مهدی زارعی
در خاطرات پر شده از هرچه هست غم
پشت دو تایشان شده از حجم درد، خم
عمریست که کنار هماند و یکی یکی
تقدیر گنگ و تیرهشان میخورد رقم
دنیا به چشم هر دو فقط چیز مبهمی است
چیزی میان شادی و غم، شادی و عدم!
آن دو همیشه در سر کوچه نشستهاند
اما به چشم مردم این شهر: "محترم"!
من هم رفیق هر دویشانم همیشه وُ
گاهی هم آندو را بشود، پارک میبرم
این عکس یادگاری "آن دو"ست توی پارک:
"یک ویلچیر"، "یک انسان" سرد و شبیه هم
در چشمهای خستهی من "پاک و بیگناه"
اما به حکم مبهم تقدیر: "متهم"!
من سخت گریه میکنم اما "بدون اشک"
چشمم که خیس میشود اما "بدون نم"
پاهای تو، برای من این دفعه من فلج!
پاهای من، برای تو پا شو و یک قدم...
یا نه! برو بدو! برو شادی کن و بخند!
این بار من به جای تو معلول میشوم
دیگر نرو به پیش پزشک معالجت!
نذری نده، دخیل نبند و نرو حرم!
حرف مرا قبول نداری اگر، ببین
حتی به جان هر دویمان میخورم قسم ـ
که پای تو برای من، این دفعه من فلج
پاهای من، برای تو پاشو و دست کم ـ
این شعر را قبول کن از شاعری که هیچ
چیزی نداشتهست به جز کاغذ و قلم