سلام نصر الله!
می بینی برادر؟
ما تنها هنرمان این بود که بنشینیم
و شعر بگوییم
و مسابقه راه بیندازیم
مسابقهی هر کس بهتر سلام کند!
نصر الله!
ما با تو بازی میکنیم
با اسمت
با رسمت
و شاعران میخواهند از هم عقب نیفتند
خودم را عرض نمیکنم
آخر من که شاعر نیستم
بله نصر الله !
قرار است هر کس
بهتر تو را سلام دهد
برنده شود
و سکه بگیرد
تا بغل دستی اش
که یک شاعر است
سکهی یک پول شود
بله نصر الله!
تو سوژهی جدید مایی
خدا خیرت دهد
تو نبودی
انجمن ما از کجایش
میخواست مسابقه در بیاورد؟
نه نصر الله!
من بی رحم نشدهام
فقط دلم برایت تنگ شده
آخر چرا یک سخنرانی نمیکنی؟
خطاب به ما!
چرا تحویلمان نمیگیری؟
چرا قابل نمیدانی؟
انگار طرد مان کرده ای!
لا اقل بگو
کاری هست ما بکنیم
به جز شعر و قصه و ترانه؟....
و تو را به خدا نگو
هر کسی را بهر کاری ساختند
نه !
بس است پشت میز نشستن و نوشتن
بس است شمع و گل و پروانه
بس است
قلم باشد برای قلمدان
من تفنگم را می خواهم.