کتاب نیوز  شناسنامه

عمو پفکی

داوود امیریان

سگرمه‌هاش توی هم بود. چپ‌چپ نگاهم می‌کرد. لباس زرد تنش بود و دستانش را روی سینه جمع کرده ‌بود. با زبان بی‌زبانی می‌گفت اگه برگردم پوست از سرتان می‌کنم.

وحید گفت: «یک هفته پیش نامه‌اش آمد. این عکس را برای دسته‌ی شما فرستاده. توی نامه‌اش نوشته پاش به اینجا برسه حسابی از خجالت‌تان درمی‌آد. نوشته یک آش برایتان می‌پزه که یک وجب روغن روش بماسه. ببینم مگه چه کارش کردید این‌قدر از شماها شاکی شده؟»

به زحمت خندیدم و گفتم: «شوخی کرده، پیرمرد خوش‌مشرب و مهربانیه. عموته، خودت که می‌شناسیش. ما هم با عرض معذرت بهش می‌گفتیم عمو پفکی!»

***

تازه چشمانمان گرم خواب شده‌ بود که صدای بوق‌های ممتد ماشین عمو پفکی بلند شد و پشت‌بندش از بلندگوی قراضه و گوش‌خراشش مارش عملیات و صدای کلفتش گوشمان را خراش داد: «ای رزمندگان دلیر بجنگید با کفار! ای دلیرمردان دمار از روزگار این دشمنان دین و مملکت در بیاورید و بفرستیدشان به بغداد ویرانه!»

کریم از ته سنگر با دلخوری گفت: «نخیر! بازم شروع شد!»

فرشید گفت: «الانه که دوباره عراقیا مگسی بشن و هر چی توپ و خمپاره دارن بریزن سر مای بدبخت!»

عمو پفکی هنوز رجز می‌خواند و شعار می‌داد و بوق ممتد می‌زد. آقامحسن که مسئول دسته‌مان بود گفت: «هرکی شهرداره بره سهمیه پفک و اسمارتیزمان را بگیره.»

دو سه نفر خندیدند. با دلخوری بلند شدم و از سنگر رفتم بیرون. ماشین لکنته و درب و داغون عمو پفکی داشت نزدیک می‌شد. خودش پشت فرمان نشسته بود و مثل سبزی‌فروش محله‌مان که همیشه روی موتور سه‌چرخه‌اش می‌نشست و با بلندگو خانه‌دار و بچه‌دار را به خریدن سبزی و بادمجان و گوجه دعوت می‌کرد، میکروفن بلندگو را به دهان چسبانده و حین رانندگی رجز می‌خواند و از روی چاله چوله‌ها ماشین را رد می‌کرد؛ کار هر روزش بود. وسط ظهر توی آن ظل گرما که حتی جک و جانورها به سوراخشان پناه می‌بردند تا ساعتی از نور شدید آفتاب استراحت کنند، ماشین‌اش را روشن می‌کرد و می‌آمد خط مقدم تا مثلا به ما روحیه بدهد؛ چه روحیه دادنی! توی سرش بخورد. انگار که عراقی‌ها هم مثل ما به او حساس شده بودند؛ چون همین که به خط می‌رسید، باران گلوله و خمپاره را به طرف ما سرریز می‌کردند و ما تا دو سه ساعت از سر و صدای انفجار و هجوم خاک به سنگر، خواب و خوراک ازمان گرفته می‌شد.

نمی‌دانم اسمش کبلعلی بود یا حاج‌علی اما ما عمو پفکی صداش می‌کردیم. رسید دم سنگر، نکرد میکروفن را از دهانش دور کند؛ انگاری من لال مادرزاد هستم و نمی‌شنوم. صداش از توی بلندگو پخش شد که: «سلام بر تو رزمنده‌ی غیور که دست از جان شسته‌ای و به جبهه آمده‌ای. شیر مادرت حلالت. درود بر تو باد!»

زدم به شیشه و علامت دادم که شیشه را پایین بکشد. شیشه را پایین کشید. گفتم: «عراقی‌ها هم فهمیدند که من شیرخشکی نیستم و شیر ننه‌ام را خورده‌ام. بچه‌ها خسته‌ان. سهمیه‌مان را بده و برو جای دیگر ثواب جمع کن.»

مثل همیشه بهش بر نخورد. صدای خنده‌اش از بلندگو پخش شد و گفت: «احسنت بر شما رزمندگان که این‌قدر روحیه دارید، بگیر عموجان نوش جانتان.»

و چند بسته پفک نمکی، اسمارتیز و آدامس خروس‌نشان ریخت توی بغلم و چند تا بوق زد و بعد در حالی که یک سرود حماسی از بلندگو پخش می‌کرد، گاز ماشین را گرفت و خاک را بلند کرد و ریخت توی حلق‌ام!

عراقی‌ها هم دست به کار شدند و با چند خمپاره شصت او را بدرقه کردند. رفتم توی سنگر. اکثر بچه‌ها خُروپف می‌کردند. خوابم می‌آمد. دراز کشیدم و یک پفک نمکی باز کردم و شروع کردم به خوردن. فرشید اعتراض کرد: «خرت و خرت نکن خوابم میاد.»
پفک را کنار گذاشتم و خوابیدم.

همان شب دستور رسید که باید به سرعت خط را تخلیه کنیم و 200-300 متر عقب‌تر پشت یک دژ جاگیر بشویم. شبانه بار و بندیلمان را جمع کردیم و یا علی مدد. عراقی‌ها خواب بودند که ما به عقب رسیدیم.

بعد از نماز صبح که برای نگهبانی بالای دژ رفتم، دیدم که عراقی‌ها حمله کرده‌اند و خط قبلی را گرفته‌اند. توی دلم حسابی به ریش‌شان خندیدم؛ چون غیر از سنگر خرابه و کلی آت و آشغال چیزی نصیب‌شان نشده بود. دیگر یاد عمو پفکی بیچاره نبودم.

دم ظهر بود که صدای ضعیفی از دور آمد: «ای رزمندگان مسلمان! ای سلحشوران! ای فرزندان...»

یکهو آقامحسن از جا پرید و داد زد: «ای وای عمو پفکی!»

فرشید خواب‌آلود گفت: «نگران نباش داره میاد!»

-چی می‌گی، اون بنده خدا نمی‌دونه ما خط رو تخلیه کردیم!

برای لحظه‌ای در سنگر سکوتی سنگین حکمفرما شد. لحظه‌ای بعد همه با هم پابرهنه و پوتین پاشنه‌خواب از سنگر زدیم بیرون و پریدیم بالای دژ.

ماشین عمو پفکی را دیدم که داشت به خط سابق نزدیک می‌شد و صدایش می‌آمد: «بیایید که عموجان آمده. ای رزمندگان مسلمان...»

همگی شروع کردیم به داد و هوار کردن که او را متوجه خطری که به سویش می‌رفت بکنیم؛ اما پیرمرد بیچاره شاد و شنگول شعار می‌داد و موسیقی پخش می‌کرد و راست شکم به طرف عراقی‌ها می‌رفت! عراقی‌های بدمسب هم که فهمیده بودند شکار دارد خودش به تله نزدیک می‌شود؛ بی ‌سر و صدا منتظرش بودند!

فرشید سلاحش را هوایی شلیک کرد. من هم تیر هوایی زدم؛ اما عمو پفکی انگار توی باغ نبود. هنوز صدایش می‌آمد: «ای جان‌نثاران، ای رزمندگان شجاع... اینجا چه خبره! ای وای عراقی، کمک، کمک!»

و این آخرین کلماتی بود که ما شنیدیم. عراقی‌ها عمو پفکی را اسیر کردند و ماشین‌اش را مصادره.

با حالی دمغ به سنگر برگشتیم. تا چند دقیقه ساکت بودیم. یکهو کریم پقی زد زیر خنده. بعد از او فرشید خندید و بعد یکی دیگر و سرانجام تمام افراد دست بر شکم قاه‌قاه می‌خندیدند. فرشید که از فرط خنده اشک از چشمانش راه افتاده بود، گفت: «فکر کنم عراقیا بیشتر از ما از دستش عاصی شده بودن. حالا هم براش آهنگ غربی گذاشتن و جلوش می‌رقصن تا انتقام بگیرن.»

کریم گفت: «حیف از پفک نمکی و اسمارتیزها. الان عراقی‌ها دارن کوفت می‌کنن.»

همشهری داستان

۱۳۸۷/۱۲/۲۷
 مطالب مرتبط 
انیمیشن جنگی "ترکش‌های ولگرد"
وقتی آقاجان دستگیر شد و 6داستان‌کوتاه
امیریان و "یک نفس تا بهار"
"این‌جا چه می‌کنی گل سرخ" در ترکیه
"ترکش‌های ولگرد" امیریان‌ به نمایشگاه رسید
وقتی آقاجان دستگیر شد به بازار آمد
علی‌‌پروین در دوکوهه / داوود امیریان
دولت‌عوام یا تئوری‌های لوکس؟ / راه چهارم
زندگینامه‌های برتر جایزه‌ی شهید غنی‌پور
امیریان و دو فیلم‌نامه تاریخی
ترکش ولگرد داوود امیریان
مهربان‌ترین آقای دنیا به قلم امیریان
تحریف تاریخ به سبک جدید! / حمید داوودآبادی
دهن کجی به ادبیات طنز
داوود امیریان با «پسران نیمه شب» آمد
رفاقت به سبک تانک
جام جهانی جوادیه، در کیهان بچه‌ها نقد شد
جوادیه با چاشنی هانیه / سید علی موسوی

هم اندیشی
ارسال صفحه به دوستان
چاپ

ادبیاتتاریخ و سیاستدین و فلسفهعلوم انسانیهنرمرجع

بایگانی  
انقلاب اسلامی و هاشمی رفسنجانی
مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم. کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد... سالنامه را قبل از انتشار با 5 تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار 7 تومان می‌فروختیم... اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم.
۱۳۸۸/۱۲/۰۶
حرف‌هایی‌‌که‌‌ شنیده ‌‌نشد/ محمد نوری‌زاد
روزمرّگی بختکی نیست که از آسمان فرود آید... بلکه حاصل قرار گرفتن آدمهای کم بنیه، کم هوش، کم رمق، کم انگیزه، ترسو، و البته پرمدعا بر برخی از منصب‌های مدیریتی‌است... مگر نه اینکه استعدادهای بی‌فرهنگی موجود، فارغ از برنامه‌های جورواجور ما و در زیر لایه‌های زیرین جامعه، سر به کار سامان خود داشته‌اند، در حالی که ما مصرانه، اصرار بر ندیدن و بحساب نیاوردنش داشته‌ایم؟
۱۳۸۸/۱۱/۲۰
3واقعه در 3زمان مختلف / مریم ادیبی
یحیا و بهاء آموخته‌اند که برای بودن باید رفت، پس سفری را شروع می‌کنند که انتهای آن درک بخشی از حقیقت است... یحیا در سفر درونی و بیرونی خود مسیری سخت را طی می‌کند، در بیابان راه را گم می‌کند، سراب می‌بیند... در نهایت به کمک کنیزکی به نام «مستوره» مسیر را پیدا می‌کند...
۱۳۸۸/۱۱/۱۹

بایگانی
هنرمندانی که در سال88 درگذشتند
برندگان "تندیس حافظ" دنیای تصویر
آثار عکاسان و فیلمسازان سینمای جوان نیشابور در نیاوران
"شجریان" عید در لندن است
قیصر 40سال بعد در خانه هنرمندان
چرا انجمن نمایش منحل شد؟!
عکس‌های قدیم شاه عبدالعظیم
کنسرت "نوای کهن" در تالار آسمان
100هزار یورو به بهترین عکاس سال
نمایشگاه "تورهای عکاسی خلاق"
"گنجه درد" برنده‌ی اسکار 2010
دوئت پیانو و آواز کلاسیک نابینایان
بانوان کردی ژیوار درتالار وحدت
قالیچه‌های‌تصویری در گالری گلستان
کنسرت"پریشاد"در فرهنگسرای نیاوران
برنامه‌های رادیو جوان در نوروز89

بایگانی  
خواب تلخ
سمیه کاووسی
خنکای سپیده‌دم دیدار
سارا شخصی
بعد از ظهری، حضرت آدم
ایتالو کالوینو/ رضا قیصریه
نمدی پوش
احمد شاکری
هشت بهشت
محسن حدادی
هفت شهر عشق
روژه ایکور/ ابوالحسن نجفی
کپسول نذری
سید علی موسوی

بایگانی  
گل خورشید برآورده سر از خاور گل
احد ده‌بزرگی
عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه
عبدالجبار کاکایی
به تمنا به در خانه‌ی شاه آمده‌ایم
ناصر مکارم شیرازی
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
فروغ فرخزاد
سر‌ خمّ‌می سلامت شکند اگر سبویی
فصیح الزمان شیرازی

بایگانی  
اشکال از کروبی است
شهرام شکیبا
آمار کشک نیست
علیرضا ناظر فصیحی
وسیله دفاعی بیولوژیک
پیمان قاسم‌خانی
حرف‌هامان طلاست 30سال...
سعید بیابانکی

بایگانی  
نشستن با کتاب
برای غربت فتح
میان اشک و لبخند
10جلد برگزیده‌ی 2008

بایگانی  
و اینک آخر الزمان...
سمیه کاووسی
مبادا خون سیاوش بر زمین بریزد
مرجان فولادوند
بوی پیراهن یوسف
حسین شرفخانلو

       


پیشنهاد شما
پشت جلد
فهرست
فرم عضویت در خبرنامه‌ی کتاب
مجرمان را پیدا کنند... به وابستگى‏هاى سازمانى آنها هم هیچ نگاه نکنند و باید مجازات شوند...رهبر انقلاب4.6.1388
پایگاه خبری حوزه‌ی هنری
سفارش بدهید: 33355577
"امید و دلواپسی"
اینجا متعلق به شماست
پیوندها
جشنواره سرود و شعارهای امروز انقلاب اسلامی
تحریم تجاری اسرائیل
انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی
درباره‌ی کتاب‌نیوز
روی جلد | پیشنهاد ما | نقد و نظر | بازارچه | کتابخانه | نقطه سر خط | پیشنهاد شما | دیگران | شناسنامه
کلیه حقوق متعلق است به موسسه « میراث اهل قلم » . باز نشر مطالب با ذکر « کتاب نیوز » بلامانع است.
طراحی سایت، هاست(هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام