آیدین فرنگی
مرحوم «سید رضا سیدحسینی» را اول بار آبان 85 در اردبیل و در برنامهی نکوداشت «عمران صلاحی» دیدم. همان شب در منزل «صالح عطایی»، شاعر و نویسنده، پای صحبتهای سیدحسینی نشستیم و بعد ایده تدوین بخشی از تاریخ شفاهی اردبیل در ذهنم شکل گرفت. دیماه همان سال وقتی با هدف انجام این کار با هماهنگی «شهرام شیدایی»، سیدحسینی را در ساختمان دائرهالمعارف فرهنگ آثار ملاقات کردم، یکساعتونیم درباره خاطرات دوران کودکی و نوجوانیاش سخن گفت و نیز به مرور خاطراتش در سالهای آغاز ترجمه پرداخت. متن حاضر حاصل همان گفتوگو است:

بارها شنیدهایم شما اهل اردبیل هستید، اما اطلاعات خاصی در مورد زندگیتان در این شهر منتشر نشده. اگر موافق باشید محور سؤالاتمان را روی خاطرات دوران کودکی و نوجوانیتان متمرکز کنیم...
من سال 1305 در اردبیل به دنیا آمدهام. هرچند دومین بچهی خانواده بودم، چون بچه اول بلافاصله مرده بود، شدم پسر بزرگ خانواده. و اما خانواده: خانواده عجیبی بود. خانواده مادریام جزو اشراف اردبیل محسوب میشد. «صادقی»ها داییهای مادربزرگم بودند و «نقیزاده»ها عموهای مادرم. با «وهابزاده»ها و «صالحی»ها هم قوم و خویش بودیم. همهی این خانوادههای اعیان در عین اینکه مالک بودند، تجارت هم میکردند. خلاف خاستگاه اعیانی مادرم، پدرم دهاتی بود و پیش از ازدواج با مادرم اقامت چندانی در اردبیل نداشت.
پدر از ده «مشکینجیک» « ِنیر» بود؛ بچهسید شری که تفنگی داشت و سنگری سنگی بالای کوه. سر پیری معمولاً میگفت: «اگه اون تفنگ و اون سنگر به من برگردونده میشد باز جوون میشدم.» پدرم در جوانی میرفت به سنگر سنگیاش و اجازه نمیداد دزدها به گلههای اهل ده دستبرد بزنند. پدرم موقع محرم حضور و حرکت زنها را جلوی دسته برای طلب حاجت یا ادای نذر قدغن کرده بود. زن خان بیاعتنا به دستور پدرم میآید تا طبق نذرش چارقد خود را به علم گره بزند. پدر هم عصبانی شده، با مشت میکوبد سینه زن خان. خان که خبردار میشود میگوید به این بچهسید بگویید هر کجا ببینم میکشمش. او هم که دیده بود خان تهدیدش را عملی خواهد کرد، از ده دررفته و بالاخره از قشون «انورپاشا» سردرمیآورد.
همان که میخواست در ترکمنستان حکومت اسلامی تأسیس کند؟
بله. انورپاشا از سرداران نزدیک به «مصطفی کمال» بود که بعداً قشونی راه انداخت و رفت تا در ترکمنستان دولت اسلامی تشکیل بدهد که البته مرگ مهلتش نداد و آنجا مرد. گویا انورپاشا پدرم را خیلی دوست داشت و با تعبیر «پسرم» او را مورد خطاب قرار میداد. با مرگ انورپاشا قشونش هم از هم پاشید. دربارهی او «مالرو» در یکی از کتابهایش مطلبی نوشته. من بخشی از این کتاب را ترجمه کرده بودم که حالا نمیدانم چه کارش کردهام. بالاخره بعد از این ماجرا پدرم که خیلی خوش قیافه بود، با یک کلاه پوستی و یک تپانچه و یک اسب آمد اردبیل و دیگر به ده برنگشت. پدرم مدتی داشت در اردبیل سر و گوشی آب میداد تا بداند چه کاری از دستش بر میآید که دختر خانوادهی اعیان نقیزاده را شیفتهی خودش کرد و یک روز دختر را که داشت با کلفتش به حمام میرفت از بین راه دزدید و برد خانهی حاج «میزا علیاکبر» معروف.
رفت و گفت: «آقا! من سیدم و این دختر هم منو دوست داره. میخوام عقد ما رو بخونی.» حاجی هم عقدشان کرد و چند روزی در خانهی خودش نگهشان داشت. آن موقع پدربزرگ مادریام مدتی میشد خانوادهاش را در اردبیل ول کرده، برای تجارت به تهران رفته بود. «جواد صالحی» پدربزرگم و یکی از برادران نقیزاده، که با اسم «صالحی» شناسنامه گرفته بود، بین برادرها بچهی شری به حساب میآمد. او رفته بود تهران و با اینکه مادربزرگم را در عقد خود داشت، دوباره زن گرفته، تجارتخانهای راه انداخته و یک خانه در خیابان کاخ، یک خانه در قلهک و یک خانه در میدان تجریش خریده بود. موقعی که تازه به تهران آمده بودم، وقتی کتابچهی تلفن را نگاه کردم دیدم ده - دوازده خط تلفن به اسم او ثبت شده.
آن موقع شاهسونها اغلب میریختند به اردبیل و شهر را غارت میکردند. در این میان خانوادهای که شاهسونها با آنها رابطهای دوستانه داشتند، همین خانواده نقیزاده بود. شاهسونها میآمدند خانهی اینها و مادرم نقل میکرد که «عظمت خانم» مادرم را مینشاند روی زانویش و میزد روی زانوی مادرم و میگفت: «دلی قیزیم، دلی قیزیم». شاید مادرم هم واقعاً دیوانه بوده که اینطور با یک مرد دهاتی فرار کرد! (با لحن شوخی)
مادربزرگ مادریام زنی بسیار نجیب، آرام، زیبا و در حقیقت یک زن فوقالعاده بود. یک روز مادربزرگ بیچاره ناگهان دلدرد گرفت. ما آن موقع هیچکدام نمیفهمیدیم به این درد آپاندیست گفته میشود. بیچاره از همین دلدرد هم مرد و بعد مسئولیت خانواده افتاد گردن مادرم. مادر هم برای امرار معاش بقیه داراییها را فروخت. آن موقع من کلاس دهم میخواندم.
«میرزا موسی» معلم «کلاس تهیه» و کلاس اول ابتدایی ما صرع داشت. آن موقع به کلاس آمادگی، «تهیه» گفته میشد. او نزدیکی حملهی صرعش را میفهمید و موقعی که میخواست حمله صرعش شروع شود به ما میگفت: «از جایتان تکان نخورید، من بر میگردم». به یک نفر هم ماموریت میداد درسها را دنبال کند. بی سر و صدا از کلاس میرفت و پایش را که از در حیاط مدرسه بیرون میگذاشت، صدای فریادش را میشنیدیم. فریادی میکشید و میدوید و میافتاد و بعد از مدتی که حالش جا میآمد، بر میگشت سر درس. معلم خوشنویسی مدرسهمان خط بسیار زیبایی داشت. او همیشه وقتی بعد از تعطیلات نوروزی به کلاس میآمد، روی تخته سیاه مینوشت: «علم دولت نوروز به صحرا برخاست».
آقای «وحیدی»، معلم عربی ما در کلاس اول و دوم متوسطه در مدرسه تدین نابینا بود. او بهرغم نابینایی معلومات زیادی داشت. معمولاً یکی از شاگردها دستش را میگرفت و میآورد سر کلاس و بعد برش میگرداند. موقع رفتن به کلاس از یک جایی عبور میکردیم که به صورت چهارگوش وسطش باز بود و از آن جای گود به عنوان انباری استفاده میکردند. یک روز مأموریت آوردن ایشان به من محول شد. من هم عقلم قد نداد که این آدم نابینا را باید از طرف دیوار بیاورم و خودم طرف گودی باشم. خودم از طرف دیوار میآمدم که یکهو پای آقای وحیدی در رفت و افتاد ته گودی ولی طوری افتاد که صاف ایستاد. من هم داد و بیداد راه انداختم که استاد افتاده و آمدند برای کمک. بیچاره اصلاً به روی خودش نیاورد. شانس آوردم اتفاقی برایش نیفتاد.

نادر ابراهیمی و سید رضا سید حسینی
اما شما سابقهی تحصیل در مدرسهی صفوی را هم دارید. درست میگویم؟
تا دوم متوسطه در تدین درس خواندم و بعداً رفتم مدرسه «صفوی» که تازه ساخته شده بود. منی که همیشه شاگرد اول میشدم وقتی به سن تشخیص رسیدم یکهو از درس خواندن افتادم و مردود شدم. کارهای عجیب غریبی میکردم و به طرز وحشتناکی کتاب میخواندم. چون مردود شده بودم، تصمیم گرفتم مدرسه را ترک کنم. بعد رفتم و یک سالی در «محضرخانه» آقای «علومی» کار کردم. علومی که قبلا معمم بود، تغییر لباس داده بود و کلاه شاپو میگذاشت. بعد دوباره زد به سرم برگردم مدرسه. هنوز سیکل اول را تمام نکرده بودم. رفتم و کلاس سوم را امتحان دادم و اینبار قبول شدم.
دربارهی سالهای حضور روسها در اردبیل صحبت کنید.
بین سالهای 20 تا 24 که روسها آمده بودند حزب توده در اردبیل فعال بود، ولی فرقهی دموکرات سال 1324 علم شد. سال 24 هنوز دموکراتها آذربایجان را نگرفته بودند که من همراه توکل و طاهری آمدم تهران. توکل در تهران اتاقی داشت در خیابان فروردین و من و طاهری هم رفتیم پیش او. پنجرهی آن اتاق رو به کوچه باز میشد. صبح که روزنامهفروش میآمد همهی روزنامهها را میخریدیم و مینشستیم به خواندن چند و چون حوادث آذربایجان.
جودت که نشریهاش را با کمک پسرعمویش «حبیباللهی» منتشر میکرد، در جریان «دموکراتبازی» نشریهاش را تبدیل کرده بود به ارگان دموکراتهای اردبیل. بعد از «دموکراتبازی» دفتر روزنامهاش را غارت میکنند و ماشینهای چاپ و وسایلش را میریزند وسط خیابان.
بعد از رفتنتان به تهران
چند بار به اردبیل برگشتید؟
اولین بار بعد از بیست و چند سال ضمن یک مأموریت، عبوری به زادگاهم داشتم. وقتی در خیابانی که در سالهای نوجوانیام هر روز عصر با دوستان ساعتها آنجا قدم میزدیم از اتومبیل پیاده شدم و ناگهان دیدم این خیابان و این شهر و مردمش چقدر با من بیگانهاند چنان بغضی گلویم را گرفت که نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. به سرعت برگشتم و به راننده گفتم زودتر برویم. بعد از آن اختلافی افتاده بود بین دکتر نائبی (یکی از شهرداران اردبیل در زمان شاه) یا نمیدانم فرماندار یا نماینده شهر یا شاید هم با یک مقام دیگر. ما در تهران انجمنی داشتیم به اسم انجمن فارغالتحصیلان اردبیلی. با بچههای آن انجمن رفتیم تا اینها را آشتی بدهیم.
بعد حدود سال 75 با یک گروه از فعالان ادبیات داستانی به اردبیل رفتم و همان زمان هم رفتم و خانهمان را در «اوچ دکان» دیدم. همهی خانههای دور و بر را خراب کرده از نو ساخته بودند، اما میراث فرهنگی روی این خانه دست گذاشته بود و اجازه نداده بود خرابش کنند. پیش خودم فکر کردم لابد این خانه خواهد ماند و تصمیم داشتم به آقای «مسجدجامعی» بگویم این خانه را بخرند و مرمت کنند و حتی خودم هم قصد داشتم برگردم و آنجا بمانم و یک نهادی تأسیس کنم. متأسفانه با تغییر دولت عملی شدن این ایده هم منتفی شد. یک بار هم وقتی برای برنامهای که برای درگذشت عمران صلاحی برگزار شده بود به اردبیل رفتم، با بچهها رفتیم به خانه ما نگاه کنیم که دیدیم متأسفانه کل خانه خراب شده.
اگر موافق باشید به ماجراهای تهران بپردازیم. به روزهایی اول ورود.
من و طاهری در تهران یکراست رفتیم به اتاقی که عبدالله توکل قبل از آمدن ما در خیابان فروردین اجاره کرده بود و آنجا زندگی میکرد. آن موقع خیابان فروردین هنوز آسفالت نشده بود و بالاتر از آن هم فقط دانشگاه تهران قرار داشت و بعد هم جز بیابان چیزی دیگری دیده نمیشد. من در تهران در مدرسه پست و تلگراف اسم نوشتم. کنکورمانندی دادیم و به عنوان شاگرد دوم قبول شدم. یک بار در یک سخنرانی هم گفتهام که «من به غیر از مرض قلم، مرض آچار هم داشتم.»
آن زمان کلوپ حزب توده در تهران در خیابان فردوسی قرار داشت. پایینتر از آنجا هم یک دکه کوچک کتابفروشی بود متعلق به آقای «بریانی شبستری». او که مدتی در ترکیه زندگی کرده بود، از آنجا تعدادی کتاب آورده، داده بود در تهران برایش ترجمه کرده بودند و چاپشان کرده بود. من رفتم پیشش و از این کتابهای کوچک جزوهمانند هم یکی به من داد و من هم یکی از قصههای مربوط به «جینگوز رجایی» را برایش ترجمه کردم. «جینگوز رجایی» یک دزد قهرمان ترک بود از نوع «آرسن لوپن». توکل از کتابفروشیهایی که کتابهای دست دوم میفروشند، کتابهای فرانسوی را به پنج ریال یا یک تومان میخرید و بلافاصله شروع میکرد به خواندن و هر چه را میخواند برای ما تعریف میکرد. او تاریخ ادبیات فرانسه را هم خواند و به ما شرح داد. در واقع من وقتی یواش - یواش وارد کار روی زبان و ادبیات فرانسه شدم؛ دیدم خیلی چیزها را از حفظ بلدم و همهی اینها را از طریق شنیدن از توکل یاد گرفته بودم.
توکل در دانشکده زبان، همکلاسیهایی مثل «ابوالحسن نجفی»، «اسماعیل سعادت» و «امیرهوشنگ اعلم» داشت و استادشان دکتر «بروخیم» معروف بود. توکل فرانسه را خیلی خوب یاد گرفته بود و ترجمههایش را به مجلهی «صبا» میداد. من هم رفتم چند تا از مجلههای خیلی شیک ترکیه را از کتابفروشی «بریانی شبستری» گرفتم و با لذت یواش - یواش شروع کردم به ترجمه از ترکی استانبولی. اولین بار از یکی از همین مجلهها داستانی مربوط به یک امپراتوریس رومی را ترجمه کردم و توکل مرا با خودش برد به دفتر صبا و ترجمهام را دادیم که همانجا چاپ شد. بعد از مدتی من در صبا به عضویت هیأت تحریریه درآمدم. در مجله صبا بعد از اینکه مقالههامان را تحویل میدادیم، یا یک پاکت نازک به در خانهمان میآمد که باز نکرده میدانستیم تویش پول گذاشتهاند یا اگر پاکت ارسالی کلفت بود، میفهمیدیم مطلبمان قابل چاپ نبوده. برای هر مقاله هم پنج تومان حقالزحمه میدادند.
عبدالله توکل چند جلد کتاب داستان فرانسوی داشت. من هم رفتم اسم این کتابها را به «بریانی شبستری» دادم و از او خواستم تا ترجمهی ترکی این کتابها را از ترکیه بیاورد. پول کمی هم دادم و بالاخره کتابها به دستم رسید. شروع کردیم یک عده کتابهایی که مد روز بود را از دو متن ترکی و فرانسه با هم ترجمه کردن که حاصل کارمان به شش جلد کتاب رسید. در نتیجه این همکاری، هم زبان فرانسهی من خوب میشد و هم توجه به ترجمهی ترکی کمک میکرد تا دقت ترجمههایی که توکل از روی متن فرانسه انجام میداد بیشتر شود. بدین ترتیب ما شش داستان از «اشتفان تسوایک» را که آن موقع خیلی مد بود ترجمه کردیم.
نکته جالبی هم درباره این ترجمهها بگویم. بعد از مرگ احمد شاملو مصاحبهای که دوست پزشکش با او انجام داده بود منتشر شد. شاملو در آن مصاحبه یک نامردیای در حق من و توکل کرده، گفته بود: «توکل و سیدحسینی چون ترکیاستانبولی میدانستند آمدند و داستانهایی که ترکها در مجلههاشان مینوشتند را ترجمه کرده، به اسم تسوایک به چاپ رساندند.» شاملو شنیده بود که به اسم تسوایک در ایران کتاب ساخته شده، اما این کار را «محمود پوشالچی» انجام داده بود، نه ما. البته شاید هم مصاحبهکننده در این مورد دچار لغزش شده بود.
بعد از ترجمه کتابهای تسوایک، ما باعث شدیم آقای معرفت طرح «صد کتاب از صد نویسنده بزرگ» را علم کند. اولین کتاب از این مجموعه متعلق به «اسکار وایلد» بود و کتاب دوم و سوم مجموعه را ما ترجمه کردیم: یکی «زن و بازیچه» اثر «پییر لوییس» و دیگری «دختر چشم طلایی» نوشته بالزاک. خیلی سری خوبی بود، منتهی چون ناشر تخصصی در این زمینه نداشت، بعد از انتشار 16 - 15 عنوان ترجمه، کار متوقف شد.
از نظر فارسینویسی استاد اول من ابوالقاسم پاینده، سردبیر مجله صبا بود. در زبان فرانسه گذشته از عبدالله توکل، «پژمان بختیاری» که در مدرسه پست تلگراف هم ناظم مدرسه بود و هم استاد فرانسه خیلی کمکم کرد. آن موقع پژمان به من میگفت: «سید تو دیکتهی فرانسه رو خوب مینویسی و گرامر رو خوب بلدی، حتی ترجمه رو خوب انجام میدی، اما موقع فرانسوی حرف زدن، با لهجهی ترکی حرف میزنی.» لهجهی ترکیام موقع حرف زدن به فرانسه تا سالهای 37-36 ادامه داشت، تا اینکه اولین سفرم به اروپا پیش آمد و به عنوان بورسیه پست و تلگراف شش ماه رفتم بلژیک. در بلژیک با یک مهندس ترک به اسم «اوژن» که از مسیحیهای ترکیه بود آشنا شدم و علاوه بر تقویت زبان فرانسه، در همان شش ماه زبان استانبولیام را تقویت کردم و موقع برگشتن به ایران با این زبان هم میتوانستم بدون لهجه حرف بزنم...
خبرآنلاین