به خاک سپرده شد. ماتیلد حرکتی را تجدید کرد که ملکه مارگریت دو ناوار (28) در قبال یکی از نیاکان وی که عاشق او بود و سر از تنش جدا شد، در پیش گرفته بود، و در کالسکهاش سر ژولین را روی زانوان خود گذاشت و به دنبال مردم و تابوت به راه افتاد. «مادام دو رنال به قولی که داده بود وفا کرد. به هیچ وجه در صدد سوءقصد به جان خود برنیامد. اما سه روز پس از ژولین، آنگاه که بر سر و روی فرزندانش بوسه میداد، جان داد.»
سرخ و سیاه شاهکار انکارناپذیر استاندال است. هرگز به چنین قدرتی دست نیافته است، و هرگز قدرت و وسع ادبی و اندیشههایش را با چنین کمالی نتوانسته است به کار بندد، هرگز در وجود خود فراتر از این نرفت و هرگز به این اندازه به اعماق وجود خویش پی نبرد. با این همه، این رمان رمانی نیست که در خلال آن به وصف زندگی خویش پرداخته باشد؛ و از این گذشته، استاندال هرگز گرفتار اوضاع و احوالی نبوده است که به اکثر اوضاع و احوالی که قهرمانش گرفتار آن دیده میشود مشابهتی داشته باشد. ژولین سورل استاندال است، همانگونه که فابریچه دل دونگو (30) و لوسین لوون و حتی ماتیلد دو لامول و لامیل استاندال است. او ژولین سورل است، همانگونه که فلوبر (31) مادام بوواری است. با این همه، خلق و خوی ژولین پیوند نزدیکی با شخصیت عمیق استاندال دارد: اگرچه واقعاً در همان موقعیتهایی روبرو نبوده است که خود یا، بهتر بگوییم، زندگی قهرمانش را با آن روبرو میکند، هرآینه بسیار خوب میتوانست با اینگونه موقعیتها روبرو شود؛ و حتی میتوان گفت که اگر این موقعیتها را در عالم واقع ندیده است، دست کم در خیال خود، در اندیشه خود، دیده است. با رعایت همه تناسبها، مسلم است که استاندال، بسی پیش از نوشتن سرخ و سیاه، در اوایل زندگی خود و دوباره در دوره «تجدید سلطنت» خویشتن را در حالتهای روحی قهرمانش دید. همان عکسالعملهای قهرمانش را در خود یافت، همان نگرشها و تلقیهای قهرمانش را داشت. حوادث واقعی، در ذات خود اهمیت کمی دارد، یا بهتر است بگوییم که جز به آن مقیاسی که در شخصیت یا خلق و خو تأثیر میکند اهمیت ندارد. اگر اوضاع و احوال موجب آن نشده است که او واقعاً با ماجرای ژولین سورل روبرو شده باشد، شکی نیست که استاندال، با توجه به خلق و خصلتش، دوست میداشت که مثل قهرمانش رفتار کند. بدینسان، ژولین سورل از تلاقی استثنایی سرگذشتی روی هم رفته بسیار پیش پا افتاده، موجودی تولد مییابد. استاندال، با خواندن این حادثه قتل در روزنامه، احتمالاً احساس کرد که سورل موجودی از نسل اوست، و بدینگونه، در وجود خود، به تمایلاتی پی برد که چون هنوز آشکار نشده بود چندان برایش روشن نبود؛ اما، برخورد این تمایلات با حادثهای که گفته شد، آنها را روشن کرد. پس استاندال بسی پیش از سرخ و سیاه بالقوه ژولین سورلی در وجود خود داشت. اما تنها از برخورد وی با قضایاست که ژولین سورل میتوانست تولد بیابد و رشد پیدا کند، به نحوی که استاندال، در اینجا، از طریق قهرمان خویش و به نمایندگی او، دارای یکی از زندگیهایی میشود که هر آینه میتوانست داشته باشد. وانگهی، این روند همان روند آفرینش در داستاننویسان بزرگ است. اما، در استاندال به صورت نمونه کمال درمیآید، زیرا نویسنده مدام در تدوین و تکوین رمان خود پایبند این روند میماند و، بیآنکه با روشها یا صنعتها و اختراعهایی تباهش کند، تصویر دقیقی به دست میدهد. به عبارت دیگر، سرخ و سیاه بازگوی تجربهای در عالم داستاننویسی است؛ تجربهای که به صورت خام، به همان حال طبیعی خود دیده میشود.
راجع به پایان سرخ و سیاه بحثهای بسیاری صورت گرفته است. حتی چنین هم گفته شده است: «هیچ کس به اندازهای که خود وی (استاندال) از پایان سرخ و سیاه بد میگفت، نمیتواند بد بگوید.» تنها منتقدان امروزیاند که حق به او دادهاند. شارل دو بوس (32) نخستین کسی است که علت آن پایان شتابزدهای را که هرچه تندتر پیش میرود، و آن عمل دیوانهواری را که از ژولین سر میزند حالت خوابگردیی میداند که در نتیجه برخی از فورانهای اشتیاق درونی در آن فرو میرویم. ژولین در آن هنگام چنین حالتی دارد و لحظهای از این خواب بیدار میشود که به زندان میافتد. باید اذعان کرد که این پایان داستان، در واقع، تجزیه و تحلیل شایان تحسین حالتی بیمارگونه است. چنانکه هانزی مارتینو (33) در مقدمه خود برای سرخ و سیاه بسیار به حق میگوید: «از لحظهای که ژولین نامه مادام دو رنال را، که به دست ماتیلد به او داده میشود، میخواند و تصمیم محتوم و مقاومت ناپذیرش را میگیرد، چهل سطر برای بازگفتن جریان حوادث تا تیر دومی که به مادام دو رنال میخورد تکاپو میکند. چندان اهمیت ندارد که از آن روزی که که ژولین پاریس را ترک گفته است سه روز یا پنج روز گذشته باشد. جای آن دارد که باز هم در این مسئله تأکید کنیم که این کار نه برای آن است که استاندال احساسات ژولین را چندان شایان توجه نمیداند یا تشریح این احساسات را مشکل میپندارد، بلکه برای این است که ژولین در آن موقع هیچ احساسی ندارد. ذهنش، که معمولاً بسیار فعال است، از کار افتاده و از میان رفته است. در حینی به تاخت میرود که در برابر چشمانش تنها یک تصویر هست که باید به آن برسد و پیش رویش تنها یک عمل هست که باید انجام بدهد.» و پس از آنکه از این بحران طولانی «ناآگاهی از خود» بیدار میشود، «ژولینی را که برایمان آشناست بازمییابیم. ماشین تفکر دوباره به کار میافتد». در حقیقت، درست همین «پایان» کتاب است که سرخ و سیاه را به صورت شاهکاری مسلم درمیآورد: اینجا انتقام حادثه از آدمی است که خودش را نیرومندتر از حادثه نشان داده بود؛ حتی، میتوان گفت که انتقام حادثه از خود داستاننویسی است که انحصاراً روانشناس است. این جدال مزورانه و خشن فرد با اجتماع حقاً ممکن نبود که به نحو دیگری خاتمه یابد. گذشته از ویژگی اجتنابناپذیر این پایان داستان، باید اذعان داشت که این تجسم بسیار موجز و بسیار بیپیرایه واقعیتی که استاندال نشانی از آن به دست میدهد، گواه تسلط خارقالعادهای بر قلم و سبک است و آهنگ مقطع آن خواننده را منقلب و متحیر و مبهوت میکند.
در همه آثار استاندال، ژولین سورل سیمایی به نظر میآید که سیمای مرکزی است و همه قهرمانان دیگر در پیرامون وی پرتوافکن میشوند. وی تجسم کامل «قهرمان عزم و اراده» است؛ قهرمانی که داستاننویس گرامی میدارد. وی، که قریحه و استعداد خارقالعادهای دارد و حسابگر خارقالعادهای است نهتنها به سبب غرور بلکه به سبب عزت نفس عاجز از مصالحه و مماشات است، به هنگام ضرورت درباری و دیپلمات است و با این همه حساسیت بیمارگونهای دارد، کامیابیها میبیند و از این گذشته مرتکب خبطهایی هم میشود. مرتکب بدترین ناپختگیها و خامدستیها میشود؛ گویی که سرگیجه گرفته است. اما راه جلب احترام آن کسانی را که به آنها نزدیک میشود میداند، و این امر بیشتر از هرچیز دیگر از آن جهت شایان توجه است که نخستین عکسالعمل چنین کسانی تحقیر اوست. آنچه ندارد، «تجربه زندگی است». درسی که خوانده است حرص جاه به او داده است، اما وسیله و امکان برآوردن این جاهطلبیها را به او نداده است. معلوماتی به او داده، اما دستورالعملی به او نداده و قاعده و قانون زندگی را به او نیاموخته است. و اثر استاندال، از برخی جهات، اعتراض شدید به آن جامعهای است که اگر چنین شخصیتهایی به بار میآورد، عاجز از این است که از وجود آنان استفاده کند و از این گذشته، اثر استاندال اعتراض شدید به این اتلاف نیروها و ارادههاست. جامعه است که ژولین سورل را به جنایت سوق میدهد؛ تو گویی که دست و پایش را از پدید آوردن چنین قهرمانی گم کرده است و هیچ راه حل دیگری جز نابود کردن و از میان برداشتن او نمیتواند پیدا کند. از اینرو، سرخ و سیاه اهمیتی بسیار کلی دارد، اما دارای معنی روشن و دقیقی هم هست که با اوضاع و احوال اجتماعی زمان خود ارتباط نزدیک دارد. ارتش، دستگاه حکومت ناپلئون، افتخار میدانهای نبرد، در دوره امپراتوری، دریچه اطمینانی بودند که دیگر وجود ندارند. اجتماع، در دوره «تجدید سلطنت» به گونهای درآمده است که گویی در به روی خود بسته است. در سلسله مراتبی به ظاهر تغییرناپذیر متحجر گشته، نفوذ کشیشان آن را از رشد و تکامل بازداشته است، «انجمن کشیشان» مراقب وجدانها، عقیدهها، است. موجودی مثل ژولین سورل و از برخی جهات، مثل خود استاندال، در چنین اجتماعی بیگمان خفه میشد. آنچه شایان توجه است این است که استاندال سرخ و سیاه را در اواخر دوره «تجدید سلطنت» نوشته است و در اثنایی که صدای تیربارانهای «انقلاب ژوئیه» را میشنید به تصحیح نمونههای چاپی آن پرداخته است. لوسین لوون، به نحوی، قرینه و متمم سرخ و سیاه است؛ نهتنها برای آنکه داستان اوایل زندگی «قهرمان عزم و اراده» جوانی در دوره «سلطنت ژوئیه» است بلکه برای آنکه ژولین، که فاقد همه چیز است باید خودش معلم خودش باشد و خودش تماماً خودش را بسازد. لوسین از تسهیلات بس فراوانی که برایش فراهم آمده است رنج میبرد، و باید خودش را از بند شخصیتی که خانواده و اجتماع برایش ساختهاند برهاند تا خودش بشود. پس، سرخ و سیاه مثل کلیشه لوسین لوون است. حتی میتوان قیاس و مشابهت را دنبال کرد و قهرمانان درجه دومی چون مادام دو شاتله (34) و ماتیلد دو لامول و مخصوصاً مارکی دو لامول و موسیو لوون (35) را باهم مقایسه کرد. و این فرد اخیر، یعنی موسیو لوون، بانکدار نیرومند، در دوره «سلطنت ژوئیه»، با توجه به تغییرات لازم، همان چیزی است که مارکی دو لامول، نجیبزاده بزرگ، در دوره «تجدید سلطنت» بود. در کنار قهرمان سرخ و سیاه، جالب توجهترین سیمای این کتاب، به یقین، ماتیلد دو لامول است که او هم «قهرمان عزم و اراده» است و به همان اندازه که ژولین خضوع دارد، دارای غرور است،و کاملاً میتواند دنیایی را که به آن تعلق دارد را روزی درهم خواهد ریخت. دختری که توانایی همه دیوانگیها را دارد و از این گذشته، این قدرت را دارد که شگرفترین جرئت و جسارت را نشان بدهد. رویهم رفته، از امتزاج دو خصلت ژولین سورل و ماتیلد دو لامول است که چندی بعد در ذهن استاندال قهرمان بس اصیلی چون لامیل تولد یافت. بیشبهه، سرخ و سیاه، در عالم طرح، دشوارترین اثری است که میتوان به آن صورت تحقق داد؛ تو گویی که موانع در اینجا، آنقدر که بخواهی، روی هم توده شده بود . همین نکته است که این اثر را به صورت موفقیتآمیزترین و استادانهترین اثر نویسنده و از همه جهات، بزرگترین رمان قرن نوزدهم فرانسه درمیآورد؛ به صورت اثری درمیآورد که نشانه کمال نبوغ نویسنده است. با این همه، عقیده معاصران چنین نبود. البته، منتقدان خصایص و محاسن استثنایی این داستان، و ارمغان کاملاً تازهای را که استاندال با این داستان برای دنیای رمان فرانسه آورد، تشخیص دادند. شهرتی که مخصوصاً از این راه نصیب استاندال شد، این بود که عنصر بسیار خطرناکی است. استاندال سرخ و سیاه را چندین بار، در سالهای 1831، 1835، 1838 و 1840، برای حک و اصلاح به دست گرفت. از اینرو، در کنار چاپ اول سرخ و سیاه چاپهای دیگری وجود دارد که متضمن اضافات و ملحفات و تصحیحاتی است. خلاصه، نسخهای که در 1854، پس از مرگ استاندال، به چاپ رسید و کاملاً حک و اصلاح شده بود، متضمن تصحیحاتی است که به نظر نمیرسد همه آن کار خود استاندال باشد.
عبدالله توکل. فرهنگ آثار. سروش.
1.Stendhal 2.Henry Beyle 3.Gazette des Tribunaux 4.Isere
5.Antoine Berthet 6.Michoud 7.Grenoble 8.M.de Cordon
9.Julien 10.Levavasseur 11.Trieste 12.Sorel 13.l’Amante et le Noir
14.Pierre Matino 15.roulette 16.Danton 17.Verrieres 18.Doubs
19.M.De Renal 20.Chelan 21.hercule 22.Elisa 23.Besancon
24.Pirard 25.marquis de la Mole 26.Mathilde
27.Marechale de fervaques 28.Marguerite de Navarre 29.Boniface
30.Fabrice Del Dongo 31.Flaubert 32.Charles Du Bos 33.Hinri Martieneau
34.Mme de Chasteller 35.M.Leuwen