|
|
خاطرات زیرزمینی
|
|
|
|
خاطرات زیرزمینی [Zapiski iz podpolja]. داستانی کوتاه از فیودور میخایلوویچ داستایفسکی (1) (1821-1881) نویسنده روس، که در 1864 انتشار یافت. موفقیت این اثر در زمان حیات نویسنده آن به قدری ناچیز بود که بعضی از ناشران گمان نمیکردند که در چاپ آثار او لازم باشد که آن را هم بگنجانند؛ بعضی دیگر آن را در میان نوشتههای کماهمیت جای دادند و حتی زحمت گنجاندن عنوان آن را هم در صحفه اول کتاب به خود ندادند. تنها در قرن بیستم بود که منتقدان متوجه شدند که در مجموع آثار داستایفسکی حقاً باید جای شایستهای به این داستان کوتاه داده شود. این خاطرات اعمال و حرکات مردی را توصیف میکند که عمیقاً خودخواه، آزارجو تا سرحد سادیسم، ولی سخت دلبسته به «جوهر» خود و آزادی بدون قید و شرط خویش است. اشخاصی که قهرمان خاطرات را در میان دارند جزو طبقه کارمندان دونپایه دولتیاند که دست آهنین نظام امپراتوری نیکولای اول آنها را به کلی عاری از شخصیت کرده و گویی از ریشه کنده بود. ولی به زودی بر خواننده آشکار میشود که قصد داستایفسکی این نیست که تصویری از خصایص اخلاقی شخصیتهای داستانی خود را به دست دهد، و ما در این کتاب با مجموعهای از تکچهرهها، از نوع آنچه نویسندگانی مانند چخوف یا سالتیکوف-سچدرین (2) فراوان ترسیم کردهاند، روبرو نیستیم؛ بلکه شخصیتهایی که در اینجا آمدهاند همه تا اندازهای اجزای وجود او و هریک نمادی از یکی از مراحل زندگی درونی او را تشکیل میدهد. خاطرات، که به صورت حدیث نفس – یا یاداشت روزانه - نوشته شده است، به دو بخش تقسیم میشود، و شکل این دو بخش با یکدیگر بسیار متفاوت است. در بخش اول، قهرمان داستان، انسانی که در «زیرزمین» (نماد جهان درونی) زندگی میکند، دغدغهای جز این ندارد که با کلماتی هذیانگونه آزادی تام و تمام و حق مخالف عقل بودن خود را اعلام کند. او به مقابله با کسانی برمیخیزد که از او میخواهند بعضی اندیشههای خود را، به عنوان اینکه منطق آنها را باطل میشمرد، کنار بگذارد. به او میگویند که نمیتوان با قوانین طبیعت یا مسلماتی مانند این بداهت ریاضی، که دو به علاوه دو میشود چهار، سر عصیان برداشت. داستایفسکی به آنها پاسخ میدهد «آخر قوانین طبیعت و قوانین ریاضی برای من چه اهمیتی دارند؛ وقتی من به دلیلی از این قوانین و از این دو به علاوه دو میشود چهار خوشم نمیآید؟» در بخش دوم، قهرمان داستان چند واقعه از زندگی خود را، که به عقیده او باید مؤید نظریه او باشد، حکایت میکند. در پایان یک مهمانی –که او موجب دعوت شدن خود را به آن فراهم کرده بود- همراه با دوستانش به یک روسپی خانه میرود. در آنجا، وقتی که اوهام مستی فرو مینشیند، با ایفای نقش معلم اخلاق در برابر لیزا، همبستر او در یک عیش شبانه، و با توصیف لذات زندگی پاک و شرافتمندانه، از توهینهایی که طی مهمانی تحمل کرده بود انتقام میگیرد، و حتی نشانی خانه خود را به لیزا میدهد تا در صورت احساس نیاز به بازگشتن به زندگی شرافتمندانه به او مراجعه کند. مدتی میگذرد و لیزا نشانه حیاتی از خود نمیدهد، تا اینکه یک شب به خانه او میرود. او لیزا را با خشونت وحتی بینزاکتی بسیار میپذیرد. لیزا نخست از رفتار او حیرت میکند، و بالأخره درمییابد که این خشونت رفتار نقابی است که درد بزرگ پنهانی را میپوشاند، و در یک حرکت عاشقانه خود را تسلیم او میکند. قهرمان پشیمان میشود؛ او که از سالها پیش عادت کرده بود که زندگی خود را، مانند یک رمان، با تخیل وقایع آن، از پیش بسازد، با ورود ناگهانی این احساسات حقیقی –عشق یک زن- در زندگی خود، کاملاً متحیر میماند. خجالت میکشد و دلش میخواهد بتواند «همهچیز را تغییر دهد». ولی «از آنجا که عادت کرده است از روی کتابها بیندیشد و تخیل کند»، تخیل بیمارگونهاش غلبه مییابد و عشق بیشائبه لیزا را رد میکند و زن بدبخت را، پس از آنکه یک اسکناس پنج روبلی کف دستش میگذارد از خانه بیرون میراند. لیزا گریهکنان میگریزد: وقتی مرد متوجه میشود که او اسکناس پنج روبلی را گذاشته است، شتابان از پی او میرود، ولی او را نمییابد. داستان ناگهان در اینجا پایان مییابد و نویسنده با لحنی که خالی از تلخی نیست، از زبان قهرمان خود میگوید: «ما را تنها و بدون کتاب بگذارید، خواهید دید که بیدرنگ رشته فکرمان را از دست میدهیم، خود را گم میکنیم، نمیدانیم به چه چیز معتقد و به چه چیز دلبسته باشیم، نمیدانیم چه چیز را دوست یا دشمن بداریم، چه چیز را بزرگ یا خوار بشماریم!»
اسماعیل سعادت. فرهنگ آثار. سروش.
1.Fedor Michailovic Dostoevski 2.Sallykov-Scedrin |
| ۱۳۸۴/۱۲/۲۷
|
|
مطالب مرتبط
|
|
|
|
|
|
|
|
| | | | | | | |
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
|
|