
محسن حدادی
وقایع نگاری سه شنبه شب، سالگرد دوم خرداد؛ شبی که، 50- 40 نفر یار دبستانی! خیابان امیر آباد را تا صبح بیدار نگه داشتند:
ساعت به دوازده شب نرسیده است که خود را به کوی رساندم، کوی که نه، خیابان یا کوچه روبروی در اصلی آن. آنقدر سنگ کف خیابان ریخته که یک نفر از همسایههای کوی که حالا دیگر با جمعی از دیگر همسایهها در کوچه جمع شدهاند، بگوید: این همه سنگ را از کجا آوردن؟! انگار هر چند دقیقه یکبار یک کامیون، بار سنگ توی محوطه کوی خالی می کنند و دوستانمان برداشت.
***
جمعیت که پشت در کوی شعار میدهند به 50 نفر هم نمیرسند ولی خوب واضح است که خیلی آمادهاند! خانهها و مغازههای روبروی در اصلی از سنگباران در امان نیستند و مهمانانی که 1 شب را در جمع ساکنان امیرآباد شمالی مهمان بودند، قید ماشینهایی که در خیابان پارک کردهاند را زدهاند. افسران نیروی انتظامی جلوتر از ما در گوشهای ایستادهاند، نمیدانند فحش های آن طرف خیابانیها را بشنوند و یا بعضا سرکوفتهای پشت سریها را.
***
یکی دو سرباز سنگ هایی که بیرون پرت میشود را متعاقبا پاسخ میدهند؛ با همان سنگها. یک نفر از همسایهها به سرهنگی که کمی جلوتر از من ایستاده، نزدیک میشود: چرا میزنیدشون! اونام بچههای ما هستن! حق ندارین بزنیدشون. اگه...
سرهنگ که در همان تاریکی شب خستگی روز در چهرهاش به خوبی نمایان است حرفی نمیزند و او را به عقبتر دستور میدهد.
***
آلودگی صوتی اینجا خیلی بیشتر از اضطراب نا امنی، اذیت میکند. ناسزاها و بد و بیراههایی که شاید هنوز نشنیده باشی اینجا علنا فریاد میزنند. فحش های رکیک و ناموسی را میشنوی که شاید توقع شنیدش را در هر جایی داشته باشی جز خوابگاه دانشجویی.
***
بعضی پیراهن به تن ندارند، بعضی شلوار. اغلب صورتهایشان را با پارچه و ماسکهای دستساز بستهاند و بعضی دیگر ساده و عادی در این جمع شرارت حضور دارند. راستی سنگباران ادامه دارد، هم سنگباران سنگ و هم سنگباران فحش.
***
گارد ویژه حالا یک ساعتی هست که در سمت چپ جمعیت و در آستانه در ورودی موضع گرفته، در امان بودن از سنگباران با وجود سپرهای شیشهای انصافا هنر میخواهد، سربازی که توی کوچه کنار دیوار در حال مداواست این را میگوید. سنگ به شقیقهاش اصابت کرده و همسایهها دارند، با چسب زخم و دستمال کاغذی سرباز را آماده میدان میکنند!
***
ساعت از یک گذشته است و برای سومین بار گارد ویژه در یک یورش آنی، جلوی در سبز میشود و در کوی را میبندد، زنجیر هم به در میزنند تا دانشجویان! فقط داخل محوطه به داد و بیداد بپردازند. گارد به سرعت هم به مواضع خود بازمی گردد، که هیچ تضمینی برای امنیتشان نیست.
***
یکی از همسایهها گفت: سر شب چند نفر آمدند و کمی سوت و کف و اعتراض به روزنامه ایران و ... اما الان معلوم نیست چی میخواهند و چی میگویند. مخاطبشان کیست؟ چرا به خانههای مردم آسیب میرسانند؟ چرا در کوی را میخواهند بشکنند؟
***
لنگه سمت چپی در تقریبا کنده شد و دوباره در باز شده است. موج خوشحالی! و سوت و کف دانشجویان! به هوا رفته است. انگار در عملیاتی بزرگ، به پیروزی رسیده باشند. صدای یک نفر در خیابان کمی متفاوت از موج جمعیت است. گویا سردار طلایی است که دارد با جماعت معترض! حرف میزند و البته که کلی فحش ناموسی میشنود.
***
دوباره گارد ویژه خودشان را روبروی در رساندند، تا یک فکری برای در و جمعیت بکنند، هنوز آرامش نگرفته بود که دو سه تا ککتل مولوتوف توی خیابان نورافشانی می کند. یکی از همین مثلا نارنجکهای دستی روی جمعیت سربازها –گارد ویژه- فرود می آید و منفجر می شود. پیرزنی که کنارم ایستاده، چند بار دستش را می گزد و می گوید: آخی ... آخی .. آخی ... سرباز آتش گرفته است که با پراکنده شدن سربازان به جایگاه اصلی سربازان منتقل می شود. پیداست که شوخی در کار نیست.
***
هرچند لحظه یکبار دانشجویان! با فریاد می گویند: ای مردم با غیرت، حمایت حمایت... و هیچ کس حتی تکان هم نمی خورد. حالا نوبت " یار دبستانی من" است که نزدیک ساعت 3 صبح خوانده شود و مثلا مواضع یک عده فرهیخته را نشان دهد!
***
یکی دو نفر که خسته شدهاند، زیر لب با تلخی میگوید "یه گاز اشکآور که بزنن، فاتحهشون خوندس، جوجه (...) دانشگاهی" ولی انگار دستور چیز دیگری است. نیازی نیست بگوییم سردار طلایی ساعت 30/11 با لباس شخصی خودش را رسانده و اوضاع را کنترل کرده بود. حتی آن موقع که روبروی در پائین بودیم و خواستیم وارد شویم، یکدفعه یک نفر خودش را رساند به دم در و پرسید: کجا میرین؟ کارت دانشجویی خواست تا اجازه داد، رد شویم. نیازی نیست بگویم نیروی انتظامی نمیخواست 18 تیر و بهانههای مثلا دانشجویان آن سال دوباره تکرار شود.
***
هر چند لحظه یکبار یکی از نیروهای پلیس زخمی میشود و به گوشهای منتقل ولی، حملهای در کار نیست، هجومی نیست و نیز سرکوبی. مردم هم خسته شدهاند، بعضیها نشسته ماجرا را دنبال میکنند و بعضی در حالیکه سیگارهایشان را یکی پس از دیگری دود میکنند، میخواهند بفهمند که میتوانند با آسودگی کوچه را به قصد رختخواب ترک کنند یا نه و نیروی انتظامی حالا سیبل فحشهای جدیدی شده است. "شله های بی عرضه! " ..."چرا کاری نمی کنین؟!"
***
ساعت هنگام اذان صبح را نشان میدهد و خیابانی که هنوز سنگهای ناخواندهای را میزبانی میکند و نیروهای پلیس که شب را به یمن یک اعتراض دانشجویی در خیابان حضور داشتهاند. دقایقی از طلوع آفتاب گذشته است که جمعیت به داخل میروند و یک شب شرور خوراک آنتنهایی شد که چند وقتی است آرامش موجود در ایران بیطاقتشان کرده، و چه کس بهتر از جاهلان و غافلانی که سنگر مقدس دانشگاه را به قصد تحصیل پر کردهاند و به مقصد تخریب در آن حاضرند، بالاخره هر چه باشد آنها مطالبات زیادی داشتند. فقط ای کاش قانون کپی رایت برای شعار هم تصویب میشد تا شعارهایی که روزگاری سند بیداری دانشگاه و دانشجو بوده است، این چنین دستمالی عدهای جوان مغفول نمیشد ... ''دانشجو میمیرد، ذلت نمیپذیرد''... اما برای چه؟ برای که؟ راستی سهشنبه شب، نهمین سالگرد تولد دوم خرداد بود.