|
|
زلف افشان تو گردیده حصارم
|
|
|
|
شاهد مرگ غمانگیز بهارم، چه کنم؟ ابر دلتنگم، اگر زار نبارم چه کنم؟
نیست از هیچ طرف راهِ برون شد ز شبم زلف افشان تو گردیده حصارم، چه کنم؟
من کزین فاصله غارتشدهی چشم توام چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟
یک به یک با مژههایت دل من مشغول است میلههای قفسم را نشمارم چه کنم؟ |
| ۱۳۸۵/۰۶/۱۳
|
|
مطالب مرتبط
|
|
|
|
|
|
|
|
| | | | | | | |
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
|
|