«چند تا آدم بالای پنجاه سال سراغ داری که هنوز اصرار داشته باشن که چهل سالشونه؟» مارتین بالسام- به دنبال روباه
فیلم «هفت» (دیوید فینچر) را که حتماً دیدهاید، احسنت! همانکه «برادپیت» نقش پلیس عصبانیاش را بازی میکند. قاتل بنیادگرای این فیلم، طعمههای خودش را از بین افرادی انتخاب میکند که مرتکب یکی از هفت گناه کبیره شکمچرانی، تنبلی، شهوت، طمع، بخل، حسد و خشم شدهاند. 5 نفر اول که مرتکب 5 گناه اول این فهرست شدهاند به شیوههای وحشتناکی کشته میشوند، گناه ششم را خود قاتل مرتکب میشود و گناه هفتم را کارآگاه پلیس، به این ترتیب که قاتل با بریدن سر همسر جوان کاراگاه، او را به خشم میآورد تا به دست او کشته شود. اما همیشه سؤال من بعد از دیدن فیلم این بوده است که چرا مرتکب گناه خشم زنده میماند و به جایش همسر بیگناه او کشته میشود؟

«این واقعاً وحشتناک نیست که مردم دور میچرخند و پشت سر آدمهای دیگه چیزایی میگن که کاملاً و دقیقاً حقیقت داره؟» جورج سندرز- تصویر دوریانگری
اصولاً یکی از چشمنوازترین افقهای انسان، یافتن پاسخ سؤالهای بیجواب است. حل معماهای پیچیده همواره از لذتبخشترین قسمتهای زندگی است. همه ما در زندگی این شیرینی به یاد ماندنی را چشیدهایم و آن را تجربه کردهایم. اما من میخواهم اینبار از یک لذت بزرگ سخن بگویم که شاید هرگز کسی به آن توجهی نکرده است: لذت "طرح سؤالهای بیجواب".
یادم میآید در مدرسه برای سر کار گذاشتن معلم، وقت امتحان از او میخواستیم جوابها را بگوید تا ما برایش سؤال طرح کنیم! البته آن موقع این کار را برای خنده و تفریح میکردیم ولی من مطمئنم که این کار لذتی دارد، لذتی خاص که حتی شاید وقت حل معماهای پیچیده نیز تجربه نشود. عشقهای دوران نوجوانی که یادتان هست؟ کمی حوصله کنید، بیربط سخن نمیگویم، هدفی دارم از این شطحیات. بله، میگفتم، از عشقهای دوران نوجوانی میگفتم: «من کوه را دوست دارم چون استوار و باصلابت است. دریا را دوست دارم چون وسیع است، خورشید را دوست دارم چون پاک و نورانی است... و تو را دوست دارم ولی نمیدانم چرا!»
یادش بخیر که چقدر به یادماندنی و زیبا بود. کاش میشد دوباره به آن سالها بازگشت، به همان روزها، کوچه درختیها، آبپاشی دم در، تنگ غروب، پدر که خسته از سر کار میآمد و یک پاکت میوه (پاکت کاغذیها یادتان هست؟) هم دستش بود... خندههای ریز سرشار از شرم و حیا، نگاههای پاک، تپش تند قلبها و شاید هم پرتاب نامهها و البته پسگردنی و بعضاً اردنگی آقا جون،... آه، یادش بخیر، نه، بیربط حرف نمیزنم. همه اینها را بافتم تا یک سؤال بیجواب بسیار مهم را یادآوری کنم:
دوران کودکی و نوجوانی چرا اینقدر شیرین است؟ یا به قول شاعر (ماعر): «عجب روزای خوبیه حتی روزای بدش...» من که هنوز نفهمیدم قاتل فیلم «هفت» چرا آن زن بیگناه را کشت، شما اگر فهمیدید مرا هم در جریان بگذارید، ثواب دارد.
«لعنت به این زندگی، آخه چرا هرکاری که ما توش خبرهایم غیرقانونیه؟!» رابرت ردفورد- بوچ کسیدی و ساندنس کید
یکی از آن لذتهای خالص دوران نوجوانی برای ما سینما بود. سینمای وسترن و بکش بکش: سالهایی یس کامانیا، فیلمهای آبگوشتی هندی: سالهای دور از خانه و آمیتاب اینا، فیلمهای ایرانی و فارسی: سالهای قیصر و سید و مش حسن و عباس آقا سوپر گوشت و هامون و حاج کاظم اینا. شنبهها دیگر از مدرسه خبری نبود، بلیط نصف قیمت و ساندویچ و چراغ قوه سینماچیها. خلاصه عاشق سینما بودیم و عاشق عشاق سینما. کتاب «بازگشت یکهسوار» پرویز دوایی منتشر شده بود و وقتی خواندیمش دیدیم 60 سال پیش هم دوران بچگی عین همین حالا بوده است. این هم یک سؤال بیجواب دیگر: در دورانی که سرعت تحولات براساس ثانیهها تنظیم میشود چرا نوستالژیها همیشه ثابت و بیتغییرند؟ همینطور که دارم به قاتل فیلم «هفت» و آن زن زیبای بیگناه فکر میکنم نکتهای به ذهنم رسید که دوست دارم آن را برایتان بگویم... ای بابا! دوباره از یادم رفت.
«آخه مگه میشه درباره «هملت» چیزی نشنیده باشین؟» کاترین هیپبورن- صحنه
زندگی تغییر کرده است، دنیا، شهرمان، خانههایش، آدمهایش، سینماهایش، فیلمها و ستارههایش. طبقه متوسط شهری اکثریت جمعیت متروپولیسها را تشکیل دادهاند و بالطبع ارزشهای خود را هم به ارزشهای غالب جامعه تبدیل کردهاند. عشقهای پاک و پایدار و قشنگ کوچه باغها منقرض شدهاند. سرها در گریبانهاست، زمستانها سردتر نشده ولی دلها چرا، هوا آلودهتر و قبرستانها بزرگتر شدهاند. حیاطهای بزرگ و پنجدریها و هشتیها و حوضهای کاشی با ماهیهای قرمز جای خود را به آپارتمانهای فسقلی 40 متری دادهاند و زرت و زورت ضبط و کامپیوتر و دیش. بوی خوش غذا دیگر از پنجره خانهها به مشام نمیرسد. اصلاً خانم خانه کجا هست که غذا درست کند؟ بیچاره با شوهرش سه شیفت کار میکنند تا سر برج قسط مایکروفر یا توستر یا دوربین دیجیتال یا گوشی 3650 کم نیاید.
الان دیگر زن و شوهرها بیرون و تنهایی غذا میخورند، خانه هم که باشند، یا پای تلویزیوناند یا تلفن، تازه اگر هم دور هم جمع شوند غذای آماده میخورند (تازگیها شنیدم کله پاچه آماده هم وارد بازار شده! حمید...!!) یادش بخیر، تابستانها هرهفته با دایی و خاله و عمو جمع میشدیم در حیاط خانه مادربزرگ، میدان خراسان، خیابان جهانپناه، روبروی باغ رئیسی. الان دیگر نه خود مادربزرگ مانده است و نه آن حیاط که جایش یک ساختمان سیاه 4 طبقه روئیده است. آه! غصه قصه حیاط مادربزرگ مرا یاد قاتل فیلم «هفت» انداخت، واقعاً چرا آن زن را کشت؟
«نگاه کن آقای کارتر! این یه تیتر سه ستونیه، چرا روزنامه ما تیتر سه ستونی نداره؟» اورسن ولز- همشهری کین
چند وقت پیش یک فیلم قشنگ دیدم به نام «تقاطع» (ابوالحسن داوودی). بعد از مدتها یک فیلم آبرومند در سینمای ایران، موسیقی عالی، فیلمنامه منسجم، کارگردانی قوی و بخصوص بازیهای کوتاه ولی به یاد ماندنی «تقاطع»، سینمادوستان را واقعاً سیراب کرد. از همه اینها بهتر، مضمون فیلم بود که درباره ویرانی و از همپاشیدگی طبقه متوسط و مرفه شهری است و واقعاً مانند یک سیلی محکم بر گوش عدهای بیخیال است. اختلاف نسلها، عشقهای هرزه، اعتقادات پوچ و آرمانهای رنگباخته. در این فیلم همه سرگردانند، کلافهاند، با هم درگیرند، به هم خیانت میکنند و دروغ میگویند، پسر با مادر، دختر با پدر، زن با شوهر، رفیق با رفیق، هیچکس سرنوشت مشخصی ندارد، آغاز و انجامش معلوم نیست. عشقها همه پلید و منفیاند. احساس و عاطفهای در کار نیست. دخترکی که در سنین نوجوانی به جای غرق شدن در احساس و عاطفه و رنگینکمان و خیال و البته آغوش گرم پدر و مادر (که از آن محروم است) سر از خانه پسری ناجوانمرد (که البته خود معلول شرایطی مشابه است) درمیآورد و یک شبه تا انتهای راه سقوط میکند.
دخترک عروسکی دارد به رسم همه دخترکان نوجوان، آزمایش به او خبر میدهد که باردار است و او قصد خودکشی میکند، وقتی میخواهد خودش را از پنجره به پایین پرتاب کند، عروسک را غریبانه میبوسد و او را لب پنجره، تنها میگذارد و ...، دوربین روی تصویر «عروسک تنها، لب پنجره» زوم میکند و قاببندی و موسیقی، بدجوری آدم را در غم و حسرت «معصومیت از دست رفته» فرو میبرد. دنبال سؤال بیجواب میگردید؟ میتوانید از عروسک بپرسید:«مقصر کیست؟...» نمیدانم. چرا همینطوری به یاد زن جوان فیلم «هفت» میافتم و در خودم فرو میروم: به راستی مقصر کیست؟
خلاصه از این سؤالهای بیجواب تا دلتان بخواهد پیدا میشود. چرا فیلمهای سیاه و سفید دهههای 50 و 60 از فیلمهای پرزرق و برق جدید دلچسبترند؟ چرا «کازابلانکا» و همفری بوگارت، «بانوی زیبای من» و «آدری هیپبرن» و حتی «این گروه خشن» و ویلیام هولدن از «جان سخت» و «جیمز باند» و «اوشن» و تامکروز و آنجلینا جولی بیشتر به یاد میمانند؟ «سینما پارادیزو» را هم بگویم تا دلتان هوایی شود، چرا آلفردوی احمق دوستداشتنی («فیلیپ نوآره»ی فقید) با دلسوزی بیجای خود مانع وصال توتو و اِلِنا شد؟ عاقبت کار را دیدید؟ شاید اگر قاتل فیلم «هفت» هم در نوجوانی گرفتار یک «آلفردو» نشده بود، آن زن بیگناه الان! زنده بود. خوب بابا چرا میزنید؟! من فقط گفتم شاید. هیچ معمایی بیحکمت نیست. حتی اگر بیجواب باشد، انتظار حل معماهای پیچیده، لذت دستیابی به جوابها را بیشتر میکند. دیگر اصلاً برایم مهم نیست قاتل فیلم «هفت» (کوین اسپیسی) چرا آن زن را کشته است (چون آن طفلک که دیگر زنده نمیشود!) دلم میخواهد به سؤالهای بیجواب بیندیشم و لذت کشف پاسخهایشان. راستی آن نکته دوباره یادم آمد، یک سؤال بیجواب است: کسی میداند در این فیلم «شکارچیان ذهن» (رنی هارلین) کی به کیه؟