ضیاء موحد
من سازم و من سازم پر نغمه و آوازم
یک چنگ مرا بنواز تا قصه بیاغازم
از خانه مرا دیشب آن یار برون افکند
گفتم نروم زین در تا در نکنی بازم
گفتا که ترا امشب از خانه برون خواهم
بیهوده مکن غوغا بیخود مده آوازم
گفتم که به جیب و دست، صدگونه کلیدم هست
اما اگر این خواهی در قفل نیاندازم
گفتا که چرا بر بام از کوچه نمیآیی
گفتم که تو بشکستی بال و پر پروازم
خندید و به مستی گفت، این خانه نه جای ماست
آن به که تهی ماند ای عاشق جانبازم
از خانه برون آمد با شیشه و جام می
اینک همه او مضراب اکنون همه من سازم
من سازم و من سازم پر نغمه و آوازم
یک چنگ مرا بنواز تا قصه بیاغازم