mohsen@ketabnews.com
ادا درآوردن خیلی ساده است، و شاید ساده ترین هنر! کمهنران معاصر. مثل این که در 37 متر آپارتمان شخصیات در یک مجتمع شلوغ 8 واحدی، هوس قلیان کشیدن کنی و بساط کباب راه بیاندازی و بگویی نشستیم لب جوی و "گذر عمر" دیدیم!
ماجرای قالب و محتوای روزنامهنگاری امروز که بیشتر به داستانسرایی- کوتاه دنبالهدار- شبیه شده نیز به قاعدهی همان کباب درست کردن و قلیان کشیدن در دو متر آشپزخانهی آپارتمانی و دیدن گذر عمر است. عدهای مانده و رانده از ادبیات کهن ایران زمین، با دیدن یک فیلم سینمایی یا خواندن یک "مینیمال" مثلا آمریکایی یا تازگیها "سورنتوی" ایتالیایی افکار پست مدرنشان را به دست خیالی میدهند که دیگر خیال نیست، شبپره ریزی است که تنها در هوای شرجی ادبیات نامانوس و مصنوعی غرب، بالبال میزند؛ در میان واژگانی از جنس تکرار و اغراق همراه با چاشنی توصیفهای انحرافی بیجهت، تنهاییهای ملال آور و معجزهگون! رودست خوردنهای پیدرپی و بدبختیهای معناگرا! و نا امیدیهای تمام نشدنی!
داستان کدام شرق؟
روزنامهی شرق به همت احمد غلامی ادبنامهی "داستان شرقی" را در هفتهی دوم تیرماه منتشر کرد؛ که معجونی تلخ از همین ذهنهای خستهی شبه غربی بود. آدمهایی که به نام ایرانی و "شرقی" برای آقای سردبیر قلم رقصاندهاند و گویا هر چه تلاش کردهاند چیزی برای گفتن نیافتهاند... اگرچه غلامی در یادداشت ابتدایی این ویژهنامه خیلی سعی کرده، تا این بیگانگی دوستان ادیب و داستانسرا را نوعی "استقلال" از ادبیات گذشته و ورود به دنیای جدید بنامد، ولی خود او هم تایید میکند که این روند نگارش حضرات، به "جزیرههای کوچک روشنفکری" بیشتر شبیه شده است تا انسجامی حساب شده و سبکی خاص. خود او هم در یادداشتش با صراحت بر این نکته تاکید کرده که امروزه اکثر دوستان او ـ همانها که در ادبنامه قلم زدهاند ـ طوری مینویسند که منحصر به فرد است، ولی خیلی اوقات همه مثل هم میشود! یعنی میتوان باور کرد که همه یکدفعه هوای کباب داغ و قلیان چاق در آشپزخانهی 2 متری به سرشان زده و همه هم بدجوری از این منحصر به فرد بودنشان احساس رضایت کنند؟!
احمد آرام، اولین داستان این مجموعه را با عنوان "از شما چه پنهان احساس خوبی داشتم" نوشته است. روایتی آشفته و موجگون از سیالی ذهن یک انسان در حال مرگ و رها میان ثانیهی آخر عمرش، اما دارای یک احساس لذت و خوشایندی! مثل کسی که تا پاسی از شب عیاشی کرده، حالا در خنکای برج ایفل از باد تازیانه میخورد و هوس پرواز به سرش میزند، میپرد و در هوا چرخ میخورد و لذت میبرد از این که تا ثانیهای دیگر پهن زمین میشود و تکههایش بر روی آسفالت میچسبد!
آرام هم در داستانش از زاویه دید یک انسان معلق روی امواج دریا سخن میگوید؛ روایت اول شخصی که معلوم است برزخ میان دنیا و آخرت را دارد توی چشمهای یک مرد به تصویر میکشد. "داستان گونهای" که روایت است تا داستان با این نقطه مشترک که دارد خوش میگذرد!
حسن محمودی هم در نقد این داستان ضمن ستایش ادبیات جغرافیای جنوب کشورمان(!)، از زوایای ناگفته و تودرتوی همواره بکر این خطه میگوید که هرگاه نویسندگانی در هوای آن قدم بزنند، از رهگذر آثارشان، برگ تازهای از پنهان و پیدای آن خطه را ورق میزنند.(!)
قواعد بازی در غرب
میترا الیاتی، نویسندهی سومین داستان این مجموعه با عنوان "نرد" است ـ سرگرمی رایج جوانهای متولد دهه 20 و 30 و روزهایی که هنوز "گیم نت" متولد نشده بود! اصل ماجرا در منهتن اتفاق میافتد و داستان دختری است که با یک مرد امریکایی ازدواج کرده و ابتدا زندگی خوبی دارد اما ...
داستان نمایش سردی است از یک زندگی رایج غربی فنا شده! که در این میان زن شرقی باز هم در همان مختصات زن مستاصل و خودباخته و همیشه در انفعال ــ که مورد غضب روشنفکران است ــ در حال التماس به همسری است که از زندگی با او خسته شده است و حضور سرزدهی پدر دختر یکنواختی نبودن در کنار هم را به هم میریزد. پدر که از غرغرهای همسرش خسته شده پیش آنها آمده و نقش وصلهای را بازی میکند که میخواهد دو تکه پارچهی از هم جدا شده را به هم بچسباند، البته بدون اینکه خودش بداند. که این اتفاق البته نمیافتد.
فرشته احمدی هم در 18 سطر نقد یا تحلیلی که برای داستان الیاتی نوشته، اعتراف میکند که نویسنده همواره از غم غربت و تنهایی در داستانهایش سخن میگوید، عنصر اصلی داستانهای نویسندگانی چون اُ. هنری یا ارنست همینگوی. با این تفاوت که آنها متن زندگی و جغرافیای اطرافشان را داستان میکنند ولی اینجا نویسنده میخواهد غم غربت و دوری از وطن و تفاوت دیدگاه و زبانها را رنگآمیزی کند، چیزی که تنها خطوط اولیهاش را دارد و نه یک نقاشی کامل و تمام شده. و این نشان از آن است که نویسنده قواعد بازی در غرب را خوب میداند؛ آنجا که تام به همسرش میگوید من میروم و تو "بازی" را ادامه بده، بگو تام رفته ماموریت!
ناتمام
حامد حبیبی، نهمین داستان نویس این مجموعه است، داستان "شب ناتمام" دقیقا به فرم و محتوای داستان او اشاره دارد؛ اگرچه ظاهرا تنها نام داستان است؛ نا تمام و سرگردان. انگلیسیها داستان کوتاه را به سه شاخهی sketch و anecdote و داستان کوتاه تقسیم میکنند که دو گونهی ذکر شده بیشتر به معنای "طرح" و "روایت" است تا داستان. چیزی که شاید احمد غلامی با رودربایستی نخواسته به دوستانش بگوید که بسیاری از نوشتههای شما اصلا داستان نیستند؛ طرح یا روایتی از یک برههی مشخص زمانی و یا مکانیاند؛ همین. یعنی داستانی که باید شروع، اوج و پایان داشته باشد و یا حداقل حرفی برای گفتن داشته باشد، تبدیل شده به روایتی مملو از واژگان و توصیفاتی تو در تو که تنها هدفش کشیدن خواننده به دنبال هیچ است!
حامد حبیبی هم روایت یک روز همراهی خود با دست دوستش را نوشته، بی آنکه بداند چه میخواهد بگوید و یا اصلا برای چه میخواهد این یک شبانهروز را روایت کند. حتی محمدحسن شهسواری در ستون نقد این داستان، بیش از آنکه به داستان بپردازد؛ از نوعی روایتگری با محوریت غرابت در اتفاق سخن میگوید. و البته در پایان یادداشت این را هم میگوید که روایت نویسندهی مذکور اگر در حد "ایده" نماند، رنگ و بوی جریان تازهای در داستان نویسی معاصر خواهد شد!
حامد حبیبی البته نه تنها در ایده مانده بلکه در روایت هم با سردرگمی خاص روشنفکری، خواننده را چنان میان زمین و آسمان رها میکند که تنها میشود با این جمله به صفحات بعدی ویژهنامه رفت: "خب که چی؟!"
بلقیس سلیمانی هم با سه داستان کوتاه، اوج هنرمندی خودش را در تقلید از داستانهای غربی پیش چشم مخاطب قرار میدهد؛ اصولا داستانهای کوتاه او به شدت طعم غربت میدهند و همان ادا در آوردن روشنفکرانه، غافلگیریهای تلخ، تلخیهای ناشیانه و روایتهای کاملا غیر بومی، را تکرار کرده است.
مثلا قتل فرزند برای حیات مرغداری، آن هم از سوی پدر خانواده که کمی بعدتر همسرش را نیز قربانی پروار شدن مرغهایش میکند و... یا در داستان دیگر، خودکشی نافرجام پسر خانواده بعد از مرگ پدر و دیگر برادرش در رودخانه، و فلج شدن پسرک، نقطهی امید زندگی مادر میشود!
سید رضا شکر الهی هم در نقد داستان به تمجید از داستاننویس و رمان "بازی آخر بانو" میپردازد، البته باز هم به رسم نانوشتهی روشنفکران! نیش و گوشههایی هم به حکومت و ارشاد و ممیزی و سانسور و ادبیات میزند. حتی میگوید خیلیها به اشتباه! اصرار سلیمانی بر مسلمان بودن را، تعهد به حکومت میپنداشتند. و بعد بدون هیچ اشارهای به نثر داستانی و این داستانهای کوتاه، دفاعیهای جانانه از نویسنده ارائه میدهد.

ما شکست خوردیم
24 داستان و 23 نقد "داستان شرقی"، بیش از اینکه نمایشگر یک کار حرفهای تمام عیار باشد، به یک اتفاق از پیش منتشر شده! مینماید؛ تا باز بگوید داستاننویسان معاصر و مدرن جامعهی ایرانی، همانی هستند که احمد غلامی از آنها دعوت کرده برای نوشتن. نوشتههایی که اگرچه ادای پست مدرنی در میآورند ولی به شدت بوی تند نوشتههای چوبک و هدایت و گلشیری در سطر سطرشان موج میزند؛ تلخی، سیاهی، مرگ و... آن هم همراه نقدهایی که اغلب- بخوانید 95 درصد- نقد نیست، نان قرض دادن آدمهایی است که داستانهایشان اغلب ـ همان 95 درصد- خوانندهای ندارد و بین مخاطب عام جایگاهی پیدا نکردهاند و حالا اما با نظر این منتقدان، همه بر قلههای ادبیات ایران قدم میزنند و گاه هر یک برای خود قلهای هستند، گمشده در پشت تپههای ادبیات ایرانی!
شاید به جرات بتوان 4 داستان با خصوصیات داستانهای شرقی در این ویژهنامه یافت که از قضا زیاد به مذاق منتقدان منتخب احمد غلامی خوش نیامده، مثل داستان احمد بیگدلی و داستان داوود غفارزادگان که در نقدها بیشتر به معرفی نویسنده پرداخته شده تا نقد و تقدیر مرسوم در سایر ستونها.
احمد غلامی خود نیز حکایت غریبی است از فرم و محتوا؛ احمد غلامی دهه 50 و 60، احمد غلامی کیهان بچهها و ویژهنامههای ادبی، احمد غلامی بچههای مسجد جوادالائمه، احمد غلامی هم بحث شهید حبیب غنی پور و احمد غلامی شاگرد امیر حسین فردی ــ یا همان "امیرخان" معروف چهرههایی چون محسن مومنی، احمد شاکری، رضا امیر خانی ــ حالا "شرقی" شده است. شرقی که گویا با شرق معنوی و حتی جغرافیایی ما خیلی فرق دارد. "شرق" او انگار تنها در همان برگههای ژورنالیستی داغ و تند خلاصه میشود، آن هم به سبک و سیاقی که از ادبیات برای سرمقالههای سیاست زدهاش بهره میگیرد:
"ما شکست خوردیم، نمیدانم چه جوری، اما سوم تیر بود و همهی ما جمع شده بودیم که در رقابت بین هاشمی رفسنجانی و احمدینژاد کفهی ترازو را به نفع هاشمی سنگین کنیم. غافل از این بودیم که تاریخ با ما سر شوخی دارد و این عادت همیشگی تاریخ ما است که خیلیها را سر کار میگذارد تا دل عدهای را خنک و چشمهای بعضی را اشک آلود کند... وقتی پیروزی احمدینژاد به شب نکشید و همان دمدمای غروب قبل از آنکه وزارت کشور نتیجهای را اعلام کند، پیروز شد؛ همهی ما فهمیدیم تاریخ سرنوشت دیگری را به خواب دیده و آن وقت انگار همهی آسمان سرمان خراب شد و فهمیدیم مردم ما را سر کار گذاشتهاند. از آنها رنجیدیم اما چون خودمان مثل آنها بودیم؛ اهل بخیه و شوخی، پس منتظر نشستیم و سرمان را تکان دادیم و گفتیم؛ باشد این نیز بگذرد..."
سوم تیرماه 86. حرف اول روزنامه شرق.
"شرق" احمد غلامی که "داستان شرقی" را برایش میبندد، مثل همان داستانهایی که حکایتش رفت، اصلا گیر معنا نیست. مثل همان ادبیات غرب که تنها روایت است و روایت، همین! داستانهای او هم تنها قطعههای ناپخته و ناهمگونی هستند که هیچگاه نمیتواند گوشهی ذهن یک انسان شرقی جا بگیرد و او خوب میفهمد که دارند برایش ادا در میآورند، انگار چیزهای زیادی کم یا زیاد دارد که به خانهی عقل و دل انسان شرقی- نه به معنای روزنامهای- راه نمییابد. مثل این است که بخواهی قهوهی ترک را در استکان کمر باریک دور طلایی بنوشی!